Saturday, 7 November 2009
13 ABAN - 4Th Nov.2009 - Iran Mass Demonstration against IRI
Friday, 5 June 2009
10 cent Mulla of IRI...
ولايت مطلقه فقيه،رهبر يا مجری فرامين شورای رهبری نيروهای نظامی و امنيتی؟
از خرداد ۱۳۶۸ تا خرداد۱۳۸۸
حمید حمیدی
لازم است در آغاز،چند نكته رادرارتباط با اتفافاتی كه در ۲۰ سال پيش رخ داده است،به اختصار توضيح دهم:
Tuesday, 2 June 2009
Tehran & Caracas, Mano en la Mano
Monday, 4 May 2009
A Letter from Ayatollah Hussain Khazemaini Berojerdi
نامه آیت الله حسین كاظمینی بروجردی به شاهزاده رضا پهلوی
آیت الله حسین كاظمینی بروجردی
خدمت شاهزاده گرامی، رضا پهلوییادگار دوران خوش ایران زمیندرود بر شما كه هرگز به خدا خیانت نكردید و با تیشه حكومت، ریشه دیانت را قطع ننمودید.سلام بر پدر فقیدتان كه یك اسلام خواه بی ادعا بود و یكی از بركات نظامش، اعتبارات گسترده دینی و علائق بی وقفه و عمیق مردمی به معنویات و الهیات بود.اینجانب كه به خاطر اعتراض به لوث مذهب درآمیخته به سیاست، مورد حملات وسیع مدعیان روحانیت و جمهوریت قرار گرفتهام و در این راستا چندین سال است كه طعم تلخ شكنجههای اسلامی را چشیدهام و با آثار وخیم آن به استقبال مرگ میروم، شاهد رنجوری خاك مقدس وطن از وفور فقر و كثرت خشونت و تمامیت قساوت حكام دیكتاتور میباشم.به راستی ملتی كه مالكان واقعی و حقیقی بزرگترین مخازن طبیعی جهان و صاحبان بالاترین ثروت زیرزمینی دنیا هستند و به طور روزانه ناظر بر اكتشافات جدید و عظیمی از منابع خداداده می باشند، چگونه از نداری ها و بیعدالتیها و نیازهای همه جانبه خود، همچون مارگزیده بر خویش میپیچند و مینالند؟ رعیتی كه در روزگاری نه چندان دور، الگوی خداپرستان و اسلام خواهان عالم بودند، اكنون حنای فكر و فرهنگ مذهبی، دیگر برایشان رنگی ندارد و به استحاله تمام عیار اعتقادی دچار شده اند و رژیم ولایت مطلقه فقیه با پوشش های كاذب خبری و سانسورهای جامع رسانهای، سعی در اخفای این دو مسأله اساسی ملی و مذهبی یعنی فاجعه مادی و فلاكت معنوی دارد و مزورانه با ترتیب دادن اجلاسها و كنفرانسهای مضحك و دستچین شده و هدفدار در داخل و خارج و نیز با حراج منافع كشور و خرج های كمرشكن از بیت المال برای جذب اهرم های خودفروش و پول پرست، اراده به قبض آبرو كرده است و آهنگ سلطهجویی برممالك منطقه را دارد و هزینه گزاف چنین اهداف اهریمنانه ای را آحاد مظلوم و محروم و تحت ستم استبداد نعلین میدهند و این آفریدگار مهربان و با گذشت می باشد كه به خاطر انتساب ناجوانمردانه اعمال استعمارگران مذهبی به او، در جایگاه اتهام و اعتراض قرار گرفته است.لهذا از شما میخواهم تا از تمامی استعداد و استغنای خود بهره جوئید و این منادی آزادی و استقلال را یاری نموده و طنین فریادهای این زندانی تبعیدی شوید كه تاریخ معاصر ایران زمین در تب تبعیض ها و ستم ها می سوزد و منجیان زخم خورده و دردآشنایش را صدا میزند و هرگونه بیتوجهی به آرمان عدالت و صلح، سبب ازدیاد عمر وطنفروشان ضد بشر میشود و خنثی سازی بوق های گوش خراش استثمار جویان مذهبی ایجاب می كند تا به اعتلای شعائر و ادبیات حقیر، پژواك بین المللی دهید و نهادهای حقوقی و انسانی و قانونی جهان را به حمایت اینجانب دعوت نمایید كه هدف و راه من، تضعیف و توقف سریع حكام مستبد ایران است.با سپاس و احترام ، سید حسین كاظمینی بروجردیاین نامه بوسیله دکتر نادر زاهدی متنشر شده است.
سید حسین كاظمینی بروجردی
Monday, 27 April 2009
Carter and Khomeinie - Yazdi and CIA
فیلم مستند-کارتر و سازمان سیا-افرینده خمینی
ISLAMIC REPUBLIC WAS CREATED BY ANGLO/AMERICAN AND ASSOCIATES INC. IN 1979 AMERICAN PEOPLE ARE WELL DUE TO WAKE UP TOT HE REALITY OF THEIR CORRUPT GOVERGMENTS INLUING THIS LAST ONE/OBAMa) SUPPORT AND CREATION OF KHOMEINI AND ISLAMIC OF KHOMEINI AND ISLAMIC REPUBLIC-CORRUPT CONGRESSMEN -SENATORS AND POLITICIANS-YOU GOT NOTHING TO BE PROUD ABOUT! YOU HAVE BEEN HAD PEOPLE AND YOUR POLITICIANS ARE RUBBING YOU AND THE WORLD BLIND
Friday, 13 March 2009
Nooriala I The meaning of Moztazafin ....
مستضعفان ! دوباره با شما کار دارند
- جمعه گردی های اسماعيل نوری علاپيروزی اسلام بر انقلاب 57 موجب شد که مردم عادی، کمتر مذهبی، بی مذهب، و نيز پيروان اديان ديگر، با مجموعهء جديدی از واژگان «اسلامی ـ عربی» روبرو شوند که هيچ کس در هيچ کجا معناهای دقيق و کاربردهای مجاز آنها را برايشان توضيح نداده بود اما مجبور بودند از آن پس با آن بصورتی روزانه سر کنند. از ميان اين واژه ها و عبارات، چهار تايشان بيش از بقيه بکار گرفته شده و بصورتی مستمر با هويت آنچه که «انقلاب اسلامی» خوانده می شد يکی گرفته شدند: طاغوت، مستکبر، مستضعف و مفسد (فی الارض). در بين اين چهار نيز دوتاشان مرکزيت بيشتری يافتند: مستکبر و مستضعف. مردم عادی، از لابلای حرف ها و سخن ها، رفته رفته چنين فهميدند که طاغوت يعنی «محمد رضا شاه» و بساط شاهنشاهی او؛ و مستکبرين هم دور و بری ها و متنفعين از دستگاه او هستند که در زمين فساد می کنند و دادگاه های اسلامی هم آنها را، گروه گروه، با عنوان «مفسد فی الارض»، به جوخه های اعدام می سپارند. قدم بعدی هم تعميم واژهء طاغوت به همهء تاريخ پيش از اسلام و نيز تاريخ غير شيعی امامی بود، آنگونه که همين سال پيش آقای خامنه ای، در شيراز، تخت جمشيد را «قصر طاغوت» خواند.بهر حال، حتی اگر با زبان عربی آشنائی نداشتی، از فحوای ساختار دستور زبانی واژه های مستکبر و مستضعف می توانستی بفهمی که يکی با «کبر و غرور» مربوط است و ديگری با «ضعيف و ناتوان بودن»؛ يکی از کسانی خبر می دهد که خود را «کبير» و «اکبر» (بالاتر از مردم) می دانند و ديگری از مردمانی حکايت می کند که در سلسله مراتب اجتماعی ضعيف و ناتوانند و احتمالاً مورد ظلم و جور مستکبران قرار گرفته و زندگی را به سختی می گذرانند. قدم بعدی هم آشنائی با واژه های «استکبار» و «استضعاف» بود که اسم فعل همان مفاهيم محسوب می شدند و از نوعی طبقه بندی اجتماعی خبر می دادند. در عين حال، در ساحت سياست بين المللی هم فهميديم که «آمريکای جهانخوار» که لقب «شيطان بزرگ» را دريافت داشته بود مظهر همان «استکبار» است که ملت ما را دچار «استضعاف» کرده است. خلاصه اينکه بر همگان روشن شد که انقلاب اسلامی شدهء 57 «انقلاب مستضعفين» بوده است عليه مستکبرينی که يا از کشور گريخته بودند و يا کنج زندان های اسلامی آب خنک هم گيرشان نمی آمد.در اين اوضاع و احوال هم بود که «رفقای چپ مسکويچ» ما دريافتند که چقدر انديشهء سياسی اسلامی به انديشهء آنان نزديک است و، لذا، از اين واژگان کهنه اما جديد الاستعمال سخت استقبال کرده و آنها را براحتی در ادبيات خود به جای بورژوا (مستکبر) و پرولتاريا (مستضعف) و امپرياليسم (استکبار) نشاندند و نشريه هاشان پر شد از اين واژگان خداداده که زبان «رهبری انقلاب» را با زبان سنتی آنها يکی می کرد. از اين «راهرو» ی ساخته شده بين اين دو دسته واژگان چپ و اسلامی، هم بود که بسياری از «عناصر نفوذی» کوشيدند محتوای برنامه های دولتی را نيز تا حد امکان «کمونيستی» کنند و دولتمردان جديد انقلابی هم کوشيدند تا، برای انجام وظايفی که بمنظور اجراشان نه تربيت شده و نه علمی آموخته يا تجربه ای اندوخته بودند، از اين راهرو حداکثر استفاده را ـ البته به سود «اسلام عزيز» شان ـ ببرند. بدينسان بغل دست هر مدير اسلامی يک معاون يا مشاور توده ای هم نشسته بود.در اين ميان، آنچه از لحاظ «انديشهء سياسی» مهم بود به اختلاط تعريف ناپذير واژه هائی همچون مستضعفان، کارگران دون پايه، پرولتاريا، بی خانمان ها، فقرا و گدايان مربوط می شد. اين گروه ها «طبقه» ای انقلابی را تشکيل می دادند که لازم بود «مديران انقلابي» از آن برخاسته باشند، به فقرشان افتخار کنند (مگر پيامبر اسلام ـ در حديث مجعولی که بايد کار دراويش باشد ـ نگفته بود که فقر من فخر من است؟)، لباس کثيف (بخصوص کاپشن های سربازی وصله دار) بپوشند، موهای ژوليده و ريش های پريشان و گيسوانی پوشيده در دو سه چهارقد چرکمرده داشته باشند، روی زمين بنشينند، با دست غذا بخورند و اگر، از سر بد شانسی به يک خانوادهء مرفه يا ثروتمند تعلق می داشتند، هر جور شده اين «سوء سابقه» را لاپوشانی کنند و بيش از بقيه تظاهر به فقر و گدائی نمايند.اين سنت گدانمائی ـ که گاه، به ياد نخست وزير از دست رفتهء انقلاب، به «رجائی نمائی» هم تعبير می شود ـ يکی از دهش های عمدهء انقلاب اسلامی شده به جامعهء ما بوده است؛ بطوری که اکنون نيز احمدی نژاد می کوشد با پوشيدن کاپشنی که زير بغلش پاره است و شانه نکردن مو و هزار کثافتکاری ديگر همين سناريوی گدانمائی را اجرا کند و مدعی بازسازی يادگارهای رجائی باشد.ميرحسين موسوی هم، که از خانواده ای مرفه اما مذهبی می آمد و تا حدوث انقلاب چندان هم انقلابی بنظر نمی رسيد (من اين را بخاطر آشنائی شخصی ام با او می گويم)، در ايامی به نخست وزيری رسيد که مصادف بودند با جنگ (اين، بقول خمينی، «موهبت الهی») و کمبود منابع مالی و کالاهای مصرفی. و چنين شرايطی اين «فرصت طلائی» را به «رهبران انقلابی مستضعفين» داد تا برخی از پروژه های «مسکوزاد» را به اجرا در آورند و، با کوپنی کردن ارزاق و تشويق مردم به صرفه جوئی و انواع و اقسام پرهيزکاری از اسراف و تبذير، جامعهء جنگ زده را از سال های نکبت بگذرانند. بدينسان، می شود گفت که ميرحسين موسوی، در اذهان مردم معمولی، به نماد نخست وزير لايق دوران عسرت و سختی، و در نزد چپ گرايان، به مظهر دولتمردی با تمايلات آشکار سوسياليستی، معروف و شناخته شد. بخصوص که با مرگ خمينی و شروع شلتاق رفسنجانی در زمينهء «سازندگی» با اشتراک بازاريانی «موئتلفه نهاد»، که در سراسر دوران جنگ با احتکار و تزوير مردم را چاپيده و خود را فربه کرده بودند، ميرحسين موسوی خود را کنار کشيده و رفته رفته موضع يکی از مراجع مهم اخلاقی ـ انقلابی حاکميت را بخود گرفت.اما اکنون خبر آمده است که همان «ميرحسين موسوی سابق» ديگرباره مصمم شده تا، پس از بيش از دو دهه روزه گرفتن سياسی و پرهيز از آلوده شدن در «کارهای اجرائی» ی يک دستگاه سراپا فاسد و آلوده، با انتخابات معلوم الحال حکومت اسلامی افطار کرده و مسئووليت رياست دستگاه اجرائی حکومت ولايت فقيه را بر عهده بگيرد. از اين خبر کاملاً معلوم است که اوضاع کشور، بخاطر بی لياقتی ها، فساد فراگير و ماجراجوئی های ابلهانهء کابينهء محمود احمدی نژاد، رفته رفته شکل اوضاع دوران جنگ را بخود گرفته و فقر و بینوائی به سرعت جامعه را در خود می کشد، بی آنکه از آن درآمد باد آوردهء دوران خاتمی و بخصوص احمدی نژاد چيزی باقی مانده باشد. ميرحسين موسوی، بعنوان متخصص ادارهء دوران عسرت خود را آماده می کند تا در خرداد ماه آينده، با بوسيدن دست رهبر و ولی فقيه، ناخدای کشتی در گل فرو رفتهء حکومت اسلامی شود.در اين ميان، و بعنوان «دشت اول»، نکتهء جالب آن است که او، در همين اعلاميهء اعلام نامزدی خود، می کوشد تا به مضامين اوليهء آنچه «انقلاب اسلامی» ناميده می شود برگردد و خود را ناجی مستضعفانی نشان دهد که تعدادشان اکنون ده ها برابر بيش از دوران رژيم سابق شده و هر لحظه نيز بر شمارشان افزوده تر می شود. اگر رفسنجانی نماد پخش پول در بين بازاريان «موئلفه نهاد»، و رايج کنندهء واژه هائی همچون نوسازی و عمران بود، و اگر خاتمی شعبدهء آطجاد جامعهء مدنی و برقراری دموکراسی اسلامی و حقوق بشر دينی را براه انداخته بود، يا احمدی نژاد وعده می داد که بالاخره پول نفت را بر سر سفره های مردم خواهد آورد، بنظر می رسد که چنتهء ميرحسين موسوی سخت از لحاظ مطرح کردن شعبده های جديد خالی است و او ناچار شده تا به همان ادبيات آغاز انقلاب که اکنون، در برابر واقعيت های مالی و اقتصادی جامعه، پژواکی مضحک بخود گرفته اند برگردد. او در اعلاميهء نامزدی خود می گويد: «[من]، به اميد ادای وظيفه، قصد خويش را برای نامزد شدن در دورهء دهم از انتخابات رياست جمهوری اعلام مینمايم. مستضعفان، اين مطمئنترين پايگاه برای ارزشهای برآمده از انقلاب اسلامی، و آمادهترين قشر برای اصلاحگری، و پاي بندترين پشتوانه برای اصول و اصولگرايی، صبورانه به گوش اند که آيا فرزندان مصدرنشين شان همچنان به جايگاه عزيز آنان اقرار میکنند و بر وظايف تخطی ناپذيرشان در حمايت از منافع محرومين اصرار میکنند؟ معنای اين انتظار را چگونه لمس کرده است کسی که نداند در سفره های کوچک آنان، اولیتر از نان، اعتنای صادقانه به ارزشهايی است که جان جوانانشان را خرج آن کردهاند؟ اين اولويتی است که چشمههای برکت را از زمين میجوشاند».به گمان من، اين سخنان عين پريشانی و گل آلود کردن آب هستند و نشانی از انسجام منطقی ندارند:1. مستضعفان (که در همين متن با لقب «محرومين» هم مشخص می شوند)، جان جوانانشان را صادقانه خرج «ارزش ها» کرده اند،2. آنها ،در عين محروميت و استضعاف، دارای فرزندانی مصدرنشين هستند که زمانی قدر «جايگاه عزيز» مادران و پدران مستضعف خود را می دانستند و قرار بود « وظايف تخطی ناپذيرشان حمايت از منافع محرومين» باشد اما اکنون اولياء خود را به نگرانی و پرسش کشانده اند،3. و بالاخره اينکه، بعد از سی سال که از پيروزی انقلاب مستضعفين می گذرد، آنها همچنان مستضعف مانده اند و بر سفره هاشان به سختی نانی وجود دارد.4. اما ـ البته ـ جای نگرانی نيست، چرا که اين مستضعفان، همچنان مطمئنترين پايگاه برای ارزشهای برآمده از انقلاب اسلامی اند، و آمادهترين قشر برای اصلاحگری، و پاي بندترين پشتوانه برای اصول و اصولگرايی، و سخت هم صبورند.اين سخنان فقط می تواند از ذهنی برآيد که يا سخت فريبکار و مردمفريب است و يا دچار دوپارگی شخصيت و اسکيزوفرنی عميق شده است. آخر کدام عقل سالمی می تواند درک کند که چگونه اين «مستضعفان» شهيد داده، بعد از سی سال حکومت فرزندانشان، همچنان صبورانه در گرسنگی مانده اند اما، در عين حال، می توانند «چشمه های برکت را از زمين بجوشانند!» تازه، توجه کنيد که اگر از آقای موسوی بپرسيم که در اين سی ساله حاصل «جوشيدن چشمههای برکت از زمين» چه بوده است؟ او نه به رفاه و آسايش مردم اشاره می کند و نه به آسوده از خطر شدن ام القرای مستضعفين اسلامی در برابر هزار و يک تهديد؛ و فقط به توفيق حکومت اسلامی در «اتمی کردن کشور» نظر دارد، آن هم برای اينکه ايران اسلام زده را مهد آزادی بخواند و بگويد: «تنها نمونهای از اين جوشش، دست آوردهای برگشت ناپذير جوانان دانشمند ما در زمينهء انرژی هستهای است. اگر سرهای آنان در مقابل اجنبی خم بود، و يا احساس میکردند که آزادی گفتن و شنيدن و انتخاب کردن ندارند، هرگز چنين جوششهايی از آنان سر نمیزد. ما اين کاميابیها را با هزينه کردن بودجههای نجومی به دست نياوردهايم، بلکه ارزشها هستند که چنين ميوه دادهاند و برکت آفريدهاند». اگر کسی تکنيک های فريبکارانهء اسلاميست ها نشناسد فکر می کند که آقای موسوی در اين سالها (در عين عضويت دائم در شورای تشخيص مصلحت نظام) خواب تشريف داشته اند و خيال می کرده اند که بعد از کنار گذاشتن «مشاغل دولتی؟» کشورشان مهد «آزادی گفتن و شنيدن و انتخاب کردن» شده است. براستی که اين سخنان هپروتی، آدمی را به ياد سهراب سپهری می اندازد که سروده بود: «حکايت کن از بمب هائی که من خواب بودم و افتاد». آخر اين چه «چشمهء جوشندهء ارزش ها» ئی است که سی سال وقت داشته اما، بجای برانداختن استضعاف مردمی انقلابی و نشسته بر بزرگترين گنجينه های دنيا و آسوده کردن خيالشان از دغدغه های زندگی و تهديد حملهء خارجی، به توليد تکنولوژی اتمی مشغول بوده و پول مردم را خرج ايجاد اغتشاش و ترور در سراسر دنيا کرده است؟****اما، واقعيت آن است که من در اين مقاله قصدم، هنوز، محاجهء جدی با آشنای قديمم، آقای ميرحسين موسوی، نيست. بلکه قصدم آن بوده است که به خود مفهوم استضعاف برگردم و در مورد شيوع استعمال دوبارهء واژه های آغازين انقلاب توضيحاتی را برای نسل جوانی که آن روزگار را نديده و اکنون برخی شان خود را متمايل به افکار چپی و سوسياليستی (که اميدوارم اين بار از نوع مسکويچ آن نباشد) می داند ارائه کنم (بی آنکه اين واقعيت را ناديده بگيرم که رژيم، برای ترساندن «غرب»، برخی از بسيجی هايش را پيراهن «چه گورا» ئی می پوشاند و در تظاهرات دانشجوئی شرکت می دهد) و هشدار دهم که مبادا ديگرباره فريب همسانی واژگان چپ و اسلامی را بخورند و بصورت سياه لشگر ولايت فقيه و گوشت دم توپ نظريه پردازان توده ای و اوباش بسيجی در آيند. برای اين کار هم در اين مقاله فقط دو نکته را انتخاب کرده ام و ، اگر عمری بود، در آينده به موارد ديگر تفاوت های واژگانی اين دو مکتب خواهم پرداخت.نکتهء نخست من به معنای درست واژهء «مستضعف» مربوط می شود که از پيش از انقلاب 57 تا هم امروز مورد سوء استفاده قرار گرفته است و مثل اينکه قرار است باز هم اين «نهضت ادامه داشته باشد!». اما برای درک بهتر آن ناگزيرم (با زيره بردن به کرمان) کمی دربارهء واژه / مفهوم «پرولتاريا» توضيح دهم که اگرچه در ريشه هايش کم از «مستضعف اسلامی» ندارد اما، بدست آباء سوسياليسم، معنائی کاملاً متفاوتی بخود گرفته است.پرولتاريا، در اصل لاتينی خود (proletarius ) در دوران روم باستان، به معنی انسانی بود که «ثروتی جز فرزند (proles) نداشت» و نيز به اعضاء پائين ترين طبقهء اجتماعی اطلاق می شد که راهی برای بالا رفتن از نردبام منزلت های اجتماعی نداشتند. به همين دليل «پرولتاريوس» با فقير و گدا و متکدی و محتاج يکی بود. اما، در قرن نوزدهم، کارل مارکس، همراه با فردريک انگلس، از اين واژه برای وصف موجودی که از نظر آنان رسالتی تاريخی را بر عهده داشت و آينده سازی بشريت بر عهدهء اقدام خردمندانهء او گذاشته شده بود استفاده کردند؛ چرا که معتقد بودند انقلاب صنعتی «موجود جديد» ی را در جامعهء بشری می پروراند که ديگر هيچگونه ارتباطی با «ابزار توليد» و «حاصل کار» خويش ندارد و دچار «پيوند گسستگی» (که در فارسی به غلط به «از خود بيگانگی» ترجمه شده) کامل با آنها است؛ فقط می تواند کارش را بفروشد و با خريدار کارش هم همواره در شرايطی نابرابر روبرو شود. آنها معتقد بودند که اين «کارگر پيوند گسستهء صنعتی» کسی است که، در اتحاد با همنوعان طبقهء خويش، جامعهء بورژوائی را بر خواهد انداخت و نخست جامعهء سوسياليستی و سپس جامعهء کمونيستی (همگانی ـ از آن همه) را بوجود خواهد آورد. «مانيفست کمونيست» کلاً بر محور تصور چنين انسانی تنظيم شده است.توجه کنيم که آباء «سوسياليسم علمی» در عصری می زيستند که «فلسفهء تاريخ» سخت مطرح بود و متفکران گوناگون اروپائی ساختمان آينده را به دست انسان هائی طراز نوين قابل تحقق می يافتند. عصر انديشيدن به «سوپرمن» يا «ابرمرد» بود و «پرولتاريا» ی مارکس نيز از يک چنين ابعاد حماسی ـ انقلابی برخوردار شده بود.در عين حال، با توجه به نگرش فلسفی به تاريخ و کوشش برای درک رمز و راز تحولات تاريخی، مارکس برآمدن پرولتاريا، جنگ آن با بورژوازی، و پيروزی نهائی او را بر آن، نه امری تصادفی، که پديده ای علمی و محتوم می ديد و نمی خواست که انديشهء خود را در قوالب «اخلاقی» مطرح سازد. به همين دليل هم بود که مارکسيسم، از تبديل شدن به يکی از «مذاهب انتظاری» مجموعهء «اخلاقيات» را کم داشت؛ که البته مارکسيست ها بلافاصله کوشيدند اين «نقيصه» را جبران کنند و از مارکسيسم چنان مذهبی ساختند که خود مارکس مجبور شد اعلام کند که «من مارکسيست نيستم!»بگذريم. حال بيائيد و اين «پرولتاريا» ی پيوند گسسته، عاصی، انقلابی، آينده ساز و نجاتبخش (هم به تعريف مارکس و هم از ديدگاه استالين) را با «مستضعف» ناتوان، تو سری خورده و محروم اسلامی ـ که رسيدگی به احوالش و کمک کردن مالی به او و تحت زور و جبر قرار ندادنش «ثواب دنيا و عقبی» را با خود دارد ـ مقايسه کنيم تا دريابيم که تفاوت ره از کجاست تا به کجا. چپ های اسلامی شده، يا اسلاميان چپ زده، معمولاً برای مخدوش کردن اين مقايسه به يک آيه در سراسر قرآن متوسل می شوند؛ آنجا که در داستان فرعون و موسی، در سورهء «قصص» (آيه های 3 و 4)، گفته می شود که «فرعون در زمين گردنکشی آغاز کرد و ميان اهل آن سرزمين (مصر) تفرقه افکند و طايفه را سخت ضعيف کرد (يستضعفُ)، پسران شان را می کشت و زنان شان را زنده نگاه می داشت؛ و همانا که فرعون مردی بسيار مفسد و بد انديش بود / و ما اراده کرديم تا بر اين "طايفهء ضعيف" آن سرزمين (استضعفوا فی الارض) منت گذارده و آنها را پيشوايان خلق (ائمة) قرار دهيم و "وارثان" ملک و جاه فرعونيان گردانيم».جدای از معناهای «استضعفوا» در قرآن (که اسلامی ها آن را به «مستضعف» تبديل کرده اند)، می بينيد که نه تنها خدای اسلام قانونی (يا وعده ای) عمومی مبنی بر پيروزی محتوم مستضعفان بر مستکبران ارائه نمی دهد، بلکه هيچگونه مکانيسمی هم برای اين اتفاق توصيه نمی کند و همه چيز را موکول به «اراده» و «مشيت» خود می سازد. بدينسان، تاريخ قرآنی با تاريخ مارکسيستی تفاوتی عظيم دارد و بر آن هيچ يک از قوانين علوم اجتماعی حاکم نيست، و تنها الله است که «هر که را خواهد عزت بخشد و هر که خواهد ذليل کند» (تعز من تشاء و تذل من تشاء). و، در نتيجه، استخراج اين فرمول که «مستضعفان وارثان زمين اند» از آيات قرآنی يک دروغگوئی و جعل بزرگ است. اساساً مستضعفان قرآن تنها در برابر خدا و در آخرت است که ممکن است «عزيز» واقع شوند که تازه رسيدن به اين چنين مقامی نه بخاطر استضعاف شان که بخاطر ايمان شان ممکن می گردد.از لحاظ «حکمت اسلامی» هم که بنگريم، «ظهور اسماء الهی» از طريق تقابل و تضاد «ضدين» ممکن است (شيخ شبستری می گويد: ظهور جملهء اشيا به ضد است) و در نتيجه، مثلاً، برای «ظهور رحمت» لازم است مستضعفی وجود داشته باشد تا کسی بر او رحمت آورد و از اين راه خودش محل ظهور صفت الهی «رحمت» شده و «رحيم» باشد. برانداختن ضدين در جهان به معنای سد کردن راه ظهور صفات الهی است. چرا که خدای اسلام برای ظهور صفات خود به همهء واژه های ساخته شده بر وزن رکن «استفعال» نياز دارد.در عين حال، قرار نيست که اختلاف بين مستضعفان و مستکبران در اين دنيا حل و فصل شود و آنها همينگونه که در اين جهان هستند در آخرت نيز حاضر می شوند و مورد محاکمه قرار می گيرند و در آنجا هم مستضعفان لزوماً هيچ مزيتی بر مستکبران ندارند، مگر آنکه اهل ايمان آورندگان (مؤمنون) باشند. حتی جالب است که خدای برای پيامبرش توضيح می دهد که وقتی مستضعفان، در محکمهء الهی، بار گناهان خود را به گردن مستکبران می نهند از آنان پاسخی دندان شکن دريافت می کنند. اين امر بدان خاطر است که در معنای قرآنی واژه ها، مستکبران رهبران جامعه اند و مستضعفان پيروان آنها محسوب می شوند (سورهء ابراهيم ـ آيهء 21 و سورهء غافر ـ 48). در آيه های 30 تا 32 از سورهء «سباء» جريان اين «محکمه» به شکل زير بيان شده است: «اگر اين ستمکاران (ظالمون) را به روزی که در پيشگاه خدا ايستاده اند مشاهده کنی، [خواهی ديد] که همه با يکديگر به خصومت برخاسته اند و ضعيفان (استضعفوا) به متکبران (استکبروا) خطاب می کنند که "اگر اغوای شما نبود ما به خدا ايمان می آورديم". / و متکبران به ضعيفان گويند "با اينکه از جانب خدا راه هدايت را به شما نموده بودند باز هم [می گوئيد که] ما شما را از هدايت منع کرده ايم؟! مگر نه اينکه شما خود مردمی بدکار بوديد؟" و ضعيفان به متکبران جواب می دهند که "مکر روزگار ما را بر آن داشت که به خدای يکتا کافر شويم و برای او شريک بتراشيم...»باری، قرآن اصولاً چندان با «مستضعفان» ميانهء دوستانه ای (جز سفارش به مستکبران که هوای آنها را داشته باشند تا خود، از راه اين مرحمت، به صفات حميدهء الهی متصف شوند) ندارد و آنها را بيشتر بصورت «لومپن» می نگرد تا «پرولتاريا» ی آقايان و خانم های معتقد به سوسياليسم و کمونيسم. به عبارت ديگر، در قرآنی که بالاترين مقام انسان «ايمان» نام دارد، هيچگونه ارتباط اندامیک (ارگانيک) بين «استضعاف» و «ايمان» مشاهده نمی شود، و اگرچه در داستان های پيامبران همواره اين مستضعفان، گدايان، به حاشيه رانده شدگان و محتاجان هستند که قبل از ديگران به پيامبران ايمان می آورند و «برای زندگی بهتر» به دنبال آنها راه می افتند و کورکورانه ـ لابد بخاطر دل صاف شان! ـ به آنها و خدايشان مؤمن می شوند، قرآن، در جای جای خود، از اين سخن می گويد که همين «اوباش ايمان آورنده» هستند که، به محض آنکه پيامبر خدا رويش را آن طرف می کند، از ايمان خوي شبر می گردند. نمونه اش داستان رفتن موسی به کوه و گوساله پرست شدن پيروانش در غياب او (در سورهء اعراف ـ آيه 149) و عصبانی شدن او، در بازگشت، نسبت به برادرش هارون که چرا جلوی آن قوم گمراه شده را نگرفته است. هارون در توضيح ناتوانی خود می گويد: «ای فرزند مادرم! بر من خشمگين نباش که اين قوم مرا خوار و ذليل کردند (استضعفونی) و نزديک بود مرا به قتل برسانند».در واقع، قرآن مستضعفان را در رديف صغيران (بقره ـ 266) و مريضان (توبه 91) و ديوانگان (بقره ـ 282) و حتی خود شيطان (نساء ـ 76) جا می دهد. در اين آيهء اخير است که می خوانيم: «مؤمنان در راه الله می کشند (يقاتلون) و کافران در راه طاغوت. پس پيروان شيطان را بکشيد که در نيرنگ جزو ضعيفان اند». قرآن از «باران کم و تنک» نيز با عنوان ضعيف ياد می کند که معمولاً موجب رويش گياهان نمی شود! (بقره ـ 265) و بالاخره اينکه منشاء «ضعيف بودن انسان» هم در قرآن ربطی به اوضاع اقتصادی و رخنهء فساد در سود و زيان اجتماعی ندارد و اين خود خدا است که انسان را مخصوصاً ضعيف خلق کرده (روم ـ 54) تا قدرت بلامنازع خود را به نمايش بگذارد. در آيهء 73 سورهء حج آمده است که: «ای مردم، اين مثلی است که شما بايد با دقت به آن فکر کنيد: شرکائی که در کنار خدا قرار می دهيد هرگز نمی توانند حشره ای خلق کنند، حتی اگر همهء آنها برای چنين کاری همدست شوند. بعلاوه، اگر آن حشره چيزی از آنها بربايد آنها توانائی باز گرفتن آن را ندارند؛ پس دنبال کننده و دنبال شونده، هر دو، ضعيف هستند». باری، سخن را به درازا نکشانم و به داستان آشنای سابقم، آقای ميرحسين موسوی، برگردم که (پس از دو دهه خفتن با شکم سير و در يک زندگانی مرفه روشنفکرانه ـ نقاشانهء فرهنگی) آمده است تا ديگرباره مستضعفان را دلخوش و آرام و رام کند و، با پائين کشيدن فتيلهء مشتعلی که احمدی نژاد روشن اش کرده و بالايش کشيده، ديگ بخار حکومت ولايت فقيه را از ترکيدن نجات دهد. اما گويا او فراموش کرده که مستضعفان داستان موسی، که وارث زمين مصر شدند، همانها بودند که فرعون مفسد و بد انديش «پسران شان را می کشت و زنانشان را زنده نگاه می داشت» (لابد برای آنکه به «دوبی» ی آن روز اعزام شوند). امروز نيز مستضعفان فرزند داده و شهيد پروراندهء ايران گرفتار فرعونيت حکومت اسلامی اند و ـ چه خدا بخواهد و چه نه ـ تنها زمانی به آزادی می رسند که بجای بازی کردن نقش هيزم آتش انقلاب کاذب آخوندی، به حسابرسی از «فرعون زمانه» بپردازند.بقول شاملوی بزرگ: «باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد / كه مادران سياه پوش / ـ داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد ـ / هنوز از سجاده ها / سر بر نگرفتهاند
http://www.newsecularism.com/
آدرس با فيلترشکن:
https://newsecul.ipower.com/index.htm
آدرس فيلترشکن سايت نوری علا:
https://puyeshga.ipower.com/Esmail.htm
با ارسال اي ـ ميل خود به اين آدرس می توانيد مقالات نور علا را هر هفته مستقيماً دريافت کنيد:
NewSecularism@gmail.com
Sunday, 15 February 2009
Iranian regime Recycling circus - By: Hassan Daioleslam
Iranian regime Recycling circus
After 30 years of dealing with the United States and Europe, the Iranian regime has mastered two qualities: How to achieve objectives by bullying and blackmail; and, how to recycle its political refuse and reuse it in the US. There is not much new to comment on regarding three decades of blackmail. The history is speaks for itself: The US embassy hostage taking, a decade of hostage trading in Lebanon, kidnapping the Middle East peace process in the 1990s and finally, with the fall of Saddam Hussein and the weakening of Palestinian authority, using the regional stability as a bargain chip. Mohammad Khatami’s recent candidacy for presidency illustrates Mullahs masterful art in selling an archaic political system as an example of good governance and indigenous democracy. The United States has been so far one of the prime consumers of this Iranian “democratic” masquerade. In their endeavor to sell their mockery, the Mullahs have enjoyed the support of some American friends.
Let’s have a look at some comments by the Iran-experts:
Suzanne Maloney (Brookings Institution): “Iran has been a functioning democracy - albeit very limited - since the revolution in 1979. There have been something along the lines of 21 national elections in 22 years, and they have taken place even at times of great tension.” (Brookings Institution, June 11, 2001)
Ray Takeyh (senior expert at CFR): “Iran’s Islamic polity largely reflects fundamental features of democracy: free elections, separation of powers, freedom of assembly and a vibrant press.” (MEPC October 2000)
Ambassador Robert H. Pelletreau: “There are many who find the Iranian electoral system imperfect, especially the vetting role of the Council of Guardians, but we should also recognize the elements of democracy which are present: choice among candidates, public debate over programs and positions, and the secret ballot.” 1
In addition to legitimizing the Theocratic regime, these Iran experts have also tried to fuel a permanent hope that the Iranian power structure is experiencing a self-transformation to a more pragmatic regime that will eventually accommodate international norms. For these experts, whatever happens in Iran, there would be an emerging pragmatic leader ready to have a deal with the U.S! It suffices to be “expert” and discover these genuine leaders with hidden qualities. After 15 years of presenting Rafsanjani as a moderate and Khatami as a reformist, it was Ahmadinejad’s turn. Ray Takeyh found an original designation for Ahmadinejad and called him the “assertive nationalists.”2 Gary Sick called him a prideful man with a sense of Iranian pride.3- When this pridful and assertive nationalist started to disgust the public opinion, it was time to find a new window of hope. It was Commander Ali Larijani’s turn. Once again, the prize goes to Ray Takeyh who holds the record in discovering moderates in Tehran. In his testimony before the Senate Foreign Relations Committee on September 19, 2006, Takeyh called Larijani the leader of new generation of realists in Tehran: “Realists: One of the most important actors in Iran today is the powerful Secretary of the Supreme National Security Council, Ali Larijani. As the leader of a new generation of realists that evolved in the intelligence community in the 1990s, this cohort’s has predominant influence over the direction of Iran’s international relations.” Then, Trita Parsi, the president of NIAC called Larijani a “former hawk-turned-relative pragmatist“:4 This masterful art of recycling the former commanders of the Revolutionary Guards reached new summits of imagination when it was Tehran mayor Ghalibaf’s turn. New York Times writer Alan Cowell called him an “authoritarian modernizer“!5
“Among the contenders in attendance this year is Mohammad Baqer Ghalibaf, the 46-year-old mayor of Tehran who is being urged by some to run for the presidency of Iran next year as an “authoritarian modernizer.” Maziar bahari went further and wrote in Newsweek about Ghalibaf’s unheard qualities:6 “But where Ahmadinejad is confrontational and “showboaty,” Ghalibaf is a pragmatist with a reputation for getting things done. The president spent much of his previous career as a junior bureaucrat, while the mayor’s résumé lists one overachievement after another. As top cop he won yet more fans. In 2003 he did something virtually unheard of: he quelled a student protest without bloodshed by holding talks with student leaders and ordering his men not to use batons or guns in dispersing the crowds.”
Here we are. The Iranian regime’s new spring electoral circus has been launched. No doubt, some American journalist will compete to have a front seat for the show in Tehran. Expect that they will do their best to recycle the Iranian regime’s political refuse and sell it to the American public again.
Monday, 9 February 2009
HRH PRINCE REZA PAHLAVI'S SPEECH : IRAN'S 30 YEARS AFTER THE DARKEST CLEMATIS OF ITS POLITICAL HISTORY
پيام شاھزاده رضا پھلوی
بمناسبت سالگرد سی امين سال تولد مصيبت بارترين حکومت تاريخ ايران
٢٢ بھمن ماه ١٣٨٧
ھم ميھنان عزيزم
در آستانۀ سالگرد انقلاب اسلامی، سخنانم با شما بيشتر از آن که در برشمردن مصيبت ھای سی سال
گذشته باشد به قصد يادآوری افق بلند و روشن فردای ايران است. بدون اطمينان به برآمدن چنين افقی
مقاومت و پيکار سی سالۀ شما به فرجام نخواھد رسيد. ھيچ ايرانی آگاه به سرافرازی ھای تاريخ کُھن
وطن و سربلند از فرھنگ و تمدن نام آورش نمی تواند و نبايد نوميد از آيندۀ روشن ايران باشد.
افسرده از نيازھای برنيامده و آزادی ھای سرکوب شده، ايران را از پرتگاھی که در آن فرو افتاده
بيرون نمی توان کشيد و دوباره نمی توان ساخت، تنھا با دلی انباشته از اميد به پيروزی و خاطری
مطمئن از آينده ای درخشان و درخور ايران است که می توان به چنين فردايی دست يافت. در يک
کلام، بدون اين اميد و اطمينان، ادامه و گسترش پيکار عليه حاکمان فاسد و بی کفايت به فرجام نيک
نخواھد رسيد.
من در اين سالگرد نامبارک، از سويی، مقاومت دليرانۀ جوانان ھوشمند ايران را، تلاش بی وقفه و
تحسين برانگيز زنان شيردل و مصمم ايران را می ستايم و آن را بھترين نشان روحيۀ تسليم ناپذير و
ارادۀ راسخ اکثريت قاطع ھم ميھنانم به ادامۀ پيکار می دانم؛ پيکاری که به يقين تا رھايی ايران از
چنگ دشمنان و ويرانگران وطن پايان نخواھد گرفت. از سوی ديگر، معتقدم در سی سالی که از
عمر زيان بار رژيم می گذرد رھبرانش ھيچگاه بيشتر از امروز احساس ضعف و زبونی نکرده اند،
زيرا بيشتر از ھميشه در دنيا محکوم و منزوی و در ايران مطرود و متزلزل اند. نشانه ھای اختلاف
و کشمکش ميان مراکز قدرت و کارگردانان انحصارطلب حکومت رو به فزونی است. تشديد
فعاليت ھای تبليغاتی داخلی و خارجی رژيم و تلاش روزافزون آن برای پرده پوشی برنابسامانی ھای
ھمه جانبۀ اقتصادی کشور، و مھم تر از ھمه اصرارش را برگسترش دخالت ھا و ماجراجويی ھا ی
خطرناک در منطقه و بر تحريک ديگران با ادامۀ تلاش ھايش، آن ھم به ھر بھا، برای دستيابی به
سلاح ھای ھسته ای و موشکی، نيز بايد گويای ناتوانی روزافزونش شمرد. به اين ترتيب، با گسترش
جنبش ھای اعتراضی و حق طلبانه در شھرھای گوناگون ايران از يکسو، و پيدايش آثار ضعف و
انزوای روزافزون رژيم از سوی ديگر است که می توان به پيروزی نھايی ملت از ھميشه مطمئن تر
شد.
ھم ميھنان آزاده ام
راندن رژيمی خودکامه و ويرانگر از عرصۀ قدرت و حکومت تنھا مقدمه ای برای پيروزی نھايی
شماست. آزادی خود را از زير بار نکبت و تباھی دوران کنونی تنھا مرحلۀ نخست در تحقق
آرمان ھای ديرين و برآورده شدن نيازھای سرکوب شدۀ خويش بشماريد. زيرا پيروزی نھايی شما
ھنگامی متحقق خواھد شد که امکانات ضروری برای شکوفايی استعدادھای بيکران فرزندان ايران با
بھره جويی از منابع سرشار وطن، و استقرار نھادھای دموکراتيک و پاسخگو، فراھم آيد. حرکتی که
از يک سدۀ پيش با انقلاب مشروطيت در ايران آغاز شد، و با استقرار حکومت متظاھران به اسلام
وحشيانه به بند کشيده شد، معطوف به فراھم آوردن ھمين امکانات بود. اين حرکت تاريخی را
می توان و بايد از سرگرفت و امکاناتی را، که عليرغم تلاش مستمر دشمنان خانگی ايران از ميان
نرفته اند، باز فراھم آورد و در جبران فرصت ھايی طلايی از دست رفته در سال ھای سياه از
فرصت ھای نوين که به يقين پديدار خواھند شد بھره جست. به ياری چنين امکانات و فرصت ھايی
است که شما خواھيد توانست به راه پيشرفت و آبادانی ميھن گام نھيد، آزادانه و بی بيم از تھديد و
خشونت و شلاق و زندان به کار و زندگی شايستۀ خويش دست يابيد، و مھم تر از ھمه مسير صلح و
مسالمت و ھمزيستی با ھمۀ ھموطنان خويش از ھر کيش و قوم و زبان، و با ھمۀ مردم جھان را، از
سرگيريد.
ھم ميھنان مبارزم
اجازه ندھيد اسارت سی ساله در زندان تاريک رژيم اميد به روشنی آينده را نيز از شما به غارت
بَرَد. سی سال مصاف با دشمن، ھرچند با دشمنی بی رحم و خونريز، در برابر سه ھزار سال تاريخ
پرنشيب و فرازی که آکنده از پيروزی ھای درخشان بردشمنان گوناگون ايران بوده است، لحظه ای
بيش نيست. ھرگز از ياد نبريد که گرچه کوربينی حاکمان کنونی بھره وری از بخش بزرگ از ذخاير
عظيم ايران در مشکل، اگر نه محال، ساخته، سرزمين کھن ما ھنوز صاحب وسيع ترين منابع انرژی
در دنياست. ھرگز فراموش نکنيد که گرچه رژيم بی کفايت و ماجراجو سرزمينی را که روزی
صاحب بزرگترين تصفيه خانۀ جھان بود امروز ناچار به وارد کردن بيش از چھل درصد از
مصارف نفت و بنزين خود از ديگر کشورھای جھان کرده، کارگران و مھندسان توانا و مجرب
ايران خواھند توانست در شرايط مناسب تاسيساتی عظيم تر و پربارتر از گذشته در برپا سازند.
مطمئن باشيد که اگر امروز پس از گذشت سی سال از حکومت ويرانگران، ھنوز سالانه بيش از صد
ھزار تن از فرزندان مستعد شما جلای وطن می کنند، با تولد دوبارۀ ايران بسياری از آن فرزندان به
سوی ديار کھن، اما آزاد، سرازير خواھند شد و در بازسازی آن نقشی ارزنده ايفا خواھند کرد. ترديد
نکنيد که امروز نام نيک و خاطره انگيز ايران در جھان را سايه ای سياه و ھراسناک از ذھن ھا
پنھان کرده است، و اگر شمار دوستان ايران در دنيا از انگشتان دست تجاوز نمی کند، در فردای
روشنی که به يقين در انتظار ماست نام ايران شأن و اعتبار از دست رفته را بازخواھد يافت و ھيچ
ملت و دولتی نخواھد بود که دست صلح و دوستی و ياری به سوی ايران دراز نکند.
ھم ميھنان عزيزم
در سالگرد رژيمی که در سی سالگی عجوزه ای صد ساله می نمايد جای غم خوردن و زانو به
برگرفتن نيست. زمان سرشارشدن از اميد به رھايی است. وقت آن است که ھمت ھا را برای کوتاه
کردن عمر اين عجوزه دو چندان کنيم، به استقبال آينده رويم و بيشتر از ھميشه مطمئن باشيم که دير
نخواھد پائيد که بار ديگر ھمراه با ھمۀ جوامع آزاد و پيشرفتۀ جھان به سوی افق روشنی که در
انتظار وطن ماست گام برخواھيم داشت.
خداوند نگھدار ايران باد
رضا پھلوی
Friday, 19 December 2008
Obama to create Iran outreach post : by Eli Lake
The incoming Obama administration plans to create a new position to coordinate outreach to Iran and is considering a number of senior career diplomats, State Department officials and Iran specialists say. President-elect Barack Obama promised during his campaign to seek dialogue with Iran without preconditions in an effort to persuade Tehran to suspend its uranium enrichment program, but also has pledged to toughen sanctions.
Comment - Print - Listen - Share
A State Department official said the idea of naming a senior Iranian outreach coordinator was broached in the first transition meetings with Sen. Hillary Rodham Clinton, Mr. Obama's choice for secretary of state, and her transition team earlier this month. "The idea is that the position should build on the existing diplomatic framework," the official said. He asked not to be named because a nominee has not been announced. A spokeswoman for Mrs. Clinton declined to comment for this article. Brooke Anderson, a spokeswoman for the transition, also would not comment. However, several Iran specialists said such a position was in the works. "There is every indication that they are seriously considering going this way," said Patrick Clawson, deputy director for research at the Washington Institute for Near East Policy, a group that has warned of the dangers of Iranian proliferation. Trita Parsi, president of the National Iranian American Council, an organization that supports U.S.-Iran dialogue, said that a special envoy position for Iran is planned. The current administration has refused to negotiate with Iran unless Tehran first suspends its uranium enrichment program. However, in July, ndersecretary of State William Burns attended a meeting in Geneva with an Iranian nuclear negotiator along with senior diplomats from the other four permanent members of the U.N. Security Council - Britain, France, China and Russia - plus Germany. The "P-5 plus 1" has sent envoys to Tehran and drafted three U.N. Security Council resolutions that have sanctioned organizations and individuals affiliated with the Iranian nuclear program. However, Iran has refused to suspend its program. Indeed, two days after the Geneva talks, the head of Iran´s Revolutionary Guards, Mohammad Ali Jafari, announced the testing of an anti-ship missile he said could close the Straits of Hormuz, the chokepoint for 40 percent of the world's oil supplies . Critics of engagement doubt that Tehran will agree to give up its nuclear ambitions in return for economic and diplomatic concessions. "We've lost the [nuclear] race with Iran," said John R. Bolton, a former undersecretary of state and U.N. ambassador. Others say the United States has not tried hard enough. Suzanne Maloney, an Iran specialist at the Brookings Institution and former member of the State Department's policy planning staff under the Bush administration, said creating a senior coordinator position was important in part because Iran policy is now subject to an unwieldy interagency process. "There is a huge interagency component to this," she said, noting that the Treasury Department has been responsible for numerous banking and other financial sanctions against Iran. She also said that a senior coordinator position "communicates a seriousness on Iran, irrespective of what position you take." Coordinator positions traditionally are given to mid-level career diplomats, but in this case the job will likely to go a senior figure, the State Department official said. In addition to the nuclear issue, the coordinator will reach out to Iran regarding its activities in Iraq and Afghanistan, he said. A shortlist of candidates includes Dennis Ross, the former special envoy for Arab-Israeli negotiations under the Clinton and first Bush administrations, and the current U.S. ambassador in Baghdad, Ryan Crocker. Mr. Crocker testified before Congress that Iran has supported Iraqi militants who have killed U.S. soldiers. However, from the fall of 2001 until late 2002, he took part in talks in Europe with senior Iranian diplomats over the aftermath of the U.S. intervention in Afghanistan and the buildup to the U.S. invasion of Iraq. He has also met twice with Iran's ambassador to Iraq. Other names mentioned by U.S. officials and Iran specialists include Robert Galluci, President Clinton's point man for negotiating a 1994 nuclear agreement with North Korea. Also said to be on the list is Mr. Burns. James Dobbins, a former Bush administration envoy who worked with the Iranians to prepare Afghanistan's first post-Taliban government, has also been mentioned. However, Mr. Dobbins said Thursday that he had not been approached by the Obama transition team. He said a good first step would be to authorize U.S. diplomats around the world to talk to their Iranian counterparts on a routine basis. Mr. Clawson said there are two models for dealing with the intricate diplomatic challenges presented by Iran. One is to leave the coordination of policy to the assistant secretary of state for the region. This approach has been used for North Korea. "This worked well with North Korea because the main countries concerned are under the same regional group as the problem country," Mr. Clawson said. "For Iran the main countries who need to be brought on board are scattered across the globe. ... And so some kind of a coordinator or special envoy makes sense." Much about Mr. Obama's Iran policy remains unclear as does Iran's likely reaction to an offer of talks. On Dec. 7 on NBC´s "Meet the Press," Mr. Obama said he would offer both carrots and sticks to Iran, pointing out that Iran, a leading exporter of oil, still has trouble providing its population with refined petroleum. The next day a spokesman for Iran´s ministry of foreign affairs, Hassan Qashqavi, said such a carrot-and-stick approach "is unacceptable and [has] failed."
Thursday, 4 December 2008
Israel willing to go it alone on Iran attack : By Tim Butcher in Jerusalem
See the Video here : Israel preparing to strike Iran
Defence sources told the Jerusalem Post they were considering going it alone in a strike on Iran. Conventional military thinking states that Israel would need America's backing if only to allow Israeli warplanes to reach Iran by overflying Iraq, where the airspace is controlled by the United States Air Force.But the paper said Israeli planners had come up with ideas that did not require support from the United States.
This comes after Ehud Olmert, the outgoing Israeli prime minister, failed to persuade President George W Bush to support an Israeli air attack in the last few months of his presidency. It is always better to co-ordinate,'' a source, described by the Jerusalme Post as a top Defense Ministry official, said. "But we are also preparing options that do not include co-ordination.''
Israeli officials have said it would be difficult, but not impossible, to launch a strike against Iran without clear support from America. One option would be to use Israeli submarines firing cruise missiles from off the Iranian coast in the Gulf. Another might be to use Israel's close links with Turkey to persuade Ankara to allow Israeli attack aircraft, air refuelling jets and pilot rescue helicopters to use Turkish airstrips. "There are a wide range of risks one takes when embarking on such an operation,'' the Jerusalem Post said. In September, an article in 'Defense News' said America had recently agreed to supply an improved early warning radar system to Israel precisely because this sent a signal to Iran about Washington's close military links with Israel. "First, we want to put Iran on notice that we're bolstering our capabilities throughout the region, and especially in Israel,'' the article said. "But just as important, we're telling the Israelis, 'Calm down, behave. We're doing all we can to stand by your side and strengthen defences, because at this time, we don't want you rushing into the military option.'" In a related article at about the same time, TIME magazine raised the possibility that through the deployment of the radar, America wants to keep an eye on Israeli airspace, so that the US is not surprised if and when the IAF is sent to bomb Iran, a scenario Washington wants to avoid. Last week, Iran's nuclear chief Gholam Reza Aghazadeh revealed that the country was operating more than 5,000 centrifuges at its uranium enrichment plant in Natanz and would continue to install centrifuges and enrich uranium to produce nuclear fuel for the country's future nuclear power plants. "At this point, more than 5,000 centrifuges are operating in Natanz," said Aghazadeh, who is also the head of the Atomic Energy Organization of Iran. This represents a significant increase from the 4,000 Iran had said were up and running in August at the plant. The Islamic republic has said it plans to move toward large-scale uranium enrichment that will ultimately involve 54,000 centrifuges.
Wednesday, 3 December 2008
Iran's president admits economy hurting over oil
Ahmadinejad said his government would have to lower its expectations of oil revenues when planning next year's budget, which is largely financed by oil exports. International financial institutions estimate Iran needs oil at $90 a barrel to keep this year's budget balanced, but it is currently below $50. "We have to leave a major part of our projects behind," the president said.
Only a month ago, officials in the president's office said they planned to base the budget on an oil price of $50-$60 a barrel. "But we are obliged to set it at $30-$35 because we do not decide the price of oil on the global market," Ahmadinejad said.
For months, the weakened president, who is seeking re-election in June, had sidestepped the country's troubling unemployment and inflation figures in his remarks on the economy. Instead, he took shots at the United States, which he accused of exporting financial problems to the rest of the world. Just last month he boasted that even if the price of oil sank to $5 a barrel, Iran's economy would be fine. Now, the president says Iran's government has no choice but to trim spending and generous subsidies and to raise taxes. Ahmadinejad was already under sharp criticism for his unpopular economic policies. In November, 60 economists wrote their third letter to Ahmadinejad since 2006 blaming him for skyrocketing inflation caused by the huge sums of oil money that his government injected into the country's economy.
Inflation is currently running at 30% annually ( and Rising ).
Ahmadinejad promoted the cash injections as a way to stimulate job creation. However, unemployment has increased to around 10%.Possible rivals in June's presidential election — particularly former nuclear negotiator and moderate conservative cleric Hasan Rowhani — have seized on Ahmadinejad's vulnerability, noting that Iranians are poorer and the economy is suffering. They and other critics accuse Ahmadinejad of squandering the opportunity presented by soaring oil prices over the past three years and failing to use the higher income to insulate Iran for tougher times. The president has also drawn criticism for his hard line on the standoff with the U.S. and other major international powers over the country's nuclear program, which has contributed to Iran's isolation . Political analyst Mostafa Mirzaian said Ahmadinejad's handling of the economy was hurting him especially with middle class voters who are "already complaining whenever they have the chance. " Diving oil prices and their impact pose the biggest threat to the president's already eroding support. Oil prices have plunged from $147 a barrel in July to under $48 on Wednesday, near a three-year low. The sharp decline has added to the pain of Iran's rising inflation and unemployment . Iran, the second largest OPEC producer, is deeply dependent on oil exports. About 80% of its foreign revenue comes from those sales. Iran has been one of the most vocal proponents of steep cuts in OPEC production in an attempt to prop crude prices back up to between $80 and $100 per barrel . A 1.5 million barrel a day cut by the cartel in October, however, has so far failed to reverse the slide in prices. "Because of the world recession, oil prices will be declining for some time," Ahmadinejad said, according to IRNA's report based on a transcript of an interview the president gave to state television late Tuesday. But he insisted his administration can control the damage and will continue direct payments to the poor — a populist pledge that helped the former Tehran mayor win the presidency in 2005 . Ahmadinejad did not elaborate on which public sector projects would have to be shelved . Independent economic analyst Saeed Leilaz said most of them would likely be public utility projects while oil and gas exploration projects could be delayed. Another possibility is to cut subsidies that keep automobile fuel prices low but drain the country of hard currency.
Because it has few domestic refineries, Iran must import some $350 million worth of fuel per month. "To manage the country in a better way, applying taxes to low-priced energy is the best" solution, Ahmadinejad said. But the government's imposition of limited fuel rationing in 2007 proved wildly unpopular. Many economists believe cutting fuel subsidies will shoot Iran's inflation up to more than 50%.
FIND MORE STORIES IN: United States Iran Tehran Ahmadinejad Hasan Rowhani
PLEASE SEE MORE ARTICLES / POSTS BY FOLLOWING " Older Posts "
MY OLD SCHOOL MATE (Y a r - E - D a b e s t a n i)
My old schoolmate
your memory stays with me
Teacher's stick here to whip us
You are the grief in my sigh
The suffocation in my throat
Our names still on the blackboard
Lashes of injustice, their marks on our souls
The wasteland of our culture covered in wild weed
Yet, good or bad, our people love their land
These curtains we must rip
This pain we must cure
Who else will heal us after all?
Translation By Somi Abedinzadeh
Iranian Students Protest - 7Th Dec 2008
Video Editor and mixed by : Bahramerad
Late Shah's speech on OPEC in 1973 that led to his downfall.
It was not a revolution in 1979. It was a hostile take over by the british and Islamic arab terrorists bent on destroying Iran and taking control of the oil fields. In 1973 the Shah intended to free Iran from unfair oil contracts that was supposed to end in 1979. That did not happen. Except, the brits and Jimmy Carter gave Iran a terrorist mullah called Khomeini & his ideology who not only killed Iranians but indirectly was responsible in murdering many Westerners.
The Islamofascist snakes they have supported since 1979 will eventually bite them real good.
News From IRI - Farsi/English
|
The State of MKO Members at Camp Ashraf'
My dear compatriots, It appears that certain Iraqi authorities, with the support of the Islamic Republic, have carried out an operation against Camp Ashraf and a confrontation between armed Iraqi forces and the camp’s residents has left several Iranians dead and many more injured. At this time, we must remind the Iraqi authorities that no person may be denied his or her human rights because of his or her political or religious beliefs. More specifically, no refugee may be returned to his or her nation of origin if such return will place him or her at risk of being tortured or treated unjustly, illegally, or inhumanely, or if such return will place his or her fate in the hands of a court that is unacceptable under international legal standards. My compatriots, In light of the Islamic Republic’s 30-year record of violating and trampling upon the principles of human rights, and especially in light of the regime’s barbaric and brutal behavior towards the innocent people of Iran during recent events, it is reasonable to suspect that the fate of any MKO members turned over to the Islamic Republic will not be any different than the fate of other opponents of the regime. In light of these realities and current circumstances, I hope and expect that the Government of Iraq will not permit the members of the MKO presently in Ashraf to be forcibly returned to the Islamic Republic. Reza Pahlavi Report: Iran transferring military equipment to Syria via Venezuela -yediotaharonot Sunday, December 21, 2008 دوشنبه، 4 خرداد ماه 1388 برابر با 2009 Monday 25 May
افشای راز سفر ۴۲ سال پیش شاه به آلمان
آینده نیوز: چهل و دو سال پس از آخرین سفر شاه سابق ایران به آلمان و کشته شدن یک دانشجوی آلمانی در جریان تظاهرات سنگین علیه او ، اکنون پرده از یک راز مهم برداشته و معلوم شده پلیسی که دانشجوی معترض آلمانی را بقتل رسانده جاسوس آلمان شرقی سابق بوده است. حادثه دوم ژوئن 1967 از آن زمان تا کنون بخشی از تاریخ آلمان را تشکیل می دهد و آغاز گر جنبش های چپ 1968 بوده است. اشپیگل آنلاین به نقل از اداره ویژه حفظ و نگهداری پرونده ها و اسناد سازمان جاسوسی آلمان شرقی سابق گزارش داده که مامور پلیسی که مسبب کشته شدن این دانشجوی آلمانی در هنگام تظاهرات علیه دیدارشاه ایران از آلمان غربی آن زمان بود ، در واقع جاسوس آلمان شرقی بوده است. روز دوم ژوئن 1967 در تاریخ آلمان بعد از جنگ نقش ویژه ای بازی می کند و هر سال در این روز ، وسایل ارتباط جمعی آلمان و برخی کشورهای اروپائی بویژه فرانسه بطور مشروح به اهمیت آن در شورش های دانشجویی و اجتماعی و جنبش های چپ 1968می پردازند. اما جالب آن است که نقش تاریخی این روز ، با ایران ارتباط دارد . دیدار خانواده سلطنتی ایراندراواخر ماه می و اوایل ماه ژوئن 1967 شاه و ملکه سابق ایران (فرح پهلوی) به دعوت رسمی رئیس جمهوری وقت آلمان سرگرم بازدید از این کشور بودند ولی با وجود تلاش ها و پیش بینی های دولت آلمان و برنامه های مهمی که برای این بازدید تدارک دیده شده بود ، موج عظیمی از اعتراض ها و تظاهرات بی سابقه در تاریخ بعد از جنگ آلمان علیه سفر وی در سراسر این کشور به راه افتاد . در جریان این اعتراض ها ، بویژه محل هائی که برای بازدید شاه ایران در نظر گرفته شده بود تقریبا در تمام موارد ، پیش از ورود وی از طرف تظاهرکنندگان اشغال و محاصره شده و با وجود تلاش پلیس ، برخی دیدارهای شاه سابق ایران تقریبا غیر قابل انجام و یا دست کم مختل شد. این اعتراض ها و تظاهرات که عموما به وسیله اتحاد سوسیالیستی دانشجویان آلمان و با شرکت فعال کنفدراسیون جهانی دانشجویان ایرانی تدارک دیده می شد، هر روز اوج بیشتری می گرفت و در بیشتر موارد نیز به خشونت گرائیده و به زد و خورد میان پلیس و تظاهرکنندگان تبدیل می شد. در روز دوم ژوئن 1967 شاه سرگرم بازدید از برلین غربی بود اما دامنه تظاهرات علیه او هر آن گسترده تر می شد و نیروهای پلیس قادر به کنترل اوضاع نبودند. با این حال شاه با اصرار و نشان دادن سرسختی و خونسردی سعی داشت همه برنامه های خود را اجرا کند . در برلین هنگام ورود زوج سلطنتی ایران به تئاتر، سنگین ترین تظاهرات علیه شاه جریان داشت به طوری که برخلاف معمول، پلیس ناگزیر به تیراندازی شد و در این تیر اندازی یکی از دانشجویان آلمانی بنام " بنو اونه زورگ" هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد. کارل هینس کوراس، مامور پلیس برلین غربی که دانشجوی 26 ساله آلمانی به ضرب گلوله او کشته شد بعدها مورد محاکمه قرار گرفت و سر انجام به علت نبودن دلایل کافی تبرئه شد . رمزگشایی از ماجرا پس از فرو پاشی دیوار برلین و اتحاد مجدد آلمان اداره ویژه ای برای نگهداری و حفظ پرونده های سازمان جاسوسی آلمان شرقی تشکیل شد. این اداره هر از گاه پرده از روی برخی اسرار و عملیات جاسوسی که در رویدادهای مختلف نقش داشته اند بر می دارد و این بار در آستانه نزدیک شدن سالروز دوم ژوئن ، سرانجام معلوم شد چه دست هائی احتمالا در ایجاد این حادثه تاریخی دست داشتند . بنا بر اسناد منتشر شده توسط اداره ویژه حفظ و نگهداری پرونده ها و اسناد سازمان جاسوسی آلمان شرقی، اکنون معلوم شده که کارل هینس کوراس مامور پلیس آلمان غربی در آن زمان ، از جمله جاسوسان اشتازی، سازمان جاسوسی آلمان شرقی و عضو حزب کمونیست آن کشور بوده است. با افشای این راز به شایعاتی مبنی بر اینکه ممکن است حتی ماموران ایرانی همراه شاه در ماجرای قتل دانشجوی آلمانی دست داشته اند هم پایان داده شد. با این حال، دوم ژوئن و کشته شدن یک دانشجوی مخالف و معترض شاه ایران، بنا بر همه تحقیقات و شواهد، سرآغاز جنبش ها و شورش های بزرگ دانشجوئی 1968 و جنبش های موسوم به "خارج از پارلمان" و سر انجام تشکیل گروههای تروریستی نظیر " بادر ماینهوف" شد که نظام های آزاد اروپا را به ستوه آوردند.
LATEST NEWS IN ENGLISH
Chávez terms "mafia boss" the Israeli Foreign Minister eluniversal.com - English Version 18:42
IRAQ: Shi’a Unity Deal Explodes U.S. Proxy War Myth Inter Press Service News Agency 18:41
Report: U.S. estimates Iran unable to produce nuke before 2013 Ha'aretz 18:20
Iran aims at 5th place of FIVB Junior World Championship after defeating US Payvand - Iran News 16:54
U.S. Treasury rejects freezing Iran visitors' bank accounts Payvand - Iran News 16:54
Witnesses Say US Group Hiked Far From Tourist Areas Institute for War and Peace Reporting - Iraq Report 16:34
Obama's Israel Albatross CounterPunch 15:54
U.S. strike on Iran "feasible": retired general Alarabiya.net - Middle East 15:36
US strike on Iran 'feasible and credible': retired general Yahoo! US - Middle East 15:22
A Statement On My Friends, Three U.S. Hikers Reportedly Detained at Iran/Iraq Border AlterNet.org - News 13:15
Hikers lost in stasis of US-Iran relations Asia Times - Middle East 10:58
RIL scraps oil exports to Iran Alexander's Gas & Oil Connections - East & SE Asia 08:42
Iran-Pakistan gas line big set back for the US Alexander's Gas & Oil Connections - North America 08:35
Further sanctions on Iranian oil industry could spur record gas prices in US Alexander's Gas & Oil Connections - North America 08:35
Iran won't bow to US plots: Press Gulf Today 07:50
US hikers detained in Iran made 'simple' mistake Arabianbusiness.com - Culture & Society 07:45
Cantor: US too focused on settlements Jerusalem Post 06:32
Oil traders may profit from US sanctions against Iran The Peninsula - Business 06:12
Intelligence Report Suggests Slower Timeline for Iranian Nuclear Capability: U.S. Analysts Also Discount Strength Of... Washington Post - World 05:21
There Is a Military Option on Iran The Wall Street Journal - Opinion 02:51
Hikers crossed into Iran by mistake, friend says CNN - World 02:51
Has Obama turned his back on dissidents? The Week - News & Opinion 01:37
US hikers in Iran made 'simple' mistake SBS 00:30
Why the Iranian alliance will fail Ha'aretz - Print Edition 23:45 6-Aug-09
Detained Americans Didn't Know They Were in Iran CBS.com - Top Stories 21:58 6-Aug-09
Clinton: Iran 'afraid of truth' CNN - Law 21:45 6-Aug-09
Statement of Shon Meckfessel on Missing U.S. Hikers Pacific News Service 21:07 6-Aug-09
NKorea, Iran use similar script to get their way Pioneer Press, Minnesota - Nation 21:04 6-Aug-09
Clinton: Iran 'is afraid of its own people' CNN 20:41 6-Aug-09
DHL settles U.S. case over Iran, Sudan shipments MarketWatch - Market 18:03 6-Aug-09
David Makovsky on Iran, Obama, and Settlements The Atlantic - Voices (Blogs) 17:35 6-Aug-09
Twitter delayed upgrade to help Iran protestors v3.co.uk 16:59 6-Aug-09
Nuclear Iran looms as hardliners prevail Trade Arabia - International 16:08 6-Aug-09
Iran is the problem, not Israeli settlements: US lawmaker Yahoo! US - Middle East 16:03 6-Aug-09
U.S. Calls For Scholar's Release Voice of America - Editorials 15:52 6-Aug-09
US has rethink on Ahmadinejad's poll The Australian - World 15:19 6-Aug-09
US delegation of Republicans 'troubled' by US policy on Israel Jerusalem Post - National 15:13 6-Aug-09
US Congressman: Iran is Threat, Not Israeli Settlements Voice of America - Politics 14:38 6-Aug-09
Fuel curbs to hurt Iran, boon for traders... Gulf Industry Magazine Online 14:33 6-Aug-09
U.S. fuel sanctions to hurt Iran, a boon for traders Reuters - ReutersEdge 14:10 6-Aug-09
Iranians in Bay Area call on U.S. leaders to help camp in Iraq InsideBayArea.com, California - Beyond the Bay 14:04 6-Aug-09
U.S. committed to prevent Iran from having nukes: Republican congressmen Xinhua Online - World 14:03 6-Aug-09
Iran is the problem, not Israeli settlements: US Khaleej Times - Middle East 13:54 6-Aug-09
Iran holds 3 Americans for illegal border crossing Casa Grande Dispatch, Arizona - World News 13:49 6-Aug-09
Congressman wants US attention on Iran, not Israel Middle East Online 13:44 6-Aug-09
Siding With The Generals ZNet 13:27 6-Aug-09
Rep. Cantor: Obama Israel Policy Sends Bad Signal NewsMax 12:54 6-Aug-09
GOP Whip Cantor: Obama Must Focus on Iran, not ‘Settlements’ Arutz Sheva - News 12:48 6-Aug-09
Iran press blasts US Himalayan Times - World 12:11 6-Aug-09
Iran is the problem, not settlements: US lawmaker Yahoo! US - Middle East 11:47 6-Aug-09
U.S. Republicans in Israel: We are `troubled` by Obama policy Ha'aretz 11:03 6-Aug-09
US State Dept asked Twitter to postpone work during Iranian election Telegraph.co.uk - News 10:42 6-Aug-09
The Propaganda Value of a Detained Journalist Pacific News Service 10:38 6-Aug-09
Republican delegation in Israel criticizes Obama's policy on Israel settlements Sun Sentinel, Florida - News 10:24 6-Aug-09
Republicans 'troubled' by US policy on Israel Associated Press - Middle East 10:18 6-Aug-09
Siding With The Generals - The Independent On Honduras MediaLens.org - Media Alerts 10:11 6-Aug-09
Twitter delayed upgrade during poll Yahoo! 09:23 6-Aug-09
American hikers held in Iran Canada.com 08:25 6-Aug-09
Iran won’t bow to US plots: hardline press Khaleej Times - Middle East 08:12 6-Aug-09
Hardline press insists Iran won't bow to US plots The Sydney Morning Herald - General 08:09 6-Aug-09
LATEST NEWS IN FARSI / PERSIAN
| Posted 11/8/2009 @ 13:55:57 GMT Iran prisoners were savagely raped after protests Mehdi Karroubi, Iranian reformist presidential candidate and former parliament speaker who has led protests to overturn the result of the June 12 vote, said that both women and young boys had been victims of assault. His allegations, made in a letter to the former president, Hashemi Rafsanjani, follow a number of individual claims made by Iranian blogs and foreign media. more By L A Times |
From The News Arcive
مهدویت و دموکراسی -- تحلیلی بر اساس اندیشه سروش میثم بادامچی
از نظر تاریخی، مهدویت همیشه یکی از باورهای ریشهای و مهم شیعیان بوده است. با این حال از زمان آغاز دور اول ریاست جمهوری محمود احمدینژاد و استمرار آن در پی کودتای انتخاباتی اخیر، نقش این نظریه در سیاست داخلی و خارجی جمهوری اسلامی به وضوح مضاعف شده است.. نظریهء ولایت مطلقه فقیه که با دموکراسی سازگار و قابل جمع نیست فرزند مهدویت سیاسی است. مهدویت سیاسی توجیهگر امتیازات ویژه فقها برای حکومت در نظریه ولایت فقیه است... مهدویت سیاسی بر اساس نظریه ولایت مطلقه فقیه، ولی فقیه را نائب امام زمان فرض میکند و همان اختیاراتی را به ولی فقیه در قدرت و «تصرف در نفوس و اعراض و اموال مسلمین» میدهد که امام غائب داراست... عبدالکریم سروش از معدود متفکرانی است که در سالهای گذشته به واکاوی نسبت میان مهدویت و سیاست و ارائهء تصویری نو از مهدویت پرداخته است...
دوشنبه، 4 خرداد ماه 1388 برابر با 2009 Monday 25 May افشای راز سفر ۴۲ سال پیش شاه به آلمان آینده نیوز: چهل و دو سال پس از آخرین سفر شاه سابق ایران به آلمان و کشته شدن یک دانشجوی آلمانی در جریان تظاهرات سنگین علیه او ، اکنون پرده از یک راز مهم برداشته و معلوم شده پلیسی که دانشجوی معترض آلمانی را بقتل رسانده جاسوس آلمان شرقی سابق بوده است. حادثه دوم ژوئن 1967 از آن زمان تا کنون بخشی از تاریخ آلمان را تشکیل می دهد و آغاز گر جنبش های چپ 1968 بوده است. اشپیگل آنلاین به نقل از اداره ویژه حفظ و نگهداری پرونده ها و اسناد سازمان جاسوسی آلمان شرقی سابق گزارش داده که مامور پلیسی که مسبب کشته شدن این دانشجوی آلمانی در هنگام تظاهرات علیه دیدارشاه ایران از آلمان غربی آن زمان بود ، در واقع جاسوس آلمان شرقی بوده است. روز دوم ژوئن 1967 در تاریخ آلمان بعد از جنگ نقش ویژه ای بازی می کند و هر سال در این روز ، وسایل ارتباط جمعی آلمان و برخی کشورهای اروپائی بویژه فرانسه بطور مشروح به اهمیت آن در شورش های دانشجویی و اجتماعی و جنبش های چپ 1968می پردازند. اما جالب آن است که نقش تاریخی این روز ، با ایران ارتباط دارد . دیدار خانواده سلطنتی ایران دراواخر ماه می و اوایل ماه ژوئن 1967 شاه و ملکه سابق ایران (فرح پهلوی) به دعوت رسمی رئیس جمهوری وقت آلمان سرگرم بازدید از این کشور بودند ولی با وجود تلاش ها و پیش بینی های دولت آلمان و برنامه های مهمی که برای این بازدید تدارک دیده شده بود ، موج عظیمی از اعتراض ها و تظاهرات بی سابقه در تاریخ بعد از جنگ آلمان علیه سفر وی در سراسر این کشور به راه افتاد . در جریان این اعتراض ها ، بویژه محل هائی که برای بازدید شاه ایران در نظر گرفته شده بود تقریبا در تمام موارد ، پیش از ورود وی از طرف تظاهرکنندگان اشغال و محاصره شده و با وجود تلاش پلیس ، برخی دیدارهای شاه سابق ایران تقریبا غیر قابل انجام و یا دست کم مختل شد. این اعتراض ها و تظاهرات که عموما به وسیله اتحاد سوسیالیستی دانشجویان آلمان و با شرکت فعال کنفدراسیون جهانی دانشجویان ایرانی تدارک دیده می شد، هر روز اوج بیشتری می گرفت و در بیشتر موارد نیز به خشونت گرائیده و به زد و خورد میان پلیس و تظاهرکنندگان تبدیل می شد. در روز دوم ژوئن 1967 شاه سرگرم بازدید از برلین غربی بود اما دامنه تظاهرات علیه او هر آن گسترده تر می شد و نیروهای پلیس قادر به کنترل اوضاع نبودند. با این حال شاه با اصرار و نشان دادن سرسختی و خونسردی سعی داشت همه برنامه های خود را اجرا کند . در برلین هنگام ورود زوج سلطنتی ایران به تئاتر، سنگین ترین تظاهرات علیه شاه جریان داشت به طوری که برخلاف معمول، پلیس ناگزیر به تیراندازی شد و در این تیر اندازی یکی از دانشجویان آلمانی بنام " بنو اونه زورگ" هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد. کارل هینس کوراس، مامور پلیس برلین غربی که دانشجوی 26 ساله آلمانی به ضرب گلوله او کشته شد بعدها مورد محاکمه قرار گرفت و سر انجام به علت نبودن دلایل کافی تبرئه شد . رمزگشایی از ماجرا پس از فرو پاشی دیوار برلین و اتحاد مجدد آلمان اداره ویژه ای برای نگهداری و حفظ پرونده های سازمان جاسوسی آلمان شرقی تشکیل شد. این اداره هر از گاه پرده از روی برخی اسرار و عملیات جاسوسی که در رویدادهای مختلف نقش داشته اند بر می دارد و این بار در آستانه نزدیک شدن سالروز دوم ژوئن ، سرانجام معلوم شد چه دست هائی احتمالا در ایجاد این حادثه تاریخی دست داشتند . بنا بر اسناد منتشر شده توسط اداره ویژه حفظ و نگهداری پرونده ها و اسناد سازمان جاسوسی آلمان شرقی، اکنون معلوم شده که کارل هینس کوراس مامور پلیس آلمان غربی در آن زمان ، از جمله جاسوسان اشتازی، سازمان جاسوسی آلمان شرقی و عضو حزب کمونیست آن کشور بوده است. با افشای این راز به شایعاتی مبنی بر اینکه ممکن است حتی ماموران ایرانی همراه شاه در ماجرای قتل دانشجوی آلمانی دست داشته اند هم پایان داده شد. با این حال، دوم ژوئن و کشته شدن یک دانشجوی مخالف و معترض شاه ایران، بنا بر همه تحقیقات و شواهد، سرآغاز جنبش ها و شورش های بزرگ دانشجوئی 1968 و جنبش های موسوم به "خارج از پارلمان" و سر انجام تشکیل گروههای تروریستی نظیر " بادر ماینهوف" شد که نظام های آزاد اروپا را به ستوه آوردند.
SECULARISM: News and Articles in Farsi
Carter Administraton's Dilemma: Iran's Theocracy
By Slater Bakhtavar - Persian JournalJun 1, 2009,
"I did not know it then � perhaps I did not want to know � but it is clear to me now that the Americans wanted me out. Clearly this is what the human rights advocates in the State Department wanted � What was I to make of the Administration�s sudden decision to call former Under Secretary of State George Ball to the White House as an adviser on Iran? Ball was among those Americans who wanted to abandon me and ultimately my country." -Mohammad Reza Pahlavi, The Shah of Iran
These were the words uttered by the distraught Shah of Iran when, grieving, he reflected on his downfall just before his demise in exile. The tormented former �King of Kings� ardently nurtured a deep-rooted conviction that the Carter Administration, in cooperation with the British Secret Intelligence, ordered and ensured his fall.
During World War II, England and the Soviet Union jointly invaded Iran, dividing the nation into two zones of occupation as the English and Russians had previously done in 1907. In the North, the Soviets secured a viable supply route and in the south the British placed their oil interests under their direct protection. Reza Shah, father of Shah Mohammad Reza Pahlavi, and the Nation of Iran were humiliated by the subjugation of Iran�s domestic and foreign affairs to their conduct by foreign powers. King Reza Shah, who had implemented numerous progressive social and economic reforms, was ousted by British and Soviet forces and replaced by Mohammad Reza Shah, his twenty-year-old, inexperienced son. The British and Soviets, wielding little sympathy for the mass populace, occupied Iran.
In the North, the Soviets promptly and forcefully revived Iran�s Communist Party with the objective of undermining the royal regime and installing a centralized Communist government. With Soviet assistance, the Tudeh party constituted itself as a pro-Soviet Communist party with its central management in Soviet Union. Meanwhile in the South, the British set monarchists against religious fundamentalists, fundamentalists against nationalists, nationalists against monarchists, faction against faction, and tribe against tribe with a �divide and conquer� agenda. Accordingly, Iran sank into social disorder, political disarray and economic hardship. Under foreign domination by both the Communists and the British, the Iranian people welcomed an increasing role of the United States. By 1946, the Iranian government crushed the pro-Soviet Tudeh party that had been infiltrating the nation and threatening to divide Iran.
Increasingly, Iran became dependent on the United States as a counterinfluence to the Soviets and British. As early as December 1954 the Shah noted
�the potentialities of friendly and close relations between the people of Iran and the United States are immense. There is a deep and fundamental identity of national interests which overshadows everything else. We both believe that the individual is the central figure in society, and that freedom is the supreme blessing. . . Iran has a great deal in common, in convictions with the Western world regarding freedom and democracy.�
He branded his regime�s politics as �positive nationalism�.
In January 1963, the Shah announced democratic reforms as part of a six-point program called the White Revolution, a program of reforms to divide landholdings such as those owned by religious foundations, grant women the right to vote and equality in marriage, and allow religious minorities a greater share in governmental offices. Ruhollah Ayatollah Khomeini led a movement among radical fundamentalists to oppose equal rights for women and minorities and the reform policies of the Shah. On January 22, 1963, Khomeini dictated a vigorously worded declaration denouncing the Westernization of Iran and economic reforms and human rights as anti-Islamic.However, the Shah did not per se attempt to �Westernize Iran�. Iran was since its inception a Monarchy. Instead the Shah sought a pro-Western policy to counter the Communist Soviet Union. Iran�s socio-economic and foreign policy objectives were closely tied to the capitalist world, in direct conflict with the communist ideology of Soviet Union and fundamentalism of surrounding nations.
In contrast, the Iranian fundamentalists sought to eradicate pre-600 A.D. Iranian culture and history and supersede it with an exclusive focus on post-600 A.D. This is in line with Khomeini�s decrees, such as one issued on March 21, 1963 in which he declared that Persian New Year (�Norooz�) celebrations be cancelled and that references to pre-Islamic Iran be eliminated. In 1964 Khomeini was arrested and exiled to Turkey. On September 5, 1965 he left Turkey for Najaf, Iraq, where he spent 13 years as an exile out of touch with the Iranian people and culture. On October 3, 1978 he left Iraq for Kuwait, but was refused entry at the border. After a period of hesitation in which Algeria, Lebanon and Syria were considered as possible destinations, Ayatollah Khomeini embarked for Paris. Once arrived in Paris, Khomeini took up residence in the suburb of Neauphle-le-Chateau in a house that had been rented for him by Iranian exiles in France. Subsequently, journalists from across the world visited the cleric, and the image and the words of Ayatollah Khomeini soon became a daily feature in Iran and across the world. The BBC and other agencies broadcast nightly interviews with Khomeini beamed into Iran, which incited the people against the Shah.
In November 1978 then President Carter nominated George Ball as a member of the Trilateral Commission. The commission acted under the direct control of the National Security Council�s Zbigniew Brzezinski, an ardent opponent of the Shah of Iran. This commission cultivated a clandestine Iran task force. While serving on this commissio,n George Ball championed cessation of United States support for the Shah and clandestine support for Rubhullah Ayatollah Khomeini who, albeit in exile, led a proletariat Islamic opposition. Pursuant to this agenda George Ball sought to garner the support of Robert Bowie, who was at that time the Deputy Director of the United States Central Intelligence Agency.
Meanwhile, Iran and British Petroleum commenced negotiations in Tehran, Iran concerning the renewal of a twenty-five-year-old extraction agreement. These talks collapsed because the British demanded exclusive rights in Iran�s future oil output and refused to guarantee purchase of the commodity. The disintegration of the these negotiations was domestically branded as a step towards nationalization of Iran�s oil for the first time since 1953. Subsequently, the Shah turned to prospective buyers in Germany, France, Japan and elsewhere. The Shah had increased Iran�s control over its oil resources, implemented progressive economic and social initiatives, undertook speedy process of capitalist reforms that focused on industrialization, increased Iran�s military capabilities and sought to build a strong, prosperous and independent Iran; however, his goals and policies became the bases for his eventual downfall.
In mid-January 1979, Ayatollah Khomeini returned and the monarchy collapsed on February 11, 1979. Subsequently, Iranians, many of whom believed in Ayatollah Khomeini�s promises of freedom and democracy, voted by a national referendum to become an Islamic Republic on April 1, 1979. They also approved a new constitution, and Khomeini became Supreme Leader of Iran. But Khomeini did not fulfill his pre-revolution promises to the people of Iran. Instead, he started to marginalize and crush the opposition groups and those who opposed the clerical rules. He ordered establishment of many institutions to consolidate power and safeguard the cleric leadership. During his early years in power he launched the Cultural Revolution in order to Islamize the whole country. Many people lost employment, and books were revised or burnt according to the new Islamic values. A newly established Islamic judicial system sentenced many Iranians to death and long-term imprisonment, as they were in opposition to those radical changes. The current regime continues many of the policies of the regime of the now-deceased Ayatollah Khomeini, including revising and eradicating Iranian history, culture and identity.
Perhaps the revolution and subsequent consequences would have never occurred if the Carter Administration had not taken the helm. No doubt, neither President Richard M. Nixon or President Ronald Reagan would have paved the way for the arrival of the current theocracy. Criticizing the Carter Administration�s handling of the crises in Iran, President Reagan said �I did criticize the President because of his undermining of our stalwart ally, the Shah, I do not believe that he was that far out of line with his people.� Former United States President Richard Nixon was the sole United States representative to attend the Shah�s funeral in Egypt,
To the present, many Iranians believe that the Carter Administration and the British intervened in 1979 and paved the path for the Shah�s demise. Sympathetic remarks about the revolution by high-level Democratic American officials, such as Bill Clinton, who dubbed Iran a �democracy�, and several former members of the Carter Administration, indicate the pretentious attitude of these officials. These officials should be reminded that President Mahmoud Ahmadinejad, erroneously labeled by foreign journalists as the �Leader of Iran�, exerts minimal control in Iran. Rather, pursuant to the Iranian Constitution virtually absolute power is in the unelected �Supreme Leader� Ayatollah Khamenei.
Iran is an absolute theocracy and lacks the basic foundations of even a limited form of democracy. Perhaps, if the Carter Administration had not undermined the Shah of Iran, the regime itself would have implemented the proper foundations for a modern democratic republic or constitutional monarchy. Modern Iran could have been an �island of stability� in the Middle East. Without the Carter Administration�s misguided foreign policy initiatives, Iran, similar to Japan, Denmark, Spain or England, could today be a close U.S. ally with a hereditary monarch and a democratically elected President or Prime Minister.
Author Bio: Slater Bakhtavar is president and founder of Republican Youth of America, a frequent commentator and respected analyst on foreign policy issues, an attorney with a post-doctoral degree in International law, General Counsel of a national corporation and Attorney at Bakhtavar & Associates, PLLC.
WOMEN EMANCIPATION IN IRAN - 17 OF DAY -
آيا می شود نسبت به 17 دی بی تفاوت بود؟ شکوه ميرزادگی در مورد هفده دی و بزرگداشت آن، سال هاست که بين مردمان ما اختلاف نظر وجود دارد. اين اختلاف نظرها تقريباً، از پس جنگ دوم جهانی و رفتن رضاشاه از ايران تا کنون وجود داشته است. البته، در دوران محمد رضا شاه، هميشه هفده دی از سوی دولت به عنوان روز زن در ايران به رسميت شناخته می شد اما، چه در زمان محمد رضاشاه و چه پس از آن، واکنش تقريبا همه ی آن ها که با حکومت سلطنت مخالف بوده اند واکنشی منفی بوده است؛به صورت های مختلف. گروهی گفته اند که رضا شاه «کشف حجاب» را به زور و جبر بر زن ها ايران تحميل کرده است، گروهی آن را به دليل اين که هديه ای از جانب حکومت سلطنتی بود مردود شناخته اند و گروهی نيز به راحتی آن را نديده گرفته و هيچ حرف و سخنی درباره آن به ميان نياورده اند. در اين ميان، و ظاهرا به صورتی بديهی، طرفداران سلطنت هم، چه در زمان محمد رضا شاه و چه پس از آن، روز هفدهم دی را صرفا روزی دانسته اند که تعلق به سلطنت طلبان دارد ـ درست همانگونه که بسياری روز هشتم مارس، روز جهانی زن، را متعلق به چپ ها می دانند و به همين دليل هم هست که برخی آن را رد می کنند و يا آن را نديده می گيرند. من تا به حال کسی را نديده ام که بدون چسباندن روز 17 دی به طرفداران سلطنت ، لااقل محتوای اين روز را متعلق به زن ها، به طور اعم، و زن ها ايرانی به طور اخص، بدانند. و اصولا نديده ام که کسانی ارزش های احتمالی اين روز را، بدون توجه به مسايل سياسی، بررسی و تحليل کنند. در راستای کوششی از اين دست، هم در ارتباط با اين روز و هم در ربط با مساله زن، لازم می دانم ابتدا درباره ی وضعيت زن ايرانی، قبل از به سلطنت رسيدن رضاشاه و قبل از اقدامات او توضيح مختصری بدهم. تاريخ ما، تاريخ ايرانزمين، همچون تاريخ ملل ديگر، سرشار از اعتراض ها، حرکت ها و گاهی جنبش هايي است که زن ها برای رهايي خويش از چنبره ی بی عدالتی جوامع مردسالار داشته اند. از اين نظر، بين وضعيت آن ها و وضعيت بردگان شباهتی آشکار وجود دارد. و اين حرکت ها گاه وسيع و موثر بوده اند و گاه اندک و بی اثر. تاريخ ايران باستان سرشار از نشانه های حضور فعال زن ها در زندگی اجتماعی است. اين نکته را تاريخ نويسان در دوران ما به تدريج کشف می کنند (به خصوص پس از خواندن لوحه های هخامنشی نگهداری شده در دانشگاه شيکاگو که شرح وضعيت زندگی رومره و زندگی اجتماعی در آن ها وجود دارد)، و نگاه دوباره ای به شاهنامه (به عنوان نمايشی از وضعيت ايران باستان)، اثرات وجودی اين زن ها را در دوران های مختلف ايران قبل از اسلام را در مقابل ديد ما می نشاند. پس از آمدن اسلام به ايران نيز، عليرغم حضور بی امان مهاجمان مردسالار، و وارد آمد فشار قوانين آن ها بر گرده ی زن ها، باز می بينيم که مثلا زنی همچون «مهستی» در تاريخ ادبيات ما پيدا می شود که، علاوه بر داشتن حضوری فعال در صحنه های اجتماعی، با زبان شعر نيز به توضيح وضعيت بد زنان عصر خودش می پردازد، اقتدار شوهران را بر زنان رد می کند، حق انتخاب همسر را برای زنان نيز به رسميت می شناسد، ازدواج دختران جوان با مردان پير را با طنزی برنده به انتقاد می گيرد و، تا مرحله ی طرد شدن از شهر و ديار خود، پيش می رود و حرفش را ـ حداقل در ارتباط با خودش ـ به کرسی می نشاند. و يا زنی چون «نجمه منجمه» مقابل شخصيتی چون نظامی می ايستد و با دانش و منطق خويش او را وادار به دوستی و تحسين خود می کند. و صدها زن ديگری که نامشان در لابلای گرد و غبار تاريخ گم شده بود و تنها اکنون رفته رفته چهره شان روشن می شود. نزديکترهاشان به ما زن هايي هستند چون طاهره قره العين، که آنقدر قدرت نشان می دهد که در قوانين مذهبی دست می برد و، به عنوان شخصيتی مذهبی، چادر از سر برمی دارد و حجاب را که ـ رکنی اساسی در مذهب مسلمانان است ـ از مذهب حذف می کند. يا زن های ديگری چون تاج السلطان، بی بی خانم استرآبادی، جهانگير، صديقه دولت آبادی، صفيه يزدی، ماهرخ گوهرشناس و... ده ها زنی که زمانه ی خود را به مبارزه خوانده اند تا بتوانند به اندکی آزادی و برابری با مردها برسند. نزديک ترها به ما نيز بسيارانند که مرتب ازشان حرف و سخن هست. اما همه ی اين زن ها، چون ديگر زن های مبارز جهان، خيلی دير و خيلی سخت به عملی شدن خواسته های خود نزديک شده اند. اين راه مشکل بوده است و در اين مسير ديده شده که هر سرزمينی که توانسته زودتر مذهب را از سياست و حکومت جدا کند زودتر به تحقق اين خواسته ها نزديک شده است. و آن هايي که، چون ما، تا همين اوايل قرن بيستم، مذهب در همه ی شئونات زندگی شان دخالت داشت، بسيار ديرتر به سواد دور دست آرزوهاشان رسيده اند. شکل گرفتن جنبش مشروطه برای زن ايرانی جولانگاهی را بهمراه آورد تا او بتواند خواسته های حق طلبانه خود را صريح تر مطرح کند. در خواست های انقلاب مشروطيت خواست آزادی زنان نيز گنجانده شده بود؛ گاه به روشنی و وضوح (مثل قوانين ناظر بر حقوق عموم آحاد ملت ـ حق انتخاب مساوی و عمومی، آزادی بيان و تظاهرات، آزادی حقوق فردی ـ که می شد از درون همين قوانين حقوق زنان را نيز استخراج کرد)، و گاه در لفافه و در زبانی روشنفکرانه. ما تفريبا در اشعار و مقالات اکثر روشنفکران اين دوره مطالبی را درباره آزادی زن می يابيم. آنان نشانه های اين آزادی را در سوادآموزی و برداشتن چادر از سر زن می ديدند. در اين سال ها، يعنی در سال های آغاز و اوج جنبش مشروطيت، اين زن ها بودند که در جنبش تحريم واردات کالاهای خارجی فعالانه شرکت کردند؛ هم آنان بودند که با پوشيدن منسوجات داخلی و پوشاندن بچه هايشان با آن پيشبرد اين حرکت را ميسر ساختند؛ زن ها بودند که با جمع آوری پول، فروش جواهرات و اثاثه ی خانه که متعلق به خودشان بود، تاسيس اولين بانک ملی ايران را امکان پذير کردند؛ زن ها بودند که اتحاديه های زيرزمينی و مخفی درست کردند و برای آگاه ساختن مردمان از حقوق زنان اقدام به انتشار جزوه ها و مقالات کردند؛ و همين زن ها بودند که از نمايندگان مجلس خواستند که وقتی قادر نيستند خدمتی به مردم سرزمين شان بکنند کنار بروند تا زنها بيايند و اين کار را انجام دهند. اما زن هايي که انتظار داشتند با پيروزی انقلاب مشروطيت بتوانند فرصت ها و حقوقی مساوی با مردها به دست آورند با رفتاری خصمانه روبرو شدند. قانون انتخابات مصوب 1906 با نفوذ مردان مذهبی صراحتا زنان را از فعاليت های سياسی منع کرد و، در مقابل اعتراض گروهی از زنان که به مجلس مراجعه کرده بودند، گفته شد که زن ها تنها کارشان امور خانگی و پرورش بچه و خدمت به شوهر و حفظ آبرو و ناموس خانواده است. توجه کنيد که همه ی اين مبارزات در سال های دهه اول قرن بيستم اتفاق افتاده است و رضا شاه در سال 1925 به سلطنت رسيد. يعنی مبارزه وسيع زنان (با توجه به محدود بودن آن در طول تاريخ پس از اسلام) پيش از به قدرت رسيدن رضاشاه شروع شده بود، و سالی چند می شد که اين مبارزه جهت و خواستی روشن پيدا نموده و خواسته هايي چون حق رای، حق طلاق، حق درس خواند در دانشگاه و حق کار کردن همسان با مردان را مطرح کرده بود. اما تا تحقق اين آرزوها راهی دراز در پيش می نمود. به دستور رضا شاه، در سال 1931 دولت وقت قانون حق طلاق، ممنوع کردن ازدواج کودکان نه ساله (که به عقيده ی من به همان اندازه آزادی لباس و امکان رفتن به دانشگاه برای زن ايرانی ارزشمند بوده است) و، همراه با آن، بالا بردن سن ازدواج برای دختران (به 15 سالگی) و کودکان پسر (از 12 سالگی به 18 سالگی) را به مجلس فرستاده و به تصويب رساند. در سال 1936 قانون کشف حجاب و مجاز شدن حضور زنان در دانشگاه ها و موسسات و ادارات نيز به تصويب رسيد. به اين سان، رضاشاه، با دخالت م ستقيم خويش، در واقع مهمترين خواسته های برحق و طبيعی زن ها را، که نتوانسته بودند، به دليل دخالت مستقيم روحانيون وقت، آن ها را از اولين مجلس های پس از پيروزی انقلاب مشروطيت بگيرند، به رسميت قانونی نشاند. در واقع آزادی زن ها يکی از جبرهای تاريخ است که نمی شود برای هميشه جلوی آن ايستاد. و رضاشاه اين جبر را درک کرد. حالا بگوييم که «اين درک را انگليس ها به او تفهميم کردند»، بگوييم که «آن را عده ای از اطرافيان روشنفکرش به گردنش گذاشتند»، بگوييم که «اين کارش از لج ملايان بود»، هر چه بگويند و بگوييم در اين نکته شک ندارم که هيچ يک از اين سخنان چيزی از ارزش او در ارتباط با اين اقدام تاريخی کم نمی کند. بياييد بين او و آيت الله خمينی و آيت الله ها و حجت الاسلام های کنونی مقايسه ای کنيم. بياد آوريم که در اواخر قرن بيستم ـ يعنی، قرنی که يکی از مهمترين دستاوردهای فرهنگی و اجتماعی اش تساوی حقوق زن ها است ـ چگونه آيت الله ها مقابل اين جبر تاريخی ايستادند و در اوايل قرن بيست و يکم نيز همچنان ايستاده اند و چگونه از درک ساده ترين مسايل انسانی عاجزند و چگونه دستاوردهای زن ها سرزمين مان را به تاراج می برند. آنگاه بياييد به قضاوت بنشينيم. من، مثل هر انسان عدالت طلب و آزادی خواه، طبعا رضاشاه را، برکنار از همه ی سازندگی های او، به عنوان يک ديکتاتور می شناسم، حتی روش های تحميلی او را برای برداشتن چادر از سر زن ها عملی ديکتاتوری می دانم، و تحقق نيافتن بسياری از خواسته های انقلاب مشروطيت، مثل آزادی بيان و انتخابات و احزاب را، نتيجه ی مستقيم رفتارهای نادرست او می دانم، اما، با اين همه، نمی توانم که به، عنوان يک فمنيست، اقدامات او را در ارتباط با آزادی زن با ارزش ندانم. به اعتقاد من، هر حرکتی که به آزادی انسان از بندهايي که سنت ها به دست و پای او بسته بيانجامد حرکتی قابل تعمق و توجه و ارج گذاری است. به عقيده من سال های 1931 تا 1936 (که تجلی گاه آن همين روز هفدهم دی است) سال های بزرگ و سرنوشت سازی برای زن ها ايرانی به طور اخص، و زن های جهان به طور اعم، است. در اين سال ها همان قوانينی به نفع زنان ايران تغيير کرد که در بسياری از کشورهای ديگر جهان هنوز ـ در اوايل قرن بيست و يکم ـ تغييری در آن ها مشاهده نشده است؛ مثلا بگيريم قوانين مربوط به سن ازدواج را. در همين کشور آيت الله ها کودکان نه ساله را قانونا مورد تجاوز قرار می دهند و اسمش را ازدواج می گذارند. هنوز در برخی از کشورها زن ها حق طلاق ندارند و هنوز در برخی از کشورها زن ها نمی توانند بدون پوششی اسلامی از خانه خارج شوند و يا کاری معادل مردها داشته باشند. و يا حتی پشت فرمان اتومبيل بنشينند. به اين ترتيب، به گمان من، روز هفده دی روزی است که در آن زن های ايرانی توانستند، پس از سال ها تلاش، بالاخره به برخی از خواسته های خود برسند ـ خواسته هايي که به اعتقاد من بسيار مهم و با ارزش هستند. هفده دی روزی است که در آن زن ها توانستند حکومتی قادر و قدرتمند را قانع کنند که خواسته های آن ها را قانونی و رسمی کند. و در نتيجه هر جشنی که برای اين روز گرفته شود جشنی است که مربوط به زن و حقوق زن ايرانی است.
www.shokoohmirzadegi.com: ---برگرفته از سايت نويسنده
How to rescue 'Federalism' from The 'Seperatists'
فدرالیسم را از زندان تجزیز طلبان نجات دهیم
با نگاهی به مقاله "همرائی" آقای داریوش همایون و
کمی اندیشیدن، بیشتر فکردن و منطق را جایگزین هیجان نمودن
هدف مشخص من را دراین نوشتارمی توانید بمانند همیشه نگرانیم برای آینده ایران بدانید و به آقای داریوش همایون هم برای اینکه نگران نباشند در این نوشته تعهد کتبی می دهم که نه جزء "کمونیست های سربلند کرده" هستم، نه از "حزب الهی های از هر رنگ" و نه از "سلطنت طلب های رنگارنگ" و یا...،
ایشان در قسمتی از مقاله "همرائی" و از قول یکی از اندیشه مندان انگلیسی نوشته اند که "هدف دموکراسی باید ایجاد بیشترین خوشبختی برای بیشترین مردمان (!!!) باشد".
از فحوای کلام چنین بر می آید که بطور قطع این بیشترین مردمان از دید نویسنده – داریوش همایون – همگی در زمان رضا شاه و محمد رضاشاه و در نهایت آرامش و بدون کوچکترین خواست و نیازی در یک جامعه آزاد و دموکراتیک در تهران زندگی می کرده اند و همه هم پادشاه طلب و سلطنت طلب بوده اند و امروز هم تمامی ایرانیان با همان طرز تفکر که مجبورند داشته باشند در انتظار نشسته اند که حزب مشروطه (یعنی داریوش همایون) و یا داریوش همایون (یعنی حزب مشروطه) چه نسخه ای صادر می کند تا دستورالعمل مبارزه برای بازگرداندن گذشته ای باشند که بدون هیچگونه تردیدی بوجود آورنده بستر اهانت بار امروز ماست.
اگر کسی در دوران پنجاه – شصت سال پیش از تکنولوژی امروز گرفتار است و از اعلامیه جهانی حقوق بشر تنها آنچه را می بیند که خود می خواهد و توان نگاه کردن به واقعیت های اعلامیه حقوق بشر حتی شصت سال پس از پیدایش آنرا نیز ندارد گناه جامعه هفتاد و چند میلیونی امروز ایران نیست که تمامی تلاشش را برای بدست آوردن آزادی و رهائی از وجود اهانت بار حکومت جمهوری اسلامی و هر نوع حکومت اربابی و استبدادی و دیکتاتوری و با تمام مشکلاتش دنبال می کند.
در زمره نخستین پایه گذران و امضاء کنندگان اعلامیه جهانی حقوق بشر کشورهائی چون ایالات متحده امریکا، آلمان، هند، سویس و...، بوده اند که همگی از روز نخست پذیرای اداره کشور از طریق " فدرالیسم " شدند، اگر حتی کمی هم شده بفکر بنشینیم، بی تردید باید باین نتیجه مشخص برسیم که مقامات و متفکران هیچکدام از این کشورها نه تنها قصد و نیت شان "فروپاشی" و "بجان هم انداختن مردمان کشورشان" نبوده است که با یک آینده نگری، تلاش داشته اند که با هدف برابری و آزادی برای مردمشان چارچوب و تمامیت ارضی خود را پا برجا نگاهدارند.
امروز و به دنبال تفکرات بلند و ارزشمند آنروز آنها شاهد آن هستیم که یکی از پابرجاترین دموکراسی ها در هند وجود دارد، یکی از آزاد ترین کشورهای جهان سویس است، آلمان در زمره پیشرفته ترین کشورهای جهان قرار دارد و ایالات متحده امریکا با تمام معایبش بر جهان حکومت می کند و یادآوری این مهم نه بدان معناست که ما هم امروز کپی برداری کنیم و همان کار را انجام دهیم، ولی بطور قطع در برگیرنده این مفهوم می باشد که تعین تکلیف نکنیم و اجازه دهیم در یک فضای آزاد مردم بتوانند برای امروز و فردایشان تصمیم بگیرندو ما تنها نقش یک مشورت دهنده را بعهده بگیریم، اگر از ما مشورتی طلب شود.
نکته بسیار مهمی که حافظه تاریخی مان اجازه نمی دهد بدان بپردازیم و یادآور خودمان شویم اینست که در نوشتن اعلامیه جهانی حقوق بشر در شصت سال پیش نماینده کشور ایران نیز حضور داشته است و ایران نیز یکی از کشورهائی بوده است که مورد مشورت قرار گرفته بود، اگر همانروز هم اصل "انجمن های ایالتی – ولایتی"در قانون اساسی مشروطیت و در اصل قاموس آن قانون مورد احترام برای مسئولان و حکومت کنندگان کشور می بود باز هم امروز ما اینچنین دچار آشفتگی و سرگردانی نبودیم که هر روز بدلیل یک سلسله تحریکات و بی فکری ها اینهمه نگران تجزیه ایران مان باشیم.
چشمان ما نه تنها توانائی دیدن چنین واقعیت هائی را ندارد که همچنان در توهمات خود غرق گشته ایم و فراموش می کنیم که پیش زمینه های این بحث های جدائی طلبی که به ذعم من تنها افراد و گروههای کوچک و منحصر بفرد و تک نفره ای را در بر می گیرد که به یمن وجود جمهوری اسلامی و فرصت هائی که این حکومت ایجاد کرده است از سوئی وحمایت قدرت های غربی که همیشه با تفکر تجزیه ایران پیش رفته اند از سوئی دیگر است در میان مردم ایران کوچکترین پایگاه و جایگاهی ندارد.
ولی فراموش نکنیم که تمامی اینها ریشه و پایه ای در گذشته ای مملو از استبداد و دیکتاتوری دارد که امروز سر بر افراشته است.
به خودمان بیآئیم، واقعیت اینست که بطور قطع و یقین معنی و مفهوم "همرائی" برایمان شناخته شده نیست، چرا که همچنان مفهوم "همرائی" برایمان تجدید دوران گذشته و ندیده انگاشتن خواست ها و نیازهای واقعی دیروز و امروز مردم ایران است.
اگر همان روزها که امروز افسوسش برای بسیاری وجود دارد کمی از خودمحوری ها وحاکمیت قدرت و زورکمتر می شد و بر عقل و درایت افزوده می گشت و آینده نگری جایگزین آن می گردید بی تردید امروز گرفتار همین چند ده نفری هم که جدائی طلب و بیگانه پرست هستند نمی شدیم.
و این در حالیست که من همچنان اعتقادم بر اینست که اگر با "انصاف سیاسی – اجتماعی" به مسائل نگاه کنیم، در مهمترین برخورد باید باین مهم بیاندیشیم که رضاشاه ایران را از زندگی قبیله ای به دنیای مدرن وارد کرد و محمد رضا شاه با تمام ضعف هایش آرزوئی جز سربلندی ایران نداشت.
لازم به توضیح می دانم که این مسئله همچنان کوچکترین ارتباطی باین ندارد که من از هر نوع حکومت دیکتاتوری متنفرم که می تواند نامش صاحب و ارباب باشد و یا شاه دیکتاتور و رئیس جمهور مادام العمر و یا ولی فقیه که اهانت بارترینش است و اگر بطور پیوسته از تمامی افراد و گروه ها دعوت می کنم که بفکر بنشینند نه به معنای طرفداری از این و یا آن تفکر، بلکه صرفا بدین معناست که افراد با هر نوع عقیده ای که دارند برای از میان برداشتن این بی هویتی و حقارت دست بدست هم دهند و در فردای آزاد ایران به تلاش برای متقاعد کردن دیگران بپردازند.
جای تاسف فراوان است که ما همچنان با گذر از تجربه ها، نیآموخته ایم که به معانی و مفاهیم واژه ها در ابعاد گسترده تری نگاه کنیم و کمی هم شده بیاندیشیم که ممکن است برداشت من از واژه "همرائی" تنها همانی که من فکر می کنم نباشد و این واژه جز معنی "همراه شدن با من" که روح و ضمیر گوینده را بدنبال دارد مورد استفاده قرار نگیرد و مفاهیم دیگری را نیز به ذهن متبادر کند.
ما هنوز هم نمی خواهیم بپذیریم که پایه ها و چارچوب واقعی "همرائی" را خواست ها و نیازهای همگانی تشکیل می دهد و همچنان درب بر آن پایه نمی گرد د که آنچه را من فکر می کنم همان باید انجام شود.
اگر خواست و دیدگاه تمامی مردم ایران در آنروز "سومکا" و در امروز "حزب مشروطه" و یا "داریوش همایون" بود که نمی بایست اینهمه نگرانی برای یکپارچگی ایران وجود داشته باشد.
ما اگر امروز خیلی می خواهیم ناسیونالیست و ایران پرست معرفی شویم بهتر است بجای ایستادن پشت سر منفور ترین حکومت دنیای امروز و در قرن بیست و یکم، موقعیت امروز ایران را بهتر بشناسیم و بجای شعارهای دهان پر کن و بدون محتوا راه های موجود برای باقی ماندن و یکپارچه ماندن ایران را بکمک همدیگر جستجو کنیم.
اینکه مرتب شعارهای بی اعتبار شده "کمونیست های سربلند کرده"، "حزب الهی های از هر رنگ"، سلطنت طلب های رنگارنگ و یا...، را مطرح و تمامی دیدگاه ها را جز خود چه خوب و چه بد "لجن پراکنی" لقب دهیم هیچ قدمی بیشتر از امروز حکومت جمهوری اسلامی بر نداشته ایم، چرا که آنها هم دقیقا همین شعار ها را جز "حزب الهی" مرتبا تکرار می کنند که با همین شیوه هم بیشترین و بزرگترین بی اعتباری را برای خود کسب کرده اند.
یادمان باشد علی رغم فاسد ترین حکومتی که امروز بر ایران وجود دارد "توتالیتاریسم" تنها مختص امروز و در سی سال گذشته نبوده است، توتالیتاریسم در فرهنگ و در حکومت های تاریخ ایران نهادینه شده است و تنها راه نجات از آن و رسیدن به یک حاکمیت مردمی دوری کردن از اعلامیه و دستور صادر کردن است که آنهم به فکر و اندیشه نیاز دارد و انسان های کار آزموده و اندیشمند را طلب می کند که به مفهوم واقعی دموکراسی بیاندیشند و ایرانیان را در هر گوشه ای از این مملکت که هستند و در سرزمین مادریشان برابر و یکسان نگاه کند و دموکراسی را برای همه آنان بخواهند.
برای من بطور قطع حاکمیت غیرمتمرکز و یا هر حکومتی که مردم تصمیم گیر آن باشند می خواهد نامش فدرال باشد و یا هر اسم دیگری در قالب ایرا ن یکپارچه مهمترین هدف وخواستگاهم است.
فدرالیسم هم تنها این نیست که ما شعار آنرا بدهیم و تنها به وجود آن در چند کشور اشاره کنیم بلکه باید بتوانیم طرحی را ارائه کنیم که با ویژه گی های فرهنگی – اجتماعی - اقتصادی و سیاسی برای جامعه ما بوجود آمده باشد و با فرهنگ و خصوصیات ایران و ایرانی و برای ایران تدوین شده باشد و بتواند برای تمامی ما ایرانیان چه در زابل و ایرانشهر، چه در گرمی و آذر شهر، چه در تربت جام و چه در میناب و چاه بهار و در نهایت تهران بتواند برابری و یکسانی در قالب تمامیت ارضی و با حفظ چهار گوشه ایران بوجود بیاورد و قادر باشد خواست ها و نیازهای تمامی ایرانیان را در بستر ایران فراهم آورد.
این همان ایده آلی خواهد بود که برایم وجود دارد و برایش بیشترین تلاش را خواهم کرد خواستگاهی که امیدوارم بتواند سربلندی ایرانیان را به ارمغان آورد و آرزوهای نزدیک به یکصد پنجاه سال آشفتگی و پراکندگی را یکبار و برای همیشه از میان بر دارد.
التماس می کنم، بیآئیم و کمی هم که شده از شعار دوری و به شعور نزدیک تر شویم و به خودمان بر گردیم که چگونه می توان "حکومت تهران" را به "حکومت ایران" تبدیل کنیم و چگونه می توانیم مفاهیم "غیر متمرکز" و "فدرالیسم" و یا هر نوع واژه دیگری را در این زمینه برای مردممان و در قالب "ایران" به ثمر برسانیم و بارور کنیم و به جستجوی راه های رسیدن به آنها بپردازیم، یکی از بزرگترین مسئولیت های ما اینست که "فدرالیسم" را از زندان تجزیه طلبان نجات دهیم و آنرا با معانی و مفاهیم مدرن در چارچوب ایران پیاده کنیم. وحشت نداشته باشیم، نه کردهای ما می خواهند به عراق و ترکیه و سوریه بپیوندند، نه بلوچ های ما قصد ملحق شدن به افغانستان و پاکستان را دارند و نه لرها و ترکمن ها و خوزستانی های ایران می خواهند ایران را تجزیه کنند - آنها در طول هزاره ها ایرانی بودن خود را باثبات رسانده اند و بهای سنگین تری پرداخته اند؛ کمی فکر کنیم!
تنها کسانی بطور مرتب بر طبل گذشته می کوبند که فکر و حرف و سخنی برای امروز و فردای ایران ندارند، به خودمان بیآئیم آیا همین بی فکری ها و شعارهای تو خالی و بی محتوا نبوده است که ما را به امروزمان و با حکومت جمهوری اسلامی به این بی هویتی و حقارت رسانده است ؟
برای ساختن آینده ایران تنها به فکر و اندیشه و شجاعت ابراز کردنش و دوری از هیجان و تحریک مردم نیاز است.
تصور می کنید کمی به خود آمدن و اندیشیدن بد باشد؟
حسین لاجوردی
پاریس – 24 آذر 1387
Historical Documents
A Speech by HRH Reza Cyrus Pahlavi II
Democracy and Human Rights In Iran: What role for the West? A Speech by Reza Pahlavi II - House of Commons 18th November 2008
Ladies and Gentlemen, It is a great pleasure for me to be with you this afternoon, and I would like to take this opportunity to thank the Henry Jackson Society in London as well as Gisela Stuart MP for helping to organize this meeting. Let me start by saying that in my talk with you today, I wish to go beyond the designated issue of democracy and human rights in my country, and any role which the West might have in promoting them. This is because, democracy and human rights in Iran is today intricately tied with a number of other key issues such as nuclear proliferation, regional stability and finally, international peace and security. To be more specific, I wish to say that the threat that is posed to international security by the Islamic Republic of Iran, is precisely because of the fact that Iran is today governed by a brutal dictatorship, where the will of the majority is ignored and anyone who in any way challenges the decisions of the state are severely dealt with. It thus follows that the establishment of a democratic system of government in Iran that respects the human rights of its citizens will undoubtedly pave the way for removing Iran as a major source of international anxiety. The implications of such a transition are quite obvious for both the people of Iran as well as the wider international community. For the people of Iran, the establishment of a democratic government would mean that their country would cease being an international pariah. Moreover, it would mean that country’s vast resources would be mobilized for securing the future of the country by helping to cure its ailing economy instead of driving the nation to the brinks of an unwanted military confrontation with the international community over something ridiculous like uranium enrichment. Indeed a democratic government in Iran would invest in the people of Iran instead of investing in forces of instability and terror with whom they have bonded for promoting a militant anti-Western, and in particular, anti American agenda. In my view, it thus follows that the West does have a role in seeing how this scenario develops. It can either stand aside or remain impervious to the plight of millions of my compatriots by trying to compromise with their oppressors or adopt a different, more ethical role of siding with them and helping them to attain their fundamental rights and basic freedoms. Here, I wish to add that, in my view, there is no question that the prospect for change in the aftermath of the election victory of President Elect Barrack Obama, has already aroused a new atmosphere of great expectations on the part of people everywhere, including my homeland, who see his success as a new and promising catalyst for the construction of a new world order that is based on peace, freedom, justice and opportunity. Given his personal background, people – irrespective of their nationality or geographical circumstance – are hopeful that the new US president will be much more sensitive to the kind of problems and impediments which have held them back and compromised their honor and dignity at the same time. The pertinent question, therefore, is whether such expectations are realistic or not? Another words, will it be business as usual where economic interest often trump human rights considerations or will we step into a new and different era with all its incumbent challenges? Focusing on my country, it is fair to say that up until the last several weeks when world attention has been fixed on the ongoing international financial crisis, that Iran and Iran related issues – in one way or another – had consistently received a disproportionate share of attention in the world media. Iran’s obstinate disregard of numerous UN Security Council resolutions and various international warnings concerning its nuclear policy and ambitions has created a situation whereby the country has become increasingly isolated while creeping slowly to the edges of an unwanted military conflict. It is also true to say that while certain parties in the West have periodically responded to Iranian disregard for international pressures such as those demanded by the Security Council and others that were more diplomatically conveyed in the ‘5+1’ meetings, by insisting that “all options are on the table”, there is a general sense that warnings of this nature are more indicative of rising frustration rather than clear intent. It is clear that so far, the ‘5+1’ policy in halting Iran’s uranium enrichment program has failed to achieve its objectives, since neither the promise of inducements nor the threat of punishments have been sufficient to convince the Islamic leaders to change direction. It is in finding itself in such a situation, when its repackaged incentive offer has been effectively turned down, and in circumstances when the ‘5+1’ have been unable to be more robust in imposing stricter sanctions against the clerical regime, that the debate regarding ‘cooperation or confrontation’ with Iran is once again being revived. Now, when we speak of ‘cooperation or confrontation’, there is no question that everyone would prefer ‘cooperation’ to ‘confrontation’. The most obvious factor is whether it is possible to arrive at an acceptable ‘modus vivendi’ with Iran or not? Here, it is essential once again, to take note that in the case of Iran’s nuclear file, the West has been engaged in negotiations with Iran for over 5 years, where the Europeans in particular have gone to extreme lengths in order to arrive at some form of a compromise. Their failure is due to the fact that their offers of incentive have been insufficient to commit the Iranians to observing their ‘red-lines’. Thus, in very simple terms, unless the US and the EU are willing to re-draw the very ‘red-lines’ that they have marked of their own accord, then prospects for cooperation would appear to be very dim. No doubt if the ‘5+1’ were willing to live with a nuclear Iran, it would inevitably lead to a major proliferation of nuclear weapons in the Middle East, making the region a greater powder keg than it already is, then I am sure that the current crises could be resolved ‘cooperatively’. A recent study produced by the Institute for Security Studies of the European Union makes specific recommendations to this effect. But this is not a formula that I would recommend. Here, I wish to be very candid with you: I believe that while one must strive for making every effort to make cooperation work, one cannot avoid confrontation by behaving expediently or by compromising one’s own principles. I believe that the majority of honored guests here this afternoon are well familiar with the history of the 1930s when the will to cooperate in an attempt to avoid conflict, blinded responsible politicians and eventually forced them into a much more costly confrontation which they had tried so hard to avoid in the first place! So what can be done or should be done? Will cooperation be the way forward or is there no choice other than confrontation? Today, the diplomatic ‘buzz word’ seems to be ‘engagement’. The obvious inference from this is that the US, in particular, should no longer insist on any preconditions and be ready to open direct talks with Iran. Here, it must be reiterated that perhaps for more than two decades we had a reverse situation, where the US was willing to come to the table but it was the Islamic regime that had the preconditions. It is interesting to point out that while Iran has been clamoring for some time for direct talks with the US, and as signs have appeared that moves towards that end are now being seriously contemplated by the new Obama administration, another spanner was recently thrown into this mind-boggling equation by one of Ahmadinejad’s close advisers in Teheran who said that Iran will only talk with “the US when it has left the Middle East and ended its support for the Zionist regime”! Most proponents of this line of thinking – perhaps wishfully, nourish the prospect that once direct negotiation starts than all contentious issues that have led to an estrangement of relations between Iran and the US, which have also indirectly affected Iran-EU relations, may in time become resolved. In this context, quite apart from issues of primary concern to a majority of Iranians who aspire to live in a society that is free and humane with all its incumbent paraphernalia, the Iranian regime would be expected to modify its behavior on such issues as its nuclear aspirations, active engagement in international terrorism and finally, its menacing and destabilizing activities in places like Lebanon, Palestine, Iraq, Afghanistan and the Persian Gulf region. But, is this a realistic expectation, given the nature of the Islamic Republic and the fact that for the past 30 years, militant anti-Americanism across the board has been the very foundation of its foreign policy? I certainly hope that the next US administration would give proper consideration to such realities. Most importantly, I feel that everyone in the West and in particular the US, would have a much clearer picture of issues, if they made a serious attempt at seeing matters from the prism of the Islamic leadership in Iran and not just their own wishes and priorities. I accept that this is not an easy challenge, but it is crucial and until such time that an effort has been made in this direction, there is no reason to hope that future policy decisions will be any better than those made in the past 30 years. Having said all that let me make it clear that I am strongly opposed to any form of military action against my country. But for diplomacy to succeed, the aims as well as the obstacles to any intended objective needs to be carefully assessed and above all understood. Moreover, it is imprudent and self defeating if the West was to constantly find itself in a position of having to re-draw its own red lines. Here, it is also essential that the ideological divide that separates the Iranian regime from the Iranian people as well as the wider world be also taken into account. I would like to elaborate this point by suggesting that a consequence of the Islamic regime’s estrangement with its own people who are without doubt its ‘Achilles’ Heel’ in the course of the last three decades, has been the main impetus behind what I call its policy of ‘entrenchment’ in the Middle East region and beyond. In other words, as the regime gradually lost its popularity and legitimacy at home, it felt the need to hold some cards outside Iran for the obvious reason of fending off external pressures that might threaten its very existence. Now let me say a few words about matters inside Iran. Despite its seemingly confident and secure outlook, the Islamic Republic of Iran (IRI) is in fact more vulnerable and damage prone than ever before in its 29 years of existence. The effects of the UN Security Council sanctions have already affected the country’s economy by having a significant impact on the private sector, while the imposition of gasoline rationing as well as the recently introduced VAT charges, have resulted in huge public protests that have led to unexpected strikes and violence. In previous years, the IRI has successfully been able to ‘ride through’ a number of serious crises, a factor that is a mark to their resilience as well as the support base on which their order was initially constructed. Nonetheless, the number of difficult circumstances which the regime has confronted in previous years have taken their toll. Moreover, the mass exodus of its most skilled and experienced entrepreneurs, managers, bureaucrats and educated elites have contributed greatly to a major mismanagement crisis across the board, resulting in a tremendous fall in the per capita income of all Iranians. Today, the clerical regime’s support base is at best no more than 10-15% of our population. In times of emergency, such as election times and the like, using the resources of our country, they are able to mobilize another similar figure. What this means is that in the course of the last three decades, the regime has alienated the rest of the population and is thus fearful of any circumstance that might lead to the mobilization of those it can no longer persuade. Also, while Iran is perhaps the cradle of modern day ‘Islamic Fundamentalism’, it is an accepted fact that despite its general rhetoric, none of the regime’s sanctimonious pronouncements have any bearing on the conduct of every day life amongst the Iranian people. Indeed, there should be no doubt in anyone’s mind that, although a theocracy in name, Iran is today governed like most other secular dictatorships that the world has known, since people only obey the likes of Khamenei and Ahmadinejad, not because of their special relationship with the almighty, but simply out of fear or economic need. This development is a natural consequence of successive years of failure by the regime to improve economic conditions, and to relax social and civil society demands in a milieu where 70% of the population is below the age of 30 and well versed with the desires and aspirations of their contemporaries in other parts of the world and in particular, the West. In the sphere of foreign policy, because of its intransigence over its nuclear file, the IRI has never been under such international pressure since its very inception. In the past 12 months, a total of four UN Security Council Resolutions have warned and subsequently punished Iran for its continued defiance of the international will. Moreover, it is thought unlikely that Islamic Republic will ever accept any compromise involving a complete halt to its uranium enrichment program. Iran’s current stand off with the international community is also exacerbated by other factors such as Iran’s continued reliance on resort to Terrorism – both direct and indirect – for the advancement of its foreign policy objectives which have further increased tensions with the US and its various allies in places like Iraq, Lebanon, Palestine and Afghanistan. In summary, for more than a year now, the Islamic Republic of Iran has been in the midst of two extraordinary and dangerous crises. First, the amount of international pressure on Iran because of its uncompromising stance over its nuclear agenda, and second, the country’s domestic crisis fueled mainly as a consequence of its faltering economy, have both been unprecedented. As we speak, the pressures from these quarters have not declined, and there are no immediate signs that this crisis will be coming to an end any time soon. How this crisis comes to an end is, nevertheless, a matter of supreme importance not just to the Islamic leadership in that it can mean survival or the beginning of the end for them, but for the West, given that it now has the opportunity for tilting the balance in favor of forces of democracy, progress and human rights. Seen from the stand point of the West,I should like to point out that in the course of the past 30 years, there have been a series of confusing signals which have simply complicated matters. Focusing in particular on the US, there is little wonder that rhetoric and posturing should have eclipsed meaningful policy based on reality. As a result, there have been great many vacillations over the years that have ranged from accommodation and cooperation to regime change. Perhaps what lies at the heart of this problem – something which I believe to be a especially central issue for the new US administration – is the need to come up with a clear and robust policy that is capable of dealing effectively with Iran. From the perspective of the EU and next US administration, while any talk of regime change – something that in any case is only the business of the Iranian people – may be set aside, securing Iranian compliance or cooperation over a whole host of critical issues highlighted by the current nuclear impasse will remain a clear priority. Indeed, dealing with some of these critical problems is widely expected to be the first major foreign policy challenges of the new Obama administration. Finally, I would like to leave you with this thought: In the last 30 years, since the advent of the Islamic regime in Iran, we have seen a sizable expansion in the number of highly destructive conflicts that have raged in the Middle East spanning from Afghanistan to the Eastern shores of the Mediterranean. As we speak, there are some unfinished conflicts that still continue to threaten the peace and stability of the region as well as the prospects of all future generations living in the Middle East. What has happened in the last 30 years is history. But looking to the future it is important to note that the Islamic regime, and the regional friends and allies it has been able to cultivate, have a vision of life and society that is in stark contrast with the majority of other regional governments and their allies which includes the EU and the US. To move forward positively, it is crucial for the West not to once again indulge itself in tactics that have been tried and tested before, and seen to fail. Therefore, bearing in mind all that has been said, and given the fact that we are living in an increasingly interdependent environment, it should be apparent that Without a creative new policy supported by robust diplomatic efforts that encompasses a role for the overwhelming majority of Iranians who do not share the visions and values of their current rulers, nothing will change. A policy of misplaced cooperation will be tantamount to capitulation, except for the fact that the ultimate cost of confrontation will most likely increase with time. The only meaningful policy would be to engage the Iranian people and invite them to be part of a new and imaginative policy which will guarantee Iran’s territorial integrity, freedom of choice and democratic expression plus a respect for individual human rights.
Al-Watan Daily: Interview With HRH Prince Reza Cyrus Pahlavi ll Of Iran
Al-Watan Daily (Kuwait) - Ahmad Zakaria - Tuesday, November 27th, 2007
Q1- What is your evaluation of the current Iranian policy in general?
A1- One has to look at the fundamental nature of the clerical regime in order to understand its true and ultimate intentions. Since its advent in 1979, the regime’s leaders – starting with Khomeini himself – set out to export their radical ideology to the region and beyond. The primary mission (raison d’être) of the regime is to convert other regimes to its own mold with the goal of establish a modern-day Islamic Shi’ite Caliphate. It is so stated and defined in its Constitution as well as that of the Pasdaran’s (Revolutionary Guards). To accomplish this, the regime has to a) maintain repression domestically; and b) create diversions internationally (region) to shift attention away from its own shortcomings.
Q2- Do you aim at regaining the throne of Iran?
A2- To me it is the content and not the form of Iran’s future government that matters most. My current political mission and role is the leading of a vigorous campaign against the clerical regime with the sole goal of forcing its demise, replacing it with a modern, secular, democratic parliamentary system. This mission will end, in its current form, the day my compatriots go to the polls and freely choose for themselves their desired form of representative government. Beyond that point, my fate will be decided by the Iranian people whom I stand ready to serve in whatever capacity they deem me fit.
Q3- How do you evaluate the recurring executions carried out in Iran?
A3- The regime maintains its suffocating grip over the citizens by using brute force and repression of dissent. Gruesome acts of public executions are barbaric methods and chilling reminders of the fate of dissenters in Iran. Through fear and humiliation, the regime commands submission. Public stoning of women and the execution of underage youth are revolting reminders of the regime’s callous disregard for human life, dignity and civility.
Q4- What is your vision of the relations of Arab countries with Iran?
A4- First and foremost, a democratic government which would inherently be answerable, accountable and responsible to its citizens would be compelled to create and maintain an atmosphere of warm and sincere relationship with its immediate neighbors. Coveted for our energy reserves, our region has been subject to the tugs of rivalries and manipulations between East and West, or North and South, as during the Cold War. Today we have a variation of the same conflicts manifesting themselves in different forms including the danger of militancy and proliferations of an arms race.We must address our futures collectively by rebuilding our alliances, strengthening our cultural bonds, resolving old conflicts, and investing within the region. Time heals all wounds as strong roots breed new life. Our history and destinies are inseparable deeply rooted and a common bond of tradition. I am hopeful in my generation and have seen among my good friends in the region the real possibilities that await our horizon.
Q5- How do you find the Iranian threat to the gulf countries regarding using the sleeping cells to carry out violent actions?
A5- This is the unfortunate nature of the militant regime ruling my homeland. Its commitment to the export of its ideology takes many forms; the most troubling of which is the free use of terrorism and support of militancy as a tool of foreign policy. To reach its grand vision of Shi’aa hegemony, it will not hesitate to use any method necessary to convert its neighbors, even at the expense of destabilizing them.Q6- Where do you classify Reza Pahlavi in the Iranian opposition list?A6- Simply that my role is inclusively unique, in that I play a pivotal role in unifying all factions on common grounds and against one common enemy.
Q7- Do you expect an American attack against Iran?
A7- I have vociferously rejected and expressed my opposition to any kind of military action against my homeland! There is a much better way – far less costly and more legitimate – to put an end to the principal source of militancy in our region: Supporting the people of Iran, as the most natural ally to the free world in their quest to rid themselves of the clerical regime. A combination of domestic pressure coupled with a cohesive international economic and diplomatic pressure will enable the people of Iran, an “army in place,” to rid themselves of the regime. It however very much concerns me that due to the mounting domestic problems the regime is faced with, it may in fact invite and seek such a confrontation.
Q8- What is your stance regarding the Iranian nuclear activities?
A8- It is quite telling that the very same countries which used to compete with each other to sell nuclear energy technology to Iran prior to Islamic Republic are today joining force to impose sanctions on the clerical regime in an attempt to prevent it from possessing it! This issue is about transparency, trust and accountability.The clerical regime’s three decade long track record, its totalitarian nature, its domestic repression, its support for terrorism, its regional adventurism and lack of transparency on the very subject has rightly caused the international community to suspect the regime’s intent.The regime plays on the nationalistic argument of Iran’s sovereign right to the technology. They need to be reminded that Iran had that right before they came to power. As a matter a fact, it is their behavior which is the cause for Iran today to be denied the privilege. For a regime that has violated just about any international charter and regulations, they cannot invoke the NPT only when it suits their purpose, and violate it by the same token when it does not.But let us understand the ultimate logic behind the regime’s quest for the bomb. Be it via manufacturing or acquisition, the clerical regime views the bomb as its key to survival. Why? Because it will serve as a counterweight to the inferiority of its conventional military capabilities against the West. Under a nuclear umbrella, the regime would be able to continue its support of terrorism, undermine the region, holding it hostage with the ultimate goal to institutionalize itself.The question is can the world afford that moment? I do not think so.
Q9- What is your view of Arab ethnicities in Iran?
A9- Iran is a country of 70 million people. It has been for centuries a mosaic of different ethnic groups, cultures and religions. The richness of Iran’s civilization stems from the many cultures and ethnicities we have. Out identity is an actual collection and infusion of multiple unique identities that have lived together through the ages.From my point of view, whether Kurdish, Arab, Balouch or Azari, whether Shia, Sunni, Christian or Jewish, every Iranian citizen has to feel and be equal under the law, with full protection and practical sense of common ownership and belonging to the nation. The only way to guarantee this is through the rule of law and practice of a democratic, secular Constitution based on the Universal Declaration of Human Rights. This is what I subscribe to, and have pledged to attain for my homeland.
Q10- Do you dream of being shah of Iran? If it happens, how will you deal with the gulf countries, especially Kuwait?
A10- I dream of helping liberate my homeland from this transient medieval system of clerical rule. It is the Iranian people whose dream and decision will determine the final form of our future constitution and government. Having said that, and in view of my homelands culture and history, I am confident that a modern constitutional monarchy, similar to that of Japan, Spain, UK and Sweden, will be perfectly capable in institutionalizing democracy and help usher in modernity, progress and development.As to Iran’s regional policy, it will, of course, be set by our future government and shall be reflective of the will of the Iranian people who aspire to a strong bond and friendly relations with all our neighbors. Personally however I am fully certain that a different era awaits our region, one which will be based on friendship, security and prosperity for our peoples. Relationships are based on individual decisions and actions. My generation will not loose a day or an opportunity to reach out to our neighbors. We have little time to waist and it can only be spent on building friendship and trust, and not by breeding conflict.As for Kuwait we are particularly proud of the strong bond and friendship that exits between our two people with so many of our families having built strong foundations of common heritage through extended multi-generational linkage.
Q11- What is your vision to the Iranian dispute with the Emirates over the three islands?
A11- Again, we have much more in common with our Emirate brothers than needs to be built upon. The era of conflict and confrontation will be replaced with one of trust, friendship and regional prosperity.
Q12- Do you think that Iran interferes negatively in the Iraqi issue?
A12- Clearly there is plenty of circumstantial as well as concrete evidence pointing to this fact. The reason for this is two folds: a) the clerical regime could not have sat aside idly and watch its neighbor set the precedence of stability, modernity and a secular democratic state; b) the ability to sustain chaos gives the Islamic republic to set the stage for an opportunity to replicate itself in a land which is home to Najaf and Karbala, shiism’s two holiest cities.
Massage for the Cyrus / Koroush / Human Rights's Day
پیام شاهزاده رضا پهلوی بمناسبت روز کورش بزرگ، اعلام منشور حقوق بشر
دبيرخانه رضا پهلوي
سه شنبه 7 آبان 1387
امیدوارم که یادآوری و بزرگداشت این رویداد تاریخی افتخار همۀ فرزندان ایران را به هویت تاریخی و درخشانشان دو چندان سازد و همبستگی آنان در راه نیل به آزادی و نیک بختی را جانی تازه بخشد. بیست و پنج قرن پیش، در دورانی که واژه های آزادی و حق بر مردم جهان ناشناخته بود، کورش بزرگ، پادشاه دادگر ایران، از آزادی و حیثیت انسان سخن گفت. او همگان را فراخواند که به یکی از آزادی های بنیادی بشری، که همانا آزادی پرستش و انتخاب مذهب باشد، احترام گذارند و با پیـروان هیچ کیشی به دشمنی برنخیزند و برعکس با آنان با احترام و مدارا رفتار کنند. چنین توشه های ارزنده و میراث های گران قدر فرهنگی است که شالوده های هویت ملی و ایرانی مردم شریف و صلح جوی ایران را مایه و ملاطی جاودانه بخشیده.
امروز با بزرگداشت و تکیۀ هرچه بیشتر بر چنین میراث هـا و ارزش هایی است که می توان پیکــار بــا دشمنـان حقوق و آزادی های مردم ایران را نیرویی بی کران بخشید. با الهام گرفتن از همۀ بزرگان و آزادی خواهان نامدار تاریخ ایران واز قهرمانان مترقی انقلاب مشروطه است که می توان سرانجام غاصبان حقوق مردم ایران و دشمنان آزادی و پیشرفت و نیک بختی آنان را به عقب راند و بار دیگر نام ایران را به فهرست جوامع آزاد و آباد جهان افزود.
یقین دارم که چنین خواهد شد.
خداوند نگهدار ایران باد
رضا پهلوی
پیام شاهزاده رضا پهلوی بمناسبت روز کورش بزرگ
پیام رضا پهلوی بمناسبت سالروز جهانی حقوق بشر
دوشنبه 19 آذر 1386
هم میهنان عزیزم،امروز در سالروز جهانی حقوق بشر و در آستانـۀ شصتمین سالگــرد صدور اعلامیۀ جهانی حقوق بشر و بهنگامی که سازمـان ملل متحد آمادۀ برپــایی برنامۀ یک سالـه برای بزرگداشت این منشور تاریخی است، تمام مواد این اعلامیه در سرزمین ما زیرپا نهاده میشود.
مضحک است، در حالـی که میـراث اخلاقی و فرهنگی ملت ما، یکــی از مهمتریــن عوامل الهام بخش حقوق بشر بشمار میرود، شهروندان ایرانی، از بیشتر آزادی های اولیه محروم هستند
.امروز سازمان عفــو بین الملل و دیگر سازمان های ناظــر، ایــران را تقریبا در ردۀ بالای لیست کشورهای ناقض حقوق بشر قرار میدهند.
طی ۲۸ سال گذشته، هیچ بخشی از جامعــۀ ایران، از ستم ها مصون نبــوده است.
زنان، جوانان، کارگــران، روزنامه نــگاران، روحانیــان مستقل، کشاورزان، دانشگاهیان، اقلیــت های مذهبی و قومی، همه به نوعی، هدف خشونت های آشکار قرار گرفته اند.
رهبران جمهوری اسلامی، نهایت تلاش خود را برای خدشه دار کردن تصویر شکوهمند کشور ما انجام داده اند و مردمان ما را به عنوان مُبلغان تروریسم، افــراد متعصب و ناسازگار و سرشار از تنفرمعرفی کرده اند.
آنان برای حفظ و بقای قدرت سیاسی نامشروع خود، حقوق فردی شهروندان ایرانی را، در مسلخ ایدئولوژی واپسگرا قربانی کرده اند.
برای من کاملا روشن است که ملت ما به زودی خود را از کابــوس کنونی رها ساختــه و میراث راستین خویش را بعنوان دژ محکم حقوق بشر و نگاهبانان آزادی و کرامت بازپس خواهد گرفت.
من با پشتیبــانی کامل از فعالیت های سازمان ملل در پیشبــرد حقوق بشــر از هم میهنانم و نیز از جامعۀ جهانی می خواهم که یک صدا و باتفاق، با تمامی شیوه های نقض حقوق انسانی شهروندان ایرانی که توسط دیکتاتوری ملایان اِعمال میشود، مخالفت ورزند
.خداوند نگهدار ایران باد
رضا پهلوی
HRH Reza pahlavi's message on the occasion of 'STUDENT DAY' in IRAN
پيام شاھزاده رضا پھلوی
درپشتيبانی ازاعتراضات دانشجويان در روزھای اخير
٢١ آذرماه١٣٨٧
هم میهنان عزیزم،
باردیگر فریاد آزادیخواهی و حق طلبی جوانان آزاده و آگاه ایرانی از سنگر فرهنگ ساز دانشگاه
برخاست و بانگ رسای آن خواب سنگین سرکوبگرانِ «مردم ستیز و ایران خوار» را آشفته ساخت.
آنچه در دانشگاه ها گذشت، جنبش فرزندانِ «انقلابی» بود که جز خفقان، فقر و ظلم ارمغانی دیگر برای آنها نداشت.
فریاد دانشجویان پیامی بود که از درون سینۀ مردم محروم جامعه برخاست و در سنگری قوی بنام دانشگاه نیرو گرفت و در این میان سرود آزادی و آگاهی دوباره خوانده شد و آوای آن از کوی و برزن دانشگاه به دامان شهر و روستای ایران روان گردید.
ایران خاستگاه آزادی است و آزادی «این ارمغان ایران به جهانیان» که با خوی ایرانی پیوندی دیرینه دارد، گمگشته ای است که از آن فرهنگ ما است و ناگزیر به همت شما جوانان دوباره به زادگاه خود بازخواهد گشت.
دانشجویان عزیز،صدای حق طلبانۀ شما در سراسر جهان طنین انداز شده و نموداری از اراده و عزم راسخ نسلی است که تشنۀ آزادی است.
اطمینان داشته باشید که مردم ایران در این راه با شما همگام خواهند بود و راه را برای استقرار یک حکومت دموکراتیک، سکولار و ملی هموار خواهند ساخت.
با درود فراوان به همۀ رهروان راه رهایی، من هم بنام یک ایرانی آزادیخواه در همه جا و به ویژه در سنگر دانشگاه با شما جوانان ایرانی که با اندیشه های نوین خود خون جوانی را در فرهنگ کهنسال ایران زمین می دمید، همراه و هم پیمان هستم.
خداوند نگهدار ایران باد
رضا پهلوی
مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران
صدها نفر از دانشجویان دانشگاه تهران از ساعت 11 صبح امروز روبروی دانشکده ی فنی تجمع کرده وبه سنت هر ساله برای حمایت و ورود دانشجویانی که بیرون دانشگاه حضور داشتند و نیروهای امنیتی و انتظامی مانع ورود آنان به دانشگاه شده بودند ساعت 12 با حرکت به سمت درب 16 آذر اقدام به شکستن قفل های این درب نموده و باعث ورود آنان به داخل دانشگاه شدند. سپس با هماهنگی دفتر تحکیم وحدت روبروی دانشکده فنی تریبون آزاد دانشجویی برپا شد و دانشجویان با سر دادن شعارهایی نسبت به سیاست های دولت بویژه طرح بومی گزینی دانشجویان ، سهمیه بندی جنسیتی ، سیاستهای اقتصادی ، فضای بسته دانشگاهها و سخنان تهدید آمیز وزیر علوم اعتراض کردند.جمعیت تجمع کنندگان علیرغم حضور پرشمار نیروهای امنیتی و انتظامی ، بالغ بر چهارهزار تن تخمین زده میشد.در این مراسم تعدادی از فعالان دانشجویی منجمله مهدی عربشاهی دبیر تحکیم وحدت ، شاهین زینعلی نماینده ائتلاف دانشجویان ملی آزادی خواه و خانم مهدیه گلرو نماینده کمیته ی دفاع از حق تحصیل سخنرانی کردند. این مراسم ساعت 14 با حرکت دانشجویان به سمت درب اصلی دانشگاه به پایان رسید .
WHO IS MOJTABA KHAMENEI?
مجتبي خامنه اي (پسر علی خامنه ای) كيست؟
او را میتوان تئوریسین اصلی کودتای 23 خردااد نامید.همچنین او داماد غلامعلی حداد عادل رییس سابق مجلس شورای اسلامی است.او که روابط نزدیکی با سران سپاه داردقصد دارد با کمک ایشان خود را خلیفه ایران کند و جمهوری اسلامی را به حکومت اسلامی تبدیل کند.به همین دلیل قصد دارد با کودتای 23 خرداد و حذف اصلاح طلبان و شخص هاشمی رفسنجانی و با تحت فشار قرار دادن مجلس خبرگان رهبری بر دستگاه خلافت بشیند و حکومت اسلامی تشکیل دهد. او شخصی بسیار تندرو و دارای انیشه های افراطی همچون طالبان است. او از شاگردان مصبباح یزدی بوده است. ردپای او در بسیاری از پروژه های نفت دیده می شود. خبرهای مربوط به بیت رهبری گویای این نکته است که رهبری نظام تمام امیدش براي رهبری آینده را به پسرش مجتبی بسته است. مجتبی که چهل ساله است مافیای ایثارگران و انصار را اداره می کند. مجتبی مجتهد است و در منابع اجتهادی و فقاهتی قم نفوذ عجیبی پیدا کرده و از طرفی هم با حاج آقا خرازی قم که رهبر معنوی و تشکیلاتی بسیاری از جریانهای انصار است روابط گسترده دارد. بسیاری معتقدند که او به عنوان همزه وصل بیت و حزب الله عمل می کند و رد پایش در بسیاری از پروژه های حزب الله دیده می شود. گفته می شود که رهبری نظام به او امید فراوان بسته است که تا ده سال دیگر که او پنجاه ساله می شود و موقعیت فقهی بالائی پیدا می کند جانشینی جوان و مقتدر برای خامنه ای باشد. به زودی اطلاعات بیشتری در مورد مجتبی و روابطش با حزب الله تهران و قم در پشت پرده منعکس می شود.
10 Cent Mullah... Khamenie the Soltan of Tehran
ولايت مطلقه فقيه،رهبر يا مجری فرامين شورای رهبری نيروهای نظامی و امنيتی؟
از خرداد ۱۳۶۸ تا خرداد۱۳۸۸
An answer to the article - Reza Pahlavi puzzle
جوابی نقد گونه بر "معمای رضا پهلوی" احمد پناهنده
نوشته ای از آقای نوری علا خواندم که سراسر ضد و نقیص و درخواست های غیر منصفانه از " شاهزاده رضا پهلوی" را همراه داشت.علاوه بر این آقای نوری علا حرف ها و آرزو های خودشان را در دهان " شاهزاده " می گذاشتند و از زبان ایشان حرف می زدند، که به نظرم توهینی از نوع محترمانه به شخص " شاهزاده " است.هر چند خود بر نوشته ی دیگران نقد و جوابی نمی نویسم و سعی می کنم آنچه را که باور دارم، بر دیگران بنمایانم و قضاوت را به عهده ی خوانندگان بگذارم. اما اینبار این مطلب به قدری نا منصفانه بود که لازم دیدم در حد توان و سواد خود منظور آقای نوری علا را از لابلای نوشته شان بیرون بکشم و تقدیم خوانندگان کنم.باشد که این بحث ها کمکی برای روشن کردن نقاط تاریک ذهن بکند.اول از همه از آغاز نوشته شان شروع می کنم که نویسنده ی مقاله ی " معمای رضا پهلوی " در مورد نامیده شدن " شاهزاده رضا پهلوی " توسط بسیاری از مردم ایران، بوی امتیاز خواهی و تفاخر می شنوند که خاطرشان را رنجیده می کند و معتقد هستند که:" من، اولاً، اعتقاد دارم که از همه گونه اصطلاح مختوم به «زاده» ـ مثل «آقا زاده»، «آيت الله زاده»، «امام زاده» و «شاهزاده» ـ بوی نوعی تفاخر و امتيازخواهی بی دليل به مشام می رسد، بی آنکه هيچکدام آن القاب معمولاً نادرست و قلابی باشند؛ اگر چنين نبود، القابی همچون «زحمتکش زاده» و «کارگر زاده» و «فقير زاده» نيز در جامعه بوسعت بکار می رفتند."به نظر می رسد که مشکل و یا رنجیدگی ِ ایشان مربوط به " آیت الله زاده، آقا زاده، امامزاده و ..." نیست بلکه همه ی این القاب را ردیف کرده است که نام و لقب ِ " شاهزاده رضا پهلوی " را در اذهان مردم بی رنگ کند.و گرنه معلم ِ طبیعی ِ ما ( در بخش جانور شناسی )، در لنگرود که شُهرتشان " آقا زاده " بود، گناهی ندارد که چنین نامی را یدک می کشد. بلکه در شناسنامه شان نوشته شده بود، " آقا زاده ".همین طور، تقی زاده، کریم زاده، حسن زاده، ملا زاده، ارباب زاده، دهقان زاده و هزاران زاده های دیگر که در ایران فراوانند.و این بنده خداها چه تفاخری دارند، نشان بدهند و یا چه امتیازی از من تو و ما و شما می خواهند؟پس نتیجه می گیریم که همه ی این صغری و کبری کردنها، برای کم رنگ کردن و بی ارج کردن ِ نام و لقب ِ " شاهزاده رضا پهلوی " است که مردم از صمیم ِ قلب و رضای ِ درونشان به ایشان می گویند " شاهزاده رضا پهلوی ".بدون اینکه " شاهزاده " مردم را مجبور کرده باشند که به ایشان بگویند " شاهزاده رضا پهلوی ".درستی این ادعا هم امضای خودشان زیر پیامهایشان است که فقط " رضا پهلوی " امضاء می کنند و یا دفترشان است که می نویسند، " دفتر رضا پهلوی ".بنا براین ملاحظه می کنیم که هیچ تفاخری و یا امتیازی در کار نیست بلکه مردم در اغلبشان دوست دارند ایشان را " شاهزاده رضا پهلوی " بنامند، از جمله خودم.شما هم می توانید مثل خودشان، ایشان را " رضا پهلوی " بنامید و دیگران هم هر چه دلشان می خواهد. اما نمی توانید و نمی توانیم برای مردم و ایشان تعیین تکلیف کنید و کنیم، مردم ایشان را " شاهزاده رضا پهلوی " نخوانند و یا شاهزاده از مردم بخواهد که ایشان را " شاهزاده " صدا نزنند.زیرا ایشان چه خودشان بخواهند و چه دیگران، شاهزاده هستند.زیرا پدرشان محمد رضا شاه، پادشاه ایرانزمین بود.زیرا پدر بزرگشان، رضا شاه بزرگ بنیان گذار ِ ایران نوین و پادشاه ایرانزمین بود.به همین دلیل هم ایشان شاهزاده هستند.به همین دلیل که همه شاهزاده نیستند.به همین دلیل تاریخ، ایشان را شاهزاده می داند و هم اکنون ایشان را ولیعهد سابق گزارش می کند.زیرا هویت ایشان از خانواده ای سرشته شده است که 57 سال در ایران پادشاهی کردند.زیرا اکثریت ِ مردمی که نام ایشان به گوششان آشنا شده است، با نام ولیعهد و پسر شاه بوده است.زیرا اغلب مردمی که در سال 1339 در ایران، در قید حیات بودند و هم اکنون حیات دارند، در زاد روشان در خیابانها، پارک ها، خانه ها و میادین به شادمانی پرداختند و جشن گرفتند.زیرا نهم آبانماه هرسال برای اکثر مردم ایران روز بزرگ و پاسداشت ِ ادامه ی پادشاهی از 2500 و اندی سال به این سو است.و این همه در شخص " شاهزاده رضا پهلوی " متبلور است و هیچ کس در ایران این موقعیت نصیبش نشده است.حال چگونه است که ما این ثبت و ضبط تاریخی و حافظه ی تاریخی را پاک کنیم که مبادا چنین تصور شود که لقب " شاهزاده رضا پهلوی " تفاخر و امتیاز می آورد.ایشان در دنبال پاراگراف بالا می افزایند " . . . می خواهم توضيح دهم که ما مردم ايشان را در چه صورت ها و منظرهائی می بينيم، چه لباس هائی به تن اش می کنيم، و توقع داريم او چگونه رفتار کند. "معلوم نیست چه کسی و یا کسانی ایشان را نماینده گی داده است تا از جانب مردم سخن بگوید؟ایشان می توانستند فقط از جانب خودشان با " شاهزاده رضا پهلوی " سخن بگویند نه اینکه در پشت مردم و به نمایندگی از آنها خودشان را عرضه کنند.اگر شما می گویید مردم چنین می خواهند، ما هم می توانیم بگوییم مردم چنین نمی خواهند و دلیلش در بالا آمده است.و اگر از جانب مردم و " جمهوریخواهان " وکالت دارید، لازم بود این وکالت نامه را به انتهای مقاله ی شما سنجاق می کردید، تا من ِ نوعی دچار این کج فهمی نمی شدم.ایشان در ادامه ی نوشته شان بطور کلی دو طیف از نیروهایی که خواهان نظام پادشاهی در آینده هستند، با هم مقایسه می کنند و نتیجه می گیرند که:"اما، در هر حال، نکتۀ مهم در هر دوی اين «نگاه ها» آن است که هيچکدام از سلطنت طلبان و پادشاهی خواهان نمی توانند «پروژه» ی خود را بدون آقای رضا پهلوی اجرا کنند." مگر قرار بود غیر از این بشود؟ایشان تا آن بلوای ِ شوم بهمن سال 57 که که بسیاری از ماها در آن شرکت داشتیم و همین رژیم فعلی را بر دوشمان سوار کردیم تا میراث فرهنگی و تمدنی ما را ویران کند و از کشته ها پشته بسازد، ولیعهد رسمی ایران از نظر قانون اساسی بوده است.پس از آن هرچند جمهوری اسلامی حاکم شد اما هنوز مشروعیت ِ نظام پادشاهی از نظر مردم در یک محیط عادلانه و دموکراتیک منسوخ نشده است.مگر اینکه بپذیریم رفراندم 12 فروردین ماه سال 58 درست بوده و آن را قبول داریم.اگر چنین است، پس این بحث ها، امروز بی مورد است.زیرا در آن رفراندم کذایی " مردم " به جمهوری اسلامی آری گفتند، بدون اینکه انتخاب دیگری داشته باشند.زیرا یک محیط دموکراتیک که نیروها بتوانند روشنگری کنند، وجود نداشت و بوجود نیامده بود.زیرا هنوز قانون اساسی تصویب نشده بود تا مردم بیشتر به ماهیت این رژیم پی ببرند.از طرف دیگر آن رفراندم ِ کذایی که امثال ِ من به آن رأی ندادند و یا به شکلی که برگزار شد، از نظر ما فاقد مشروعیت است.و جمهوری اسلامی و همه ی نیروها و کسانی را که به این جماعت ِ حاکم یاری دادند، چون راهزنانی ارزیابی می کنم که به کشورم تاختند و حاکمیت مردم را غصب کردند. و اگر پادشاه ایران به قول شما صدای انقلاب را شنیده بود و کشور را ترک گفته بودند، بیشتر به خاطر جلو گیری از خونریزی مردم بود که انقلابیون چپ و راست برای دریدن جان انسانها دندان تیز کرده بودند.از این جهت ترجیح دادند برای آرام کردن فضای خون آلود ِ آن روزهای ِ شوم، موقتن کشور را ترک کنند، بدون اینکه نظام پادشاهی را ملغا کنند.اگر هم به نخست وزیری آقای بختیار رضایت دادند، به این خاطر بود که برای حفظ ایران حاضر شدند، از خط قرمز خودشان عبور کنند تا ایران برجا و بر پا بماند.اما آقای بختیار از این موقیعت ِ ممتاز استفاده ی نادرست کرد که دودش علاوه بر چشم مردم ایران در چشم خودش هم رفت و عاقبت بدست جلادان جمهوری اسلامی کشته شد.در حالی که در آن روزهای بلوای شوم، مسئله ی مردم و ایران در تمامیتش، مصدق نبود که ایشان آن را در بالای سرشان، قاب کردند.و نشان داد که " ذات ِ بد نیکو نگردد، آنکه بنیادش بد است "در حالی که ایشان قسم خورده بودند به نظام مشروطه وفا دار بمانند و در نظام مشروطه ی پادشاهی، شخص شاه بالاترین مقام است.و جا داشت ایشان عکس پادشاه ایران را بالای سرشان نصب می کردند، نه مصدق که زمانی، مقام نخست وزیری داشت، مثل همه ی نخست وزیرهای ِ دیگر.زیرا مشروعیتش را از شخص پادشاه و قانون اساسی گرفته بودند.از طرف دیگر بزرگترین بی لیاقتی ِ ایشان در آن روزهای ِ شوم بلوا، انحلال سازمان امنیت کشور بود که راه را برای مذهبیون و انقلابیون چپ باز کرد تا کشور را هر چه بیشتر نا امن تر کنند و عاقبت خودش برای حفظ جانش فرار را بر قرار ترجیح دهد.در حالی که در آن دوران شوم، وجود یک سازمان امنیت قوی از نان شب واجب تر بود.این عمل او را اگر نگوییم خیانت به کشور و مردم ایران، اسمش بی لیاقتی و بی کفایتی است.بگذریم که ایشان با آزاد کردن مطبوعات در همه رنگش، به جو آشوب بیشتر دامن زد تا رهبر سازمانی شان در کمال ِ بی پرنسیبی و بی آبرویی به پابوس ِ خمینی به زیر درخت ِ سیب برود و با ایشان بیعت کنند.امروز دنباله روران همان مجیز گوی خمینی در قافله ی " مصدقی " حاضر هستند که همین جمهوری اسلامی با همه ی جنایتش در قدرت باشد و بماند اما حاضر نباشند برای به زیر کشیدن جمهوری اسلامی، در کنار مشروطه خواهان پادشاهی قرار بگیرند.بنا براین اگر این دو طیف ِ خواهان ِ نظام پادشاهی، روی " شاهزاده رضا پهلوی " تکیه می کنند، حق دارند.زیرا ایشان از هر سو که بنگریم نماینده ی خاص و تنهای این نظام هستند.بگذریم که قیاس این دو طیف هر چند در شکل نظام مشترک هستند، اما از نظر دیدگاهها با هم تفاوت اندازه نگرفتنی دارند، درست نیست.زیرا یکی معتقد است بدون رفراندم، شکل نظام به همان فرمی باشد که در گذشته بوده است و بیشترین جایگاه را به شخص شاه و نظام می دهند و آن دیگری به رفراندم معتقد است و شکل نظام آینده را در یک محیط دموکراتیک به عهده ی مردم می گذارند.آقای نوری علا در ادامه ی مطلبشان از آقای همایون ایراد می گیرند که چرا گفته است، " شاهزاده ".پس نتیجه می گیرند:" بدينسان، حزب مشروطه ايران به اين لحاظ آقای رضا پهلوی «شهريار ايران» می خواند که، احتمالاً، با جاانداختن اين اصلاح بجای «پادشاه» و «شاهنشاه»، بر نوع خاص پادشاهی مشروطه و «شاهی که بالاترين جا را ندارد» تأکيد کند؛ و نيز معتقد است که خود آقای رضا پهلوی هم خويشتن را در اين کسوت می بيند."اولن این حق ایشان هست، هر طور که خودشان می فهمند و علاقه دارند، " شاهزاده رضا پهلوی " را مورد خطاب قرار دهند که دلیلش در بالای همین نوشته آمده است.دوّمن تا آنجا که من می دانم و در اسناد رسمی حزب، بویژه در بند سوم ِ برنامه ی سیاسی در منشورشان آمده است، حزب معتقد است:" ما پادشاهی مشروطه را بهترين و مناسب ترين رژيم و شکل حکومت برای ايران میدانيم و از هيچ گونه تلاش قانونی و دمکراتيک برای برقراری نظام پادشاهی مشروطه به پادشاهی رضاشاه دوم پهلوی فروگزار نخواهيم کرد." بنا براین سخن گزافی نگفته اند، بلکه در عین شفافیت آن را بر زبان آورده اند.از طرف دیگر این حق هر فرد و یا گروه و حزب است که نظام دلخواه خودشان را تبلیغ کنند تا مردم بتوانند با آگاهی بیشتر در یک رفراندم، نوع نظامشان را انتخاب کنند.این به این معنی نیست که امروز آن را بیش از هر موضوعی برجسته کنند و نزدیکی نیروها را با این خواسته بسنجند بلکه هدف اولیه به وجود آوردن آن ظرفی است که نیروهای مخالف جمهوری اسلامی در آن گرد هم آیند و به کمک هم جمهوری اسلامی را خلع قدرت کنند و سپس در یک شرایط دموکراتیک پس از تشکیل مجلس مؤسسان و تدوین قانون اساسی، نوع نظام و قوانین تدوین شده را به رفراندم بگذاراند.آقای نوری علا اضافه می کنند:" در واقع، آنها فکر می کنند که بدون وجود کسی که وارث و مدعی تاج پدرانش باشد، مطرح کردن اینکه با سقوط حکومت اسلامی بیائیم شکل حکومت را به رفراندم بگذاریم و ببینیم که مردم شاه می خواهند یا رئیس جمهور، سخنی بی معنا خواهد بود. واقعیت نیز آن است که اگر تا همین امروز بحث پادشاهی ( چه استبدادی و چه مشروطه ) بعنوان یک آلترناتیو مطرح بوده است دلیل را باید در وجود شخص آقای رضا پهلوی دید که، سی سال پیش، پس از فوت پدر و در پی اصرار درباریان و وابستگان به محمد رضا شاه، بی آنکه بداند دقیقأ چه وظایفی را بر عهده می گیرد، ادعای پادشاهی کرد و برای احراز مسئولیت های خود در این سمت به قرآن قسم یاد کرد."اینکه بخواهیم با چنین صراحتی در این مورد قضاوت کنیم، که اگر بر فرض محال، " شاهزاده رضا پهلوی " نمی بود، طرفدران نظام پادشاهی بعد از سقوط جمهوری اسلامی، از حق خودشان می گذشتند، بی معنا است.زیرا خانواده ی پهلوی به لحاظ قانونی این حق را داشتند که از بین خودشان، یکنفر را برای احراز چنین مقامی معرفی کنند.و اگر هم در این بین کسی واجد شرایط نمی بود و یا پیدا نمی شد، این حق برای ملکه ی ایران محفوط می ماند که خود در رأس نظام پادشاهی این ستت دیرپا و غرور آفرین را ادامه دهد.بنا براین چنین فکر و یا اندیشه ای که خاندان پهلوی را فقط در " شاهزاده رضا پهلوی " خلاصه می کنند، عبث است.زیرا ارزش و مشروعیت در این خاندان، در تمامیتش نهفته است که میراث داران پادشاهان بزرگی چون کورش، داریوش، انوشیروان، خسرو پرویز، و . . . هستند.و خوشا به حال مردم ایران که این خاندان، امروز چنین حلقه ی ِ زرین ِ زنجیر ِ دراز ِ پادشاهی ِ ایرانزمین را در دامن خود پرورده است تا بزرگی، سالاری و سروری را به ایران و ایرانیان برگرداند.باید از آقای نوری علا پرسید که شما از کجا می دانید " شاهزاده رضا پهلوی " هنگام احراز مسئولیت خود، نمی دانست چه وظایفی را بر عهده می گیرند؟اولن باید گفت این احراز مسئولیت نه سی سال پیش بلکه حداقل 28 سال پیش بوده است و ایشان در این زمان 20 ساله شده بودند.طبق قانون اساسی مشروطیت ایشان این حق را داشتند که برای احراز مسئولیت آینده قسم بخورند.فراموش نکنیم که پدر ایشان در سن 22 سالگی در آن آشوب و تجاوز بیگانگان به ایران، برای احراز مسئولیت، قسم یاد کرد.بنا براین پیشاپیش این انگ را به ایشان بچسبانیم که در هنگام احراز مسئولیت، نمی دانستند چه وظایفی بر عهده می گیرند، دور از انصاف است.از طرف دیگر چنین ادعایی، معنی اش این می شود که خود را عالم دهر بدانیم و برای دیگران ارزش دانستن قائل نشویم و این یکی از مرض های مزمنی است که بسیاری از ایرانیان در این عرصه دارند. خود گویی و خود خندی، عجب مرد هنرمندیاین چه حرفی است که محتوی ِ درون ِ ذهن خودتان را به " شاهزاده رضا پهلوی " نسبت می دهید که:" شايد اگر مرگ پادشاه سابق ايران ده سال بعدتر اتفاق می افتاد، خود آقای رضا پهلوی براحتی و صراحت می گفت که «آقايان و خانم ها! پروندۀ پادشاهی در ايران بسته شده و من هم نمی خواهم وقتم را تلف آن کنم که اين نوع حکومت را به ايران برگردانم». اما چنين نشد و نام «شهريار ايران» بر ايشان ماند."مطمئن باشید اگر مرگ پادشاه سابق ایران ده سال بعدتر اتفاق می افتاد، امروز نشانی از جمهوری اسلامی نمی بود.و یا همه ی شماها دوباره در کنار این رژیم برای پادشاه سنگ پرتاب می کردید.پرونده ی پادشاهی مگر پرونده ی راهزنان و متجاوزان ِ تازیان و ترک و تاتار و سکندر و تیمور لنگ است که بسته شود و یا " شاهزاده رضا پهلوی " بخواهد آن را ببندد؟پرونده پادشاهی هویت و غرور کشور ایران، در درازای تاریخ کهن، تا امروز است و در خون همه ی ما عجین شده است.نمونه می خواهید؟با اینکه رضا خان سردار سپه در در دوره ی پایانی قاجاریه، به سمت جمهوریت گرایش پیدا کرد، اما ملت، فرهنگ و تاریخ این گرایش را در او به تجدید نظر کشانید و ایشان پادشاه ِ سر فراز ایران نوین شدند.می خواهم بگویم که این سنت پایدار و غرور آفرین که ریشه ی بیش از 2500 ساله در خاک ایرانزمین فرو برده، به این ساده گی که دلخواه ِ شما است، پرونده اش بسته نمی شود.نمونه ی دیگر استقرار همین جمهوری اسلامی است که به کمک شما و ما بر ایران حاکم شد.آنزمان همه ی شما دم گرفته بودید و رقصان قهقهه سر داده بودید، که دیو رفت و فرشته بر آمد و نظام پادشاهی به " زباله دان تاریخ " سپرده شده است.چه شد امروز خواب و آرام از شما سلب گردیده که نکند پادشاهی دوباره به ایران برگردد؟ملاحظه می کنید این دفتر و یا پرونده به این ساده گی که شما ها خیال می کنید، بسته نمی شود.از طرف دیگر، چرا در دهان ِ " شاهزاده رضا پهلوی " حرف می گذارید و از جانب ایشان حرف دلتان را از زبان ایشان بیان می کنید؟آیا فکر نمی کنید به ایشان توهین می کنید؟ایشان فردی بالغ، با دیده گاه ژرف جهانی، زبان دارند و حی و حاضر در قید حیات هستند و می توانند خودشان آنچه را که عقیده دارند، بیان کنند.و مطمئن هستم این وکالت را به شما نداده اند که به جای ایشان سخن بگویید. شتر در خواب بیند پنبه دانه"اما بنظر من، و با توجه به سخنان اخير ايشان که به آن خواهم پرداخت، آنچه می توان از مجموع حرف ها و عمل کردهای ايشان دريافت آن است که آقای رضا پهلوی، از لحاظ وظيفۀ تاريخی و اجتماعی خاصی که بر عهده خود گذاشته، خود را بيشتر نوعی «گشايشگر» می بيند که می تواند (همچون محمد ظاهر شاه افغانستان) راه را برای تبديل محترمانهء حکومت اسلامی به يک جمهوری واقعی و دموکراتيک هموار سازد و خود با احترام تمام چنان کنار برود که در خاطرۀ مردم ايران چهره ای استوره ای و فراموش نشدنی پيدا کند و بگذارد ديگرانی که شايسته اند کشور را بگردانند."اینکه " شاهزاده رضا پهلوی"، نقش خود را در این دوران ِ بیمار و اپوزیسیون ِ اخته ی بیکار، گشایشگر می بیند، با شما موافقم.چون ایشان سی سال منتظر ماندند تا این نیروهای به اصطلاح مخالف جمهوری اسلامی برای برون رفت از معضلی که امروز مردم ایران با آن دست به گریبانند، حرکتی را سازماندهی کنند.اما با کمال تأسف باید گفت که هر وقت امامزاده ی جمکران بتواند این قدرت را داشته باشد که شفا دهد، از این نیروها خیری خواهد برخاست.اما تا آنجا که این قلم در این نیروها مشاهده می کند در شرایط تعیین کننده، همگی ِ این به اصطلاح جمهوری خواهان، خواهان بقای همین جمهوری اسلامی می شوند، وقتی که پای پادشاهی خواهی به میان می آید.دوست دارید نام ونشانشان را بگویم؟همین " ملیون " مورد علاقه ی شما امروز هم به جای مبارزه با جمهوری اسلامی در داخل، تخته نرد بازی می کنند ولی وقتیکه پای نظام پادشاهی به میان می آید، کربلای 28 مرداد و 16 آذر را راه می اندازند و بر سر و سینه مشت می زنند و با قمه فرقشان را چاک می دهند.بارها در نوشته های مختلف فریاد زدم که جمهوری اسلامی در تضاد بین ایران و اسلام، ایران را فدا می کند.امروز هم اضافه می کنم که " ملیون " در همه رنگش در تضاد بین نظام پادشاهی و جمهوری اسلامی، نظام پادشاهی را فدا می کنند، مگر اینکه خلافش را در عمل ثابت کنند.نیروهای دیگر به اصطلاح جمهوری خواه یا مذهبی هستند، یا یک پسوند نا چسب ملی را یدک می کشند و یا از کمونیستهای در همه رنگش هستند که همگی آنها چه از نوع مذهبی، یا مذهبی با روبان ملی و یا نوع کمونیستی، به نتها چیزی که معتقد نیستند، همین جمهوری و دموکراسی و حقوق بشر است.و چقدر غیر منصفانه است که بیایم از " شاهزاده رضا پهلوی " این انتظار را داشته باشیم که از عقاید و نوع نظامی که به آن باور دارد، دست بکشد و نقش ِ ظاهر شاه در افغانستان را بازی کند و محترمانه راه را برای جمهوری خواهی بازی کند.اولن مقایسه ی ِ " شاهزاده رضا پهلوی " با ظاهر شاه از آن قیاس های مع الفارق است.زیرا " شاهزاده رضا پهلوی " وارث تاج و تخت ِ بیش از دو هزار پانصد سال پادشاهی در ایران است. در حالی که افغانستان تا دوران ناصر الدین شاه، یکی از استانهای ایران بوده است.دوّمن وقتی شما حتا نمی پذیرید که مردم و دوستدارانشان، ایشان را شاهزاده صدا بزنند، چه اتتظاری دارید که ایشان در نقش یک پادشاه، زمینه را برای سینه زنان عاشورایی ِ" ملیون " و نمازگزاران ِ جانب ِ مدینه النبی و کرملین آماده کنند، تا به مراد خودشان همان جمهوری اسلامی یا جمهوری کره شمالی یا کوبا برسند.اگر می پذیرید ایشان چون ظاهر شاه در نقش پادشاه ایفای نقش بکند، پس آن روضه ی اولیه که لقب " شاهزاده " امتیاز و تفاخر می آورد، چیست؟چرا می خواستید ایشان را از همه ی مسئولیت ها و مقامی که تاریخ و قلوب ایران به ایشان بخشیده است، عریان کنید؟چرا انتظار دارید ایشان از همه ی آنچه که فکر می کند و به آنها عقیده دارد، را به کنار بگذارد و زیر بیرق شما سینه بزند؟انصاف هم خوب چیزی است. کدام یک از " جمهوریخواهان " به اندازه ی یک جو انصافی که در " شاهزاده رضا پهلوی" متبلور است، در وجودشان می جوشد؟کدام یک از " جمهوریخواهان " حاضر شدند چون " شاهزاده رضا پهلوی " این شهامت را داشته باشند و بگویند اگر در یک رفراندم ِ دموکرتیک، مردم به نظام پادشاهی رأی داند، به هشتاد درصد از خواسته هایشان رسیدند؟ آقای نوری علا می نویسند:" ايشان مدت هاست که ديگر اشاره ای به مسئلۀ سلطنت نمی کند( نمی کنند ) و در مقابل آنانی که ايشان را «اعليحضرت همايونی»، «شاهنشاه ايران»، «وارث تاج و تخت کيان» و «شهريار» می خوانند تنها لبخندی زده و سکوت پيش می گيرد ( می گیرند ) و بيشتر دوست دارد ( دارند ) دربارۀ امکانات پيدا شدن يک «رهبری دسته جمعی و متمرکز» برای اپوزيسيون سخن بگويد( بگویند ) که در تشکيل آن خود نقش هماهنگ کننده ای بی طرف و آمادۀ پذيرش رأی نهائی مردم را داشته باشد( باشند )."آری قسمت اول این پاراگراف درست است زیرا شاهزاده رضا پهلوی برای جلوگیری از هر گونه تفرقه بین نیروها، شکل نظام را به آینده ای پس از جمهوری اسلامی محول کرده اند تا این بهانه را از دستشان بگیرند و آنها را در زیر چتر ِ رهبری ِ یک اپوزیسیون کار آمد که هدف اولیه ی آن به زیر کشیدن جمهوری اسلامی است، گرد هم آورند.زیرا یکی از بهانه های گروه ها همیشه این بوده است که این مسئله را ایدئولوژیک می کردند.به این معنی نزدیکی و دوری از سایرین را بر پذیرش بی چون و چرای ِ جمهوری که خود یکی از شکلهای دیگر نظام حکومتی است، می کردند.مثل اساسنامه و برنامه ی اتحاد جمهوری خواهان که در آن روی نیروهایی انگشت می گذارند که فقط شکل جمهوری را از پیش بپذیرند.در واقع پیش شرط ِ ورود در این اتحاد، پذیرش ِ بی چون و چرای ِ شکل جمهوری در آینده است.به عبارت دیگر مرغشان فقط یک پا دارد.در حالی که بخش ِ بسیار بزرگتری از مردم ایران خواهان شکل دیگری از نظام هستند که آن مشروطه ی پادشاهی است.اما از آنجا که این جریان و جریاناتی در همین طیف همگی در مکتب خانه ی ایدئولوژی ِ تک صدایی ِ توتالیتر درس خواندند، گوششان عادت نکرده است که صدای دیگری را هم بشنوند و چشمشان آنقدر باز نشده است که خودشان را فراتر از برکه ی جمهوری خواهی ببینند.به همین دلیل مثل آن خروسی که موقع آواز خواندن چشم و گوشش را می بندد تا فقط صدای خودش را بشنود، این جماعت هم، چنین نابینا و یا کم بینا هستند و گوششان برای شنیدن صدای دیگر بسته است." میلیون " موسوم به مصدقی سالهاست که زمان برایشان از حرکت باز ایستاده است و آنها هنوز در کربلای 28 مرداد و 16 آذر، در باتلاق پریشانی صورتشان را گِل می مالند، سینه را با مشت و زنجیر را بر پشت سیاه می کنند و در عاشورای 28 مرداد فرقشان را با قمه جِر می دهند.گویی زمان حرکت نکرده است و گویی ایشان برای بوسیدن دست و پای ِ ارتجاعمرد ِ زمان از هم سبقت نگرفته بودند.گویی در ایران ِ جان ِ همه ی جانان، جمهوری اسلامی که به کمک ایشان به قدرت رسید، حاکم نیست.این جماعت هم، با این نگاه ِ غرض آلود و ذهنی انباشته از کینه، اتحاد را فقط در شکل جمهوری می بینند.هر چند افرادی پیدا می شوند که در این طیف ها چنین نمی اندیشند و با نگاه بازتری به مسائل نگاه می کنند اما بحث روی این افراد نیست بلکه روی هسته ی تفکر کلی این جریانات است.طبیعی است در مقابل این زورگویی ها و زیاده خواهی های ِ طیف ِ " جمهوریخواهان " آن طیف بی شماران ِ پادشاهی خواهی ساکت ننشینند و برای نجات ایران در تمامیتش از دست جهل باوران و بیگانه پرستان، مردم را با فرهنگ غنی و پر از افتخارات پادشاهی و عملکرد ِ مصیبت بار و تباهی کننده ی ایران و ایرانی ِ همین مدعیان ِ جمهوریخواهی و اشتباه ِ مادران و پدرانشان را که این جرثومه های تباهی ِ ایرانزمین را بر کشور ما حاکم کردند، آگاه کنند.ولی این رودررویی با یکدیگر آن هم روی شکل ِ نظام آینده در اکنونی که جمهوری اسلامی حاکم است، کمکی برای برون رفت از معضل اجتماعی نمی کرد بلکه بیشتر بر آن می افزود زیرا به جای اینکه مخالفت ها و انرژیها همه علیه ی جمهوری اسلامی نشانه رود که عامل اصلی فتنه است، در خودمان و بر خودمان تقسیم می شد.هرچند طیف ِ جمهوریخواهی به عمد می خواهند به این مشکلی را که مربوط به بعد از جمهوری اسلامی است، در امروز دامن بزنند و زمینه ی سقوط جمهوری اسلامی را به عقب بیاندازند.اینجا بود که " شاهزاده رضا پهلوی " برای سمت دادن مخالفت ها و تمام انرژی ها به سوی جمهوری اسلامی و گرفتن بهانه از نیروها، تصمیم می گیرند که از شکل نظام چه پادشاهی و یا جمهوری صحبت نکنند و به آن دامن نزنند و این اختلاف در شکل نظام را، در بین نیروها به آینده ی بعد از جمهوری اسلامی محول کنند که مردم در یک محیط دموکراتیک، در شرایط مساوی و آزاد، نوع نظام دلخواه خودشان را انتخاب کنند.اما چنین حرکتی از شاهزاده رضا پهلوی ما را نباید ساده لوحانه به این نتیجه برساند و دلمان را به این خوش کند، پس شاهزاده رضا پهلوی دنبال جمهوری است و یا به گفته آقای نوری علا، ایشان می خواهند نقش ظاهر شاه را بازی کنند و راه را برای یک جمهوری ای که سینه زنان مصدقی و زنجیر زنان مذهبی- مصدقی و قمه زنان خلقی ِ دیکتاتوری پرولتاریا می پسندند، باز و آماده کنند. همچنین نا گفته پیدا است که همه ی ما چه در طیف ِ جمهوریخواه و چه در طیف مشروطه ی پادشاهی، قربانی همین جمهوری اسلامی هستیم.بنا بر این واجب و ضروری است که همه ی ما با هر عقیده ای که داریم، برای ایران، مردم ایران و سر بلندی ایران از خواسته های تنگ ِ گروهی کوتاه بیایم و در یک امر مشترک که همانا به زیر کشیدن جمهوری اسلامی از قدرت است، متحد شویم.چنین است که شکل حکومت برای " شاهزاده رضا پهلوی " و طیف مشروطه خواهان در درجه ی دوم اهمیت است.زیرا مشکل اول جمهوری اسلامی است.اما اینکه این نتیجه را بگیریم که " شاهزاده رضا پهلوی " در مقابل کسانی که ایشان را " شهریار " یا " وارث تاج و تخت ِ کیان " می خوانند، لبخندی می زنند و سکوت می کنند، پس ایشان خودشان را " شهریار " و یا " وارث تاج و تخت " نمی دانند، بسیار بی معنا است.زیرا ایشان طبق قانون اساسی مشروطه ی پادشاهی، هر چند که امروز در ایران ِ تحت اشغال ِ جمهوری اسلامی، سندیت ندارد، " شهریار ایران " و یا " وارث تاج و تخت " است که هنوز در طیف بسیار بزرگی مشروعیت دارد.زیرا از نظر تاریخ و فرهنگ با شکوه ایران مشرعیت دارد.زیرا آن مردمی که در آن نمایش باسمه ای رفرندام سال 58 که فقط باید به جمهوری اسلامی آری می گفتند، امروز حاضرند سر به تن جمهوری اسلامی نباشد.پس نظام پادشاهی هنوز هم مشروعیت دارد.زیرا یکی از گزینه های مطرح در جامعه ی ایران ِ بعد از جمهوری اسلامی است.زیرا از اقبال وسیع مردم ایران که رگ و پی و پوست و گوشت آنها با این فرهنگ و این تاریخ گره خورده است، برخوردار است. زیرا اکثریت بسیاری از مردم ایران خواهان نظام پادشاهی هستند.و اگر " شاهزاده رضا پهلوی " به گفته ی شما در مقابل این افراد سکوت می کنند و لبخند می زنند، بیشتر به این خاطر است که نمی خواهند چنین مسائلی را امروز برجسته کنند.و اینکه شاهزاده رضا پهلوی به قول شما بیشتر دوست دارند:"دربارۀ امکانات پيدا شدن يک «رهبری دسته جمعی و متمرکز» برای اپوزيسيون سخن بگويد( بگویند ) که در تشکيل آن خود نقش هماهنگ کننده ای بی طرف و آمادۀ پذيرش رأی نهائی مردم را داشته باشد ( باشند )." با شما موافقم.زیرا خودشان در کمال شفافیت و با صراحتی بی همتا در گفتگو با سردبیر هفته نامه ی کیهان ( چاپ لندن ) بیان کرده اند که:" من در تمام اين سال ها تلاشم اين بوده است که زمينۀ اين توافق را حتی الامکان فراهم بکنم تا مدعيان رهبری از هر جريان فکری، مشروطه خواه، جمهوريخواه، چپ، راست، ميانه، ملی... دور هم جمع شوند؛ که نتيجۀ چندانی به دست نيامد. در اين فاصله، اين خلاء رهبری، نبود يک چهره ای که معرف اين جريان باشد، بيشتر و بيشتر احساس می شود و مورد مطالبۀ گروه هاست [و] بيشتر و بيشتر انگشت ها را به سوی من نشانه رفته. خيلی ها آمده اند و به زبان های مختلف اين خواسته را مطرح کرده اند ـ شخصيتی که اسمش و سرمايۀ سياسی اش چنين ظرفيتی دارد. من حتی به همه می گويم که اگر امروز کسی مناسب تر از من پيدا می کنيد که اين نقش را بهتر از من ايفا می کند معرفی کنيد که در آن صورت من اولين کسی هستم که دنبال او خواهم رفت. و الا من در صحنه هستم و... امروز به شکل فعال دنبال تشکيل يک مرکزيت رهبری هستم."ولی نتیجه ای که دوست دارید از سخنان شاهزاده رضا پهلوی بگیرید، موافق نیستم.زیرا شما چون از شاهزاده در این گفتگو نمی شنوید که از پادشاهی سخن بگویند، نتیجه می گیرید پس ایشان دیگر به پادشاهی نمی اندیشند بلکه دنبال رهبری اپوزیسیون و " ایجاد یک مرکزیت رهبری " هستند و چون چنین می اندیشند، پس نمی توانند در جایگاه یک مدعی پادشاهی چنین سخن بگویند و چون دیگر مدعی پادشاهی حتی در آینده نیستند، پس می توانند " نخ گردبندی " بنام تشکیلات رهبری اپوزیسیون باشند، البته به شرطی که راه را برای " جمهوری " دلخواه شما فراهم کنند.از شما سئوال می کنم که چرا یک مدعی پادشاهی نمی تواند " نخ گردن بند " ِ یک تشکیلات رهبری اپوزیسیون باشد یا رهبری ِ اپوزیسیون را به عهده بگیرد؟یا بر عکس چرا باید این " نخ گردن بند " ِ تشکیلات ِ رهبری، حتمن یک شخصیت ِ جمهوری خواه باشد؟اگر چنین باشد که فکر کنیم شما می اندیشید، نباید نتیجه گرفت که شما به قول رشتی ها، خیلی " من مرا قربان " تشریف دارید؟آیا چنین فکر یا اندیشه و یا عقیده ای تحمیل اجباری و زور عقاید خود به دیگران نیست؟آیا چنین اندیشه ای بوی انحصار طلبی نمی دهد؟به نظرم چرا؟زیرا کسی و یا کسانی که چنین می اندیشند برای اندیشه ی دیگران و توانایی و پویایی و خلاقیت و صلاحیت دیگران ارزشی قایل نیستند.زیرا خودشان را بی هیچ دلیلی محور زمان فرض می کنند که تمامی پدیده ها باید حول آن محور بچرخد. چون جمهوریخواه هستند.و چون جمهوریخواه هستند پس حقانیت دارند و چون حقانیت دارند، پس همیشه حق دارند و دیگران در هیچ شرایطی حق ندارند.فکر نکنید دارم زیاده روی می کنم، نه اصلن چنین نیست. زیرا گفته های بالا عین تفکری است که در ذهنشان جریان دارد.می گویید نه چنین نیست؟می گویم آقای نوری علا خودشان در نوشته شان قلمی کرده اند که:". . . آقای رضا پهلوی، از لحاظ وظيفۀ تاريخی و اجتماعی خاصی که بر عهده خود گذاشته، خود را بيشتر نوعی «گشايشگر» می بيند که می تواند (همچون محمد ظاهر شاه افغانستان) راه را برای تبديل محترمانهء حکومت اسلامی به يک جمهوری واقعی و دموکراتيک هموار سازد و خود با احترام تمام چنان کنار برود که در خاطرۀ مردم ايران چهره ای استوره ای و فراموش نشدنی پيدا کند و بگذارد ديگرانی که شايسته اند کشور را بگردانند."بنابراین معنی اش این می شود که شاهزاده رضا پهلوی اگر می خواهند رهبری اپوزیسیون را به عهده بگیرند، باید برای همیشه بر نوع نظام پادشاهی که یکی از شکلهای نظام آینده ی کشور است و از بخت پیروزی بسیار زیاد برخوردار است، دست بکشند و در زیر چتر عقیده تی شان که همانا جمهوری است، سینه بزنند.چون قرار نیست مدعیان نظام پادشاهی در نقش رهبری ظاهر شوند بلکه این لباس رهبری، فقط برای قامت ِ بی قواره ی جمهوریخواهان دوخته شده است.در ادامه ی این بحث باز هم روی این موضوع صحبت خواهیم کرد.ایشان در ادامه ی نوشته شان پس از برشمردن یک سری ویژه گیها و صفات نیکو و همچنین " سرمایه سیاسی " یا " سرمایه ملی " از شاهزاده رضا پهلوی که به حق در ایشان برجسته و منحصر به فرد است، نتیجه می گیرند که:" اما، اين تصوير، با همۀ هيجان انگيزی، چند نقطۀ ضعف ابطال گر دارد . . . اين نقاط ضعف هم به خود ايشان و هم به طرفداران شان مربوط شده و فضائی را بوجود می آورد که در آن «غير سلطنت طلب ها» آچمز و خلع سلاح شده و رغبت شان به اشتراک در اين طرح از بين می برد."وقتی آدمی مثل من، جملات بالا را می خواند پیشاپیش فکر می کند پادشاهی خواهان به عمد برای اینکه اتحادی صورت نگیرد، سر راه اتحاد سنگ انباشته می کنند و یا فضایی ایجاد می کنند که جمهوریخواهان آچمز شوند.به عبارت دیگر چنین فهم می شود که جمهوری خواهان، خیلی دلشان می خواهد با پادشاهی خواهان اتحاد کنند. اما فضایی که پادشاهی خواهان ایجاد می کنند، جمهوریخواهان را دیگر رغبتی نمی ماند که با پادشاهی خواهان به اتحاد برسند.در همین پاراگراف آقای نوری علا پیش از اینکه " نقاط ضعف " شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان را نشان بدهد، پیشاپیش نتیجه را می گیرد و حکم صادر می کند و بعد برای جوری مطلب و رونق ِ نتیجه اش " ضعف های " این طیف را از نگاه خودشان شمارش می کند.حال ببینیم که آقای نوری علا " نقاط ضعف " شاهزاده رضا پهلوی و طیف پادشاهی خواهی را چطور می بیند." نخستين پيچشی که پديدۀ آقای رضا پهلوی را معمائی می کند آن است . . . در مورد پياده شدن از اسب شاهزادگی و شهرياری و نزول کردن به سطح آدميانی عادی که صرفاً بخاطر جنم شخصی خويش مورد احترام مردم اند و سخن شان شنونده دارد، لااقل هنوز، رفتار قاطعی پيشه نکرده اند."باید از آقای نوری علا پرسید که چگونه شاهزاده می تواند از این " اسب شاهزادگی " و " شهریاری " نزول کند؟در حالی که ایشان هم شاهزاده است، هم طبق قانون اساسی مشروطه، شهریار ایران است و هم از نظر تاریخی و فرهنگ ِ پادشاهی ِ ایران، ایشان وارث ِ تاج و تخت هستند. و راستی منظور و این درخواست به غایت غیر منصفانه و حتی نانجیبانه ی آقای نوری علا چیست؟آیا ایشان با بیان چنین خواسته ای نمی خواهند از همان آغاز زیراب تاریخ ِ کهنسال ِ پادشاهی را که شاهزاده رضا پهلوی امروز نماد و ادامه ی آن هستند، بزند؟همان کاری که سی سال است که تمام ِ انقلابیون، از چپ و راست گرفته تا جمهوری اسلامی و همین " ملیون " مصدقی که آقای نوری علا هم در این قافله بسر می برند، انجام می دهند و نتوانستند با همه ی نیرویشان و همه ی بی عدالتی هایی که نسبت به خاندان پهلوی روا داشتند و می دارند، کوچکترین صدمه ای بر آن وارد کنند.بلکه هر بار ارزش این خاندان و مشروعیتش بویژه شاهزاده رضا پهلوی بیشتر از روز پیش، چه در سراسر ایران و چه در سراسر جهان، فزون تر می شود و شده است.حال چگونه است که بیایم نامنصفانه از شاهزاده بخواهیم که از همه ی این ارزش ها و تسخیر ِ قلوب بیشماران و سرمایه ی سیاسی و ملی و بین المللی و تاریخی ِ خودشان، خاندانشان و تاریخ ِ دراز و پایدار ِ پادشاهی، دست بکشند تا شاید ایشان را در ظرف اتحادشان بپذیرند؟تازه آقای نوری علا از این هم فراتر می رود و برای شاهزاده رضا پهلوی تعیین ِ تکلیف می کند، که:" جز اينکه، برای اجرا کردن برنامه های خود، به همۀ کسانی که با ايشان کار می کنند، يا از ايشان برای شرکت در مجالس شان دعوت بعمل می آورند، و نيز کسانی که با ايشان مصاحبه می کنند، گوشزد کرده و مصرانه از آنها بخواهند که لقب «شاهزاده» و «شهريار» را هنگام معرفی ايشان بکار نبرند."می پرسم آخر چرا؟وقتی ایشان همه ی این صفات و القاب را دارا هستند و پدرشان و پدربزگشان پادشاه ایران بوده اند، پس بنابراین شاهزاده هستند، چرا از هوا خواهان خود و از مصاحبه کنندگان بخواهند که ایشان را شاهزاده معرفی نکنند؟از طرف دیگر طبق قانون اساسی مشروطه ی پادشاهی که مورد قبول بسیاری از بسیاران ِ مردم ایران است، ایشان شهریار ایران هستند.همچنین ایشان در مجامع بین المللی به عنوان پرنسس معرفی می شوند.بنا براین چه اصراری است که همه ی این شناخته شدگی و اعتبار تاریخی و ملی و بین المللی و یا سرمایه ی سیاسی و ملی را به کنار بگذارند که تا شاید دل ِ جمهوریخواهان نرم شود و ایشان را در حلقه ی خود بپذیرند؟ای کاش آقای نوری علا قدری اندیشه می کردند و درون پریشانشان را اینگونه عیان نمی کردند.مگر شما در چند جمله بالاتر قلمی نکردید که:" براستی آيا، در کل جريانات اپوزيسيون حکومت اسلامی در خارج کشور، کدام «چهره» يا «شخصيت» را می شناسيد که بتواند بهتر و بيشتر از آقای رضا پهلوی معرف آرزوهای ملت ستمديده و بلاکشيدۀ ايران باشد، همواره از دموکراسی، حقوق بشر، سکولاريسم، بی اهميت بودن نوع حکومت، سخن گفته باشد، و بيشترين مردم جهان او را بعنوان يک ايرانی متمدن و امروزی و بدور از وحشی گری های بنيادگرايان اسلامی بشناسند، و در داخل ايران نيز از بالاترين حد شناسائی برخوردار باشد؟ آيا ـ بدور از ملاحظاتی که با آنها خواهم رسيد ـ برای ما ايرانيان يک چنين مجموعه ای يک «سرمايۀ ملی» نيست؟ آيا اين شانس ما مردم نيست که يک نفر از ميان ما می تواند در انظار بين المللی معرف بهترين های تاريخ و فرهنگ ما باشد؟ . . . و آيا چنين کسی بهترين گزينه برای سخنگوی ما بودن نيست؟"اگر به نوشته ی خودتان اعتقاد دارید، پس چرا می خواهید پیشاپیش این سرمایه ی عظیم ِ ملی و بین المللی و شناخته شده گی ِ این " چهره" و "شخصیت" را بی ارزش کنید و ایشان را به سطح خودتان پایین بکشید؟مگر شما خودتان را که در این عرصه قلم می زنید، به سطح یک عابر پیاده پایین می کشید که نه به دار است و نه به بار؟این چه توقع ِ نادرستی است که از شاهزاده رضا پهلوی که امروز به تنها امید بیشمارانی از ایرانیان تبدیل شده است، بخواهیم که با دست خود تیشه را بردارند و بر امید مردم و تاریخ و ریشه ها ی پادشاهی ِ دراز و پایدار ِ ایرانزمین بزنند؟از شما می پرسم که آیا همه ی آن صفات و ویژه گی هایی که در بالا برای شاهزاده رضا پهلوی برشمردید، دلالت بر شایستگی ایشان نمی کند که امروز با این سرمایه ی عظیم ملی و بین المللی در کاهکل رهبری جنبش ِ به زمین زدن ِ جمهوری اسلامی قرار گیرند؟دیگر چه شایستگی باید نشان دهند تا ملاک انتخاب رهبری شان در ظرف " شایسته سالاری " شما مورد بررسی قرار گیرد؟آیا برهنه و یا عریان شدن از همه ی این سرمایه ها، شایستگی ها، شناخته شده گی ها و اعتبار بین المللی و ملی و مردمی و تاریخی، اسمش " شایسته سالاری " است؟چرا نباید با هر شخصیت و یا چهره با همه ی آنچه که دارد اهم از سر مایه ی ملی، تاریخی، بین المللی به گفتگو نشست؟گناهشان چیست که تاریخ و جامعه ی ایران این ثروت ِ عظیم ِ اعتماد را به ایشان بخشیده تا به نمایندگی از تمام مردم و تمامیت ایران، دزدان و راهزنانی که بر تخت دارا تکیه داده اند، بزیر بکشند و سالاری و سروری و بزرگی را به ایرانزمین برگردانند؟آقای نوری علا بعد از این مقدمه چینی ها و بالا و پایین رفتن ها و درخواست ِ غیر منصفانه ی ِ برهنگی از شخصیت ِ شاهزاده رضا پهلوی با ادبیاتی که بوی تهدید می دهد، شاهزاده را می ترساند که:"آ قای رضا پهلوی، در لباس وارث تاج و تخت پدران خود، هرگز نمی تواند «نخ گردن بند» تشکيلات رهبری اپوزيسيون باشد."معنی اش این است که شاهزاده باید از هر اعتقادی که دارند و از هر راه حلی که بنظرشان برای آینده ی ایران، کارآیی بیشتر دارد، کنار بگذارند تا بتوانند شاید " نخ گردن بند " تشکیلات رهبری اپوزیسیون را به عهده بگیرند.یعنی پیشاپیش باید شاهزاده تیغ را بردارند و بر سر و صورت خودشان بکشند و یا با تیشه بر ریشه ی تاریخ کهنسال پادشاهی بزنند.معنی اش این است که هیچ پادشاهی خواهی نمی تواند با جمهوری خواهی به اتحاد برسد مگر اینکه از اسب پادشاهی پیاده شود و در رکاب جمهوری خواهی شمشیر بزند.می پرسم چرا باید چنین دگم به مسائل نگاه کنیم و دروازه ی خردمان را بر خود ببندیم و از رنگارنگین های اعتقادی در جامعه دوری گزینیم؟می گویم خوشا بر جمهوری اسلامی که چنین مخالفینی دارد.اصلن چرا این پیش شرط را فقط از شاهزاده طلب می کنید؟چرا از " ملیون " مصدقی که بوسه بر پای ارتجاعمرد ِ زمان زدند و همین جمهوری اسلامی را بر گُرده ی مردم سوار کردند تا ملت ایران و ایران را نابود کنند، چنین پیش شرطی نمی خواهید تا از کربلای 28 مرداد بیرون بیایند وبگویند دیگر وارث راه مصدق نیستند و از موضع ِ جمهوری خواهی از جمهوری اسلامی دفاع نکنند؟چرا از نیروهای کمونیستی در همه رنگش نمی خواهید که ایده های " سوسیالیستی " را کنار بگذارند و از جمهوری اسلامی و جمهوری دفاع نکنند؟چرا فقط باید این پیش شرط برای طیف پادشاهی گذاشته شود؟خوب اگر چنین می خواهید که اصلن امکان ندارد و طبق هیچ معیار و اخلاقی نمی شود از دیگران چنین خواست، بدون اینکه خودشان کمترین بهایی برای آن بپردازند، پرسیدنی است که چرا خودشان تا کنون نتوانستند کوچکترین حرکتی که به نفع مردم باشد، انجام دهند و هر روز بیشتر از روز پیش در همین جمهوری اسلامی مستحیل می شوند؟نمونه می خواهید؟می گویم تروریستهای دیروزی و اصلاح طلبان امروزی که مبارزه می کنند، جمهوری اسلامی در قدرت بماند تا مبادا پادشاهی دوباره به ایران برگردد.می گویم همین " ملیون " که تمامی حرکتشان در جهت بقای جمهوری اسلامی است تا علیه آن.البته محدود افرادی از این طیف ها هستند که برای بزرگی ایران و رهایی آن مبارزه می کنند و برایشان فرقی نمی کند در آینده چه نظامی قدرت را در دست می گیرد بلکه محتوی آن نظام برایشان مهم است که این نگاه شامل آنها نمی شود.تازه با همه ی این پیش شرط ها و درخواست های غیر منصفانه و بدور از منطق و اخلاق و عرف، هنوز چشم اندازی بر خواسته های غیرمنصفانه ی آقای نوری علا دیده نمی شود.اینجا است که خواسته ی درونی خودشان را با ادبیات خاص خودشان بر کاغذ قلمی می کنند و می گویند چرا باید در رفراندم برای تعیین نظام، توافق پادشاهی به نفع ایشان تمام شود؟" فرض کنيم که همۀ اپوزيسيون حاضر شوند بر اين امر صحه بگذارند که «تعيين رژيم آيندۀ ايران با مردم است و يکی از انواع حکومت هم می تواند پادشاهی باشد»، حال بايد پرسيد که چرا اين توافق به نفع پادشاهی ايشان بايد تمام شود؟ اين حرف در صورتی می تواند در نزد همگان پذيرفتنی باشد که، همۀ شرکت کنندگان در تشکيلات ائتلافی و از جمله خود ايشان بپذيرند که، پس از انحلال حکومت اسلامی و انجام رفراندوم، هيچ کس برای شاه شدن بر ديگران اولويتی ندارد و تعيين اينکه چه کسی بايد شاه شود هم لازم است از طريق روندهای دموکراتيک انجام گيرد؛ عده ای خود را نامزد کنند و از آن ميان يکی برگزيده شود."این هم شد استدلال؟آقای عزیز! اگر شماها طی این چند سال بر سرو وصورت ِ یکدیگر چنگ انداختید و هر کدامتان مدعی ی رهبری بودید و هستید و کوچکترین انعطافی را نمی پذیرید، مشکل شماها است و ربطی به طیف پادشاهی خواهی ندارد.شما می توانید از طریق" دموکراتیک" بین خودتان بعد از جمهوری اسلامی عده ای را برای ریاست جمهوری نامزد و به مردم معرفی کنید ولی حق ندارید برای طیف دیگر که اساسن مورد قبول شما نیست، تعیین تکلیف کنید.مطمئن باشید که در طیف پادشاهی خواهان، علی رغم اختلافات در بین آنها، همگی روی شاهزاده رضا پهلوی اتفاق نظر دارند و اگر در فردای ِ جمهوری اسلامی گزینه ی پادشاهی بوسیله ی مردم انتخاب شود، شاهزاده رضا پهلوی، پادشاه ایران می شوند.ولی اگر شما می خواهید خودتان را در آن رفراندم ی بعد از جمهوری اسلامی در مقابل طیف پادشاهی خواهی نامزد کنید تا شاه ایران بشوید، فکر می کنم این حق شما است.اما بد نیست بدانید که در آن روز باید در مقابل مردم زانوی ادب بر خاک بمالید و از همه ی این تئوری هایی که امروز می دهید و از تمامی عملکردهای خودتان علیه پادشاهی، عذر خواهی کنید.نه شما بلکه همه ی آنهائیکه امروز مثل شما فکر می کنند و بعد فردا بخواهند ادعای ِ شاه شدن هم داشته باشند.و دلیل اینکه من و امثال من امروز بر بازگشت پادشاهی، آنهم پادشاهی ِ خاندان ِ پهلوی تأکید می کنیم، این است که اولن پادشاهی را برای بافت و ساختار اجتماعی از نظر تاریخی و فرهنگی مناسب تر می بینیم.بویژه اینکه پادشاه ِ مشروطه در رأس حاکمیت ِ ایران به عنوان سمبل ِ یگانگی و آشتی بین اقوام مختلف و آحاد مردم و نماد یکپارچگی سرزمین ایران است.دومن باید به صراحت بگویم که از زمان تازش تازیان به خاک اهورایی ِ ایرانزمین تا زمان به قدرت رسیدن دودمان پهلوی، هیچ خاندانی در درازی تاریخ به اندازه ی نیمی از خدمات خاندان پهلوی، به ایران خدمت نکرده است.و اگر هم در این زمانه ی عسرت و درد هنوز نامی از ایران، آنهم به نیکی باقی است، آن را مدیون بزرگ مردانی چون رضاشاه و سپس محمد رضا شاه می دانیم، هر چند این دوپادشاه، در کنار خدمات بی همتا، اشتباهاتی هم داشتند.حال با این توضیح و تفسیر کشّاف اجازه بدهید که در پایان این نوشته منظور ایشان را با سئوالاتی بیرون بکشیم.اول از همه باید از آقای نوری علا پرسید که آیا شما طیف دیگری غیر از جمهورخواهان را در شرایط ایران به رسمیت می شناسید؟یا قبول دارید طیفی بنام پادشاهی خواهان در این حضور دارند؟قبول دارید مشکل اصلی همه ی ما مخالفین و مردم ستمدیده با هر عقیده و مرامی که داریم، جمهوری اسلامی است؟فرض را بر این می گذاریم که جواب آقای نوری علا به ستوالات بالا مثبت است.حال سئوال بعدی این می شود که برای حل ِ این مشکل ِ اصلی چه کار باید بکنیم؟آیا به تنهایی و با اتکا به نیروی خودی می توانیم این مشکل را از سر راه برداریم؟اگر نه، می پذیرید که باید اتحاد و یا ائتلافی صورت گیرد؟اگر می پذیرید، آیا این ائتلاف را فقط در طیف جمهوری خواهان دنبال می کنید یا نه در یک ائتلاف وسیع تر و فراگیر تر از همه ی طیف ها؟اگر فقط در طیف جمهوریخواهان جستجو می کنید، فکر می کنم این بحث ما بیهوده باشد و مقاله ی شما هم بهتر بود نوشته نمی شد و خودتان را در گیر موضوعی که اصلن به آن اعتقاد ندارید، نمی کردید.اما من فرض را بر این می گذارم که شما می خواهید ائتلاف وسیع و وفراگیری در زیر چتر یک رهبری صورت گیرد. آنوقت هر نیرویی با عقیده و مرام خود بدون اینکه برنامه ی حزبی، گروهی و سازمانی خودش را کنار و یا زیر پا بگذارد، بر سر نقاط مشترک که بزرگترین آنها به زیر کشیدن جمهوری اسلامی است با هم ائتلاف می کنند.در این ائتلاف و یا اتحاد ما حق نداریم از دیگران بخواهیم از عقاید خود دست بردارند و یا از شخصیتی بخواهیم که از اعتبار ملی و بین المللی و شناخته شدگی اش دست بشوید و خود را به سطح ما پایین بکشد تا یک اتحاد صورت گیرد.خیر، چنین درخواستی هم از محالات است و هم غیر اخلاقی و انسانی است.پس اگر قبول می کنیم که هر کس می تواند با عقاید خود تحت یک امر مشترک کنار هم قرار گیرند، دیگر جایی برای برهنه کردن شخصیت هایی چون شاهزاده رضا پهلوی نمی ماند.می دانم آقای نوری علا در مقابل این استتدلال می گویند چرا باید " شاهزاده رضا پهلوی " خودش را وارث تاج و تخت و یا شهریار بداند و از اعتبار پدر و پدر بزرگشان استفاده کنند، در حالی که بهتر است ایشان فقط از خلاقیت خود و منهای آن سرمایه ی تاریخی و ملی استفاده کنند؟در جواب می گویم ایشان و ما چه بخواهیم و چه نخواهیم این خلاقیت ها و این سرمایه ها همراه با ایشان است و خواهد بود و دست ما و ایشان نیست که این سرمایه ها را به نفع جمهوری اسلامی به حراج بگذاریم و یا هدر دهیم.تازه اگر هم شاهزاده رضا پهلوی بیایند و در رادیو و تلویزیون با صدای بلند بگویند که دیگر شاهزاده نیستند و این سرمایه ی ملی، تاریخی و بین المللی را می خواهند به دور بریزند، هیچ تعهدی در مقابل تاریخ و مردم نمی آورد.زیرا به گفته ی خودتان:" اما بيائيد فرض کنيم که اين سخنان از ايشان باشد که «من، فعلاً، تا انحلال حکومت اسلامی و انجام رفراندوم تعيين رژيم، يک فعال سياسی خواهم بود و به ايجاد تشکيلات رهبری کمک خواهم کرد و پس از روشن شدن نظر مردم هم، اگر رأی آنها بر آن قرار گرفت که پادشاهی به ايران برگردد، من بلافاصله همۀ کارهای سياسی خود را کنار خواهم گذاشت و شير بی يال و دم و اشکمی خواهم شد که، بعنوان شاه غير مسئوول مشروطه، فقط هويتی نمادين خواهد داشت». آيا چنين وعده و تعهدی می تواند مشکلی را حل کند؟"پس نتیجه می گیریم که منظور درونی شما این است که شاهزاده را بتدا از همه ی احترامات، سرمایه ها، مقبولیت ها، صلاحیت ها و شناخته شده گی ها عریان کنید و ایشان را بی هویت نمایید و سپس خیلی راحت ایشان را از گردونه ی تاریخ به دست خویش خارج کنید.زیرا شما به خوبی می دانید که ایشان در هر فرمی بچرخد، مورد قبول شما واقع نمی شود.زیرا نمی توانید عنوان شاهزادگی را که تاریخ و مردم ایران به ایشان داده اند، از ایشان بگیرید. حتی اگر خودشان هم بخواهند.زیرا اعتبار خانواده ی پهلوی در ایشان را نمی توان زائل کرد و همیشه در ایشان متبلور خواهد بود.زیرا در هر جمعی که قرار بگیرند، به چشم شاهزاده و اعتبار خانواده ی پهلوی و باضافه صلاحیت ها و خلاقیت های خودشان به ایشان نگاه کرده می شود.پس بیایید منصفانه بگویید که نمی خواهید با پادشاهی خواهان به ائتلاف برسید مثل اتحاد جمهوریخواهان که در اساسنامه شان آورده اند.پس لطفن این ایرادات غیر منطقی و استدلال ِ لال را کنار بگذارید و بگویید که ما هستیم پادشاهی به ایران بر نگردد.و حاضریم آنجا که باید بین جمهوری اسلامی و نظام پادشاهی تصمیم بگیریم، ما جانب جمهوری اسلامی را می گیریم.و اینکه از دکتر مصدق نقل قول کردید که:" «اگر سردار سپه، در مقام نخست وزير و رئيس قوۀ مجريه، آدم لايقی است و مملکت را دارد خوب اداره می کند، چه مرضی است که او را شاه مشروطه کنيم و طبق قانون اساسی مشروطه به او اجازه ندهيم در کارهای مملکت دخالت کند؟»"باید بگویم که مصدق چون خودش از طایفه ی قجر بود، نمی خواست سلسله ی پادشاهی در قاجاریه به پایان برسد و دوست داشت قاجاریه کماکان در سلطنت باقی بماند و بی کفایتی ها ادامه پیدا کند.به همین منظور هیچوقت به پادشاهی دودمان پهلوی التفات نشان نداد و مخالفتش را پنهان نکرد.و نشان داد وقتی شرایط برایش آماده است، در پرچیدن پادشاهی خاندان پهلوی درنگ نمی کند.دلیل می خواهید؟می گویم کودتا علیه ی محمد رضا شاه در 25 مرداد سال 32، مبنی بر نپذیرفتن دست خط پادشاه و عزلش از نخست وزیری.در حالی که طبق قانون اساسی مشروطه پادشاه این حق را داشت در غیاب و یا بسته بودن مجلس، نخست وزیر را عزل کند ، اما مصدق از عزلش تمرّد کرد و سر باز زد.و این درحالی بود که آقای مصدق هنگام احراز مسئولیت نخست وزیری به آن قسم خورده بود و حتی روی صفحه ای از قرآن نوشته بود که نسبت به قوانین مشروطه وفادار می ماند اما در عمل وفادار نماند.می گویم چرا در مقابل توده ایها و نیروهای افراطی خودشان در روزهای 26 و 27 مرداد که مجسمه های پادشاهان پهلوی را به زیر می کشیدند و مرگ بر شاه می گفتند، حرکتی نکرد و سکوت اختیار کرد؟می گویم چرا وقتی که وزیر خارجه اش چاک ِ دهانش را باز کرده بود و به خانواده ی پهلوی و پادشاه توهین می کرد و ناسزا می گفت، او را مورد ملامت قرار نداد؟می گویم . . .این را نوشتم تا مردم بدانند که اگر کودتایی بوده، کودتای مصدق علیه محمد رضا شاه بوده است نه بر عکس.زیرا هیچ شاهی علیه ی نخست وزیرش کودتا نمی کند، چون از نظر سلسله مراتب نخست وزیر در زیر مجموعه ی پادشاه است. بنابراین دلیلی ندارد که پادشاه یک کشور بخواهد بر علیه ی یک دون پایه کودتا کند.اما برعکسش می تواند اتفاق بیافتد. زیرا فرد دون پایه می خواهد جای فرمانده، ریئس و یا شاهش را بگیرد و این عمل بارها تکرار شده است. اما در آن دوران مورد اشاره ی شما که یک دوران ِ نابسامان و هرج و مرج حاکم بود، جزء مصدق اکثر رجال ایرانپرست بر شاه شدن سردار سپه رأی دادند و تاریخ هم ثابت کرد که این تصمیم آزادیخواهان درست بوده است.از طرف دیگر مقایسه ی دوران سردار سپه با شاهزاده رضا پهلوی در امروز اساسن درست نیست.زیرا سردار سپه در آن دوران، هم وزیر جنگ بودند و هم نخست وزیر. یعنی در قدرت بودند.ولی شاهزاده رضا پهلوی با اینکه از نظر قانون اساسی مشروطیت پادشاه ایران هستند، اما بطور و اقعی در ایران هیچ سمتی ندارند. یعنی جایگاه ایشان بوسیله ی راهزنان ضد ایران و ایرانی اشغال شده است.بنا براین حق ایشان است که با کمک ایرانیان این حقشان را بگیرند.به همین خاطر است که در این شرایط که خلاء رهبری به شدت حس می شود و جمهوریخواهان در همه رنگش غیر از تک نمودها با جمهوری اسلامی به جای مبارزه، لاس می زنند، ایشان آستین ها را بالا زده اند تا این خلاء را پر کنند و مبارزات مردم ستمدیده ی ایران را به ثمر برسانند.و بر ما است که از این حرکت غرور آفرین حمایت کنیم، نه اینکه سنگ جلوی پایشان بگذاریم.
Iran’s major oil customers, energy partners
ASIA: *
JAPAN - Biggest single buyer of Iran’s crude. Imported 519,518 barrels per day (bpd) in Q1 2009. Iran was Japan’s third-largest supplier. -- INVESTMENT -- Japan’s INPEX holdings saw its 75 percent stake in Iran’s huge Azadegan oilfield cut to 10 percent in 2006 when talks fell through on a development plan. *
CHINA - Second-largest buyer of Iran’s oil. Imported 484,093 bpd in Q1 2009. Iran is China’s second-largest crude supplier. -- China’s state-run Zhuhai Zhenrong, which started buying oil from Iran more than a decade ago and was among the first buyer to heed Tehran’s call to pay in euro instead of U.S. dollars, has extended its agreement with National Iranian Oil Co (NIOC) to import 240,000 bpd of crude for 2009. -- Top refiner Sinopec Corp. has agreed to import 150,000-160,000 bpd of Iranian crude this year, unchanged from 2008. -- INVESTMENT -- China’s National Petroleum Corporation (CNPC) signed a $4.7 billion contract with a Chinese state firm on Wednesday to develop a phase of South Pars, replacing France’s Total. -- CNPC is in talks with Iran for $3.6 billion deal to buy LNG from Phase 14 of South Pars project. CNPC is also in talks to explore and develop energy reserves in Iran’s Caspian. -- Chinese oil firm China National Petroleum Corp (CNPC) signed a deal with the NIOC on Jan. 14, 2009 to develop the north Azadegan oilfield. The deal is worth $2 billion in its first phase. Under the first phase lasting 48 months, the capacity would reach 75,000 barrels per day (bpd). The tenure of the project is 12 years. -- China’s Sinopec Group finalised a $2 billion pact to develop Iran’s huge Yadavaran field in December 2007. -- The China National Offshore Oil Corp (CNOOC) is in talks to finalise a $16 billion dealt to develop the North Pars gas field and build a liquefied natural gas (LNG) plant. *
INDIA - India imported 426,360 bpd of Iran’s oil in the fiscal year 2008/09, or 9.5 percent more crude versus a year earlier. Iran was India’s second-largest supplier. India supplies much of Iran’s imported oil gasoline and diesel. -- INVESTMENT -- India’s ONGC, IOC and Oil India Ltd are in talks to invest $3 billion to develop gas reserves at the Farsi block. ONGC and the Hinduja group are negotiating for a role in Azadegan oilfield development and to buy gas from South Pars. ONGC is also in talks to develop Caspian oil and gas reserves. -- India had been part of the $7 billion so-called “peace pipeline” project, but stayed away from talks in September saying it wanted to agree transit costs through Pakistan on a bilateral basis first. *
MALAYSIA - Malaysia’s SKS group signed a gas deal worth $14 billion with NIOC in December 2008. The deal involves a project to produce liquefied natural gas (LNG) and the development of two gas fields, Golshan and Ferdows. Exports of crude and 120,000 barrels of gas condensates are also part of the agreement. *
INDONESIA - State oil firm Pertamina said in March a refinery joint venture project with Iran may be delayed until 2016 from 2010. In 2006, Pertamina’s unit PT Elnusa signed a preliminary deal with National Iranian Oil Refining and Distribution Company to build a 300,000-barrels-per-day oil refinery in Indonesia, which was expected to be completed in 2010. *
PAKISTAN - Iranian news agencies reported last month that Iran and Pakistan had signed a framework agreement to export Iranian natural gas to Pakistan. *
SOUTH KOREA - Imported up to 244,989 bpd of Iran’s oil in the first quarter 2009. Iran was South Korea’s fourth-largest supplier. *
TAIWAN - Imported 82,411 bpd of Iran’s oil in the first quarter of 2009. Iran was Taiwan’s third-largest supplier. * RUSSIA - Russia is building Iran’s first nuclear power plant and supplying the fuel it will use. -- INVESTMENT -- Russia state controlled energy giant Gazprom GAXP.MM agreed in February to take on new projects in Iran, including a bigger role in South Pars and drilling for oil. Gazprom has invested about $4 billion in Iran since 2007 and was involved in an earlier phase at South Pars.
EUROPE: *
AUSTRIA - Austria’s biggest energy company OMV is leading a consortium planning to build the Nabucco pipeline to carry gas from Turkey to Austria through Bulgaria, Romania, and Hungary by 2013. Europe wants the pipeline to diversify supplies and ease dependence on Russia but without Iran, it will be difficult to fill the $8 billion pipeline.
FRANCE - Oil giant Total was replaced by China’s CNOC of the South Pars field but the project has been overshadowed by haggling over contract terms and international political tension. *
ITALY - Italy’s oil and gas group Eni is leading the $1 billion second phase development of the Darkhovin oilfield development to take output to 160,000 bpd from 50,000 bpd. Italian power utility Edison and NIOC signed a $107 million exploration contract in January 2008 to help develop the Dayyer offshore block in the Persian Gulf. *
GERMANY - In 2006, Germany’s ABB Lummus signed a $512 million contract with NIOC and a consortium of Iranian companies to develop the Bandar Abbas refinery. The group intends to raise gasoline production to 13 million litres per day from 4.8 million litres currently. *
POLAND - Polish gas monopoly PGNiG has signed a preliminary deal with Iran’s Offshore Oil Company to cooperate on managing already-discovered gas reserves. * SPAIN - Repsol had planned to participate with Shell in developing South Pars and building an LNG plant, but Shell pulled out last year. Iran had given a May 20 deadline for Shell and Repsol to clarify their involvement in the project. * SWITZERLAND - Swiss energy group EGL signed a 25-year gas purchase deal worth over $13 billion with Iran last year. * TURKEY - Turkey signed a preliminary deal in November 2008 for gas to be exported to Europe through Turkey and for Turkey to produce gas in the South Pars field. The investment would amount to $3.5 billion. *
UNITED KINGDOM - Oil major Royal Dutch Shell has pulled out of Phase 13 of the giant South Pars gas field last year but said it may yet join later stages of the field’s development. (Source: Reuters)
Prince Reza Pahlavi : An Iranian Prince of Persia
Iran holding center mountain fortress
The Geopolitics of Iran: Holding the Center of a Mountain Fortress
July 14, 2008 1007 GMT
Editor’s Note: This is the third in a series of monographs on the geopolitics of countries that are currently critical in world affairs. Click here for a printable PDF of the monograph in its entirety.
To understand Iran, you must begin by understanding how large it is. Iran is the 17th largest country in world. It measures 1,684,000 square kilometers. That means that its territory is larger than the combined territories of France, Germany, the Netherlands, Belgium, Spain and Portugal — Western Europe. Iran is the 16th most populous country in the world, with about 70 million people. Its population is larger than the populations of either France or the United Kingdom. Under the current circumstances, it might be useful to benchmark Iran against Iraq or Afghanistan. Iraq is 433,000 square kilometers, with about 25 million people, so Iran is roughly four times as large and three times as populous. Afghanistan is about 652,000 square kilometers, with a population of about 30 million. One way to look at it is that Iran is 68 percent larger than Iraq and Afghanistan combined, with 40 percent more population.More important are its topographical barriers. Iran is defined, above all, by its mountains, which form its frontiers, enfold its cities and describe its historical heartland. To understand Iran, you must understand not only how large it is but also how mountainous it is.
Iran’s most important mountains are the Zagros. They are a southern extension of the Caucasus, running about 900 miles from the northwestern border of Iran, which adjoins Turkey and Armenia, southeast toward Bandar Abbas on the Strait of Hormuz. The first 150 miles of Iran’s western border is shared with Turkey. It is intensely mountainous on both sides. South of Turkey, the mountains on the western side of the border begin to diminish until they disappear altogether on the Iraqi side. From this point onward, south of the Kurdish regions, the land on the Iraqi side is increasingly flat, part of the Tigris-Euphrates basin. The Iranian side of the border is mountainous, beginning just a few miles east of the border. Iran has a mountainous border with Turkey, but mountains face a flat plain along the Iraq border. This is the historical frontier between Persia — the name of Iran until the early 20th century — and Mesopotamia (“land between two rivers”), as southern Iraq is called. The one region of the western border that does not adhere to this model is in the extreme south, in the swamps where the Tigris and Euphrates rivers join to form the Shatt al-Arab waterway. There the Zagros swing southeast, and the southern border between Iran and Iraq zigzags south to the Shatt al-Arab, which flows south 125 miles through flat terrain to the Persian Gulf. To the east is the Iranian province of Khuzestan, populated by ethnic Arabs, not Persians. Given the swampy nature of the ground, it can be easily defended and gives Iran a buffer against any force from the west seeking to move along the coastal plain of Iran on the Persian Gulf. Running east along the Caspian Sea are the Elburz Mountains, which serve as a mountain bridge between the Caucasus-Zagros range and Afghan mountains that eventually culminate in the Hindu Kush. The Elburz run along the southern coast of the Caspian to the Afghan border, buffering the Karakum Desert in Turkmenistan. Mountains of lesser elevations then swing down along the Afghan and Pakistani borders, almost to the Arabian Sea. Iran has about 800 miles of coastline, roughly half along the eastern shore of the Persian Gulf, the rest along the Gulf of Oman. Its most important port, Bandar Abbas, is located on the Strait of Hormuz. There are no equivalent ports along the Gulf of Oman, and the Strait of Hormuz is extremely vulnerable to interdiction. Therefore, Iran is not a major maritime or naval power. It is and always has been a land power. The center of Iran consists of two desert plateaus that are virtually uninhabited and uninhabitable. These are the Dasht-e Kavir, which stretches from Qom in the northwest nearly to the Afghan border, and the Dasht-e Lut, which extends south to Balochistan. The Dasht-e Kavir consists of a layer of salt covering thick mud, and it is easy to break through the salt layer and drown in the mud. It is one of the most miserable places on earth.
Iran’s population is concentrated in its mountains, not in its lowlands, as with other countries. That’s because its lowlands, with the exception of the southwest and the southeast (regions populated by non-Persians), are uninhabitable. Iran is a nation of 70 million mountain dwellers. Even its biggest city, Tehran, is in the foothills of towering mountains. Its population is in a belt stretching through the Zagros and Elbroz mountains on a line running from the eastern shore of the Caspian to the Strait of Hormuz. There is a secondary concentration of people to the northeast, centered on Mashhad. The rest of the country is lightly inhabited and almost impassable because of the salt-mud flats.
If you look carefully at a map of Iran, you can see that the western part of the country — the Zagros Mountains — is actually a land bridge for southern Asia. It is the only path between the Persian Gulf in the south and the Caspian Sea in the north. Iran is the route connecting the Indian subcontinent to the Mediterranean Sea. But because of its size and geography, Iran is not a country that can be easily traversed, much less conquered. The location of Iran’s oil fields is critical here, since oil remains its most important and most strategic export. Oil is to be found in three locations: The southwest is the major region, with lesser deposits along the Iraqi border in the north and one near Qom. The southwestern oil fields are an extension of the geological formation that created the oil fields in the Kurdish region of northern Iraq. Hence, the region east of the Shatt al-Arab is of critical importance to Iran. Iran has the third largest oil reserves in the world and is the world’s fourth largest producer. Therefore, one would expect it to be one of the wealthiest countries in the world. It isn’t.
Iran has the 28th largest economy in the world but ranks only 71st in per capita gross domestic product (as expressed in purchasing power). It ranks with countries like Belarus or Panama. Part of the reason is inefficiencies in the Iranian oil industry, the result of government policies. But there is a deeper geographic problem. Iran has a huge population mostly located in rugged mountains. Mountainous regions are rarely prosperous. The cost of transportation makes the development of industry difficult. Sparsely populated mountain regions are generally poor. Heavily populated mountain regions, when they exist, are much poorer. Iran’s geography and large population make substantial improvements in its economic life difficult. Unlike underpopulated and less geographically challenged countries such as Saudi Arabia and Kuwait, Iran cannot enjoy any shift in the underlying weakness of its economy brought on by higher oil prices and more production. The absence of inhabitable plains means that any industrial plant must develop in regions where the cost of infrastructure tends to undermine the benefits. Oil keeps Iran from sinking even deeper, but it alone cannot catapult Iran out of its condition.
The Broad Outline
Iran is a fortress. Surrounded on three sides by mountains and on the fourth by the ocean, with a wasteland at its center, Iran is extremely difficult to conquer. This was achieved once by the Mongols, who entered the country from the northeast. The Ottomans penetrated the Zagros Mountains and went northeast as far as the Caspian but made no attempt to move into the Persian heartland. Iran is a mountainous country looking for inhabitable plains. There are none to the north, only more mountains and desert, or to the east, where Afghanistan’s infrastructure is no more inviting. To the south there is only ocean. What plains there are in the region lie to the west, in modern-day Iraq and historical Mesopotamia and Babylon. If Iran could dominate these plains, and combine them with its own population, they would be the foundation of Iranian power.
Indeed, these plains were the foundation of the Persian Empire. The Persians originated in the Zagros Mountains as a warrior people. They built an empire by conquering the plains in the Tigris and Euphrates basin. They did this slowly, over an extended period at a time when there were no demarcated borders and they faced little resistance to the west. While it was difficult for a lowland people to attack through mountains, it was easier for a mountain-based people to descend to the plains. This combination of population and fertile plains allowed the Persians to expand. Iran’s attacking north or northwest into the Caucasus is impossible in force. The Russians, Turks and Iranians all ground to a halt along the current line in the 19th century; the country is so rugged that movement could be measured in yards rather than miles. Iran could attack northeast into Turkmenistan, but the land there is flat and brutal desert. The Iranians could move east into Afghanistan, but this would involve more mountain fighting for land of equally questionable value. Attacking west, into the Tigris and Euphrates river basin, and then moving to the Mediterranean, would seem doable. This was the path the Persians took when they created their empire and pushed all the way to Greece and Egypt. In terms of expansion, the problem for Iran is its mountains. They are as effective a container as they are a defensive bulwark. Supporting an attacking force requires logistics, and pushing supplies through the Zagros in any great numbers is impossible. Unless the Persians can occupy and exploit Iraq, further expansion is impossible. In order to exploit Iraq, Iran needs a high degree of active cooperation from Iraqis. Otherwise, rather than converting Iraq’s wealth into political and military power, the Iranians would succeed only in being bogged down in pacifying the Iraqis. In order to move west, Iran would require the active cooperation of conquered nations. Any offensive will break down because of the challenges posed by the mountains in moving supplies. This is why the Persians created the type of empire they did. They allowed conquered nations a great deal of autonomy, respected their culture and made certain that these nations benefited from the Persian imperial system. Once they left the Zagros, the Persians could not afford to pacify an empire. They needed the wealth at minimal cost. And this has been the limit on Persian/Iranian power ever since. Recreating a relationship with the inhabitants of the Tigris and Euphrates basin — today’s Iraq — is enormously difficult. Indeed, throughout most of history, the domination of the plains by Iran has been impossible. Other imperial powers — Alexandrian Greece, Rome, the Byzantines, Ottomans, British and Americans — have either seized the plains themselves or used them as a neutral buffer against the Persians.
Underlying the external problems of Iran is a severe internal problem. Mountains allow nations to protect themselves. Completely eradicating a culture is difficult. Therefore, most mountain regions of the world contain large numbers of national and ethnic groups that retain their own characteristics. This is commonplace in all mountainous regions. These groups resist absorption and annihilation. Although a Muslim state with a population that is 55 to 60 percent ethnically Persian, Iran is divided into a large number of ethnic groups. It is also divided between the vastly dominant Shia and the minority Sunnis, who are clustered in three areas of the country — the northeast, the northwest and the southeast. Any foreign power interested in Iran will use these ethnoreligious groups to create allies in Iran to undermine the power of the central government. Thus, any Persian or Iranian government has as its first and primary strategic interest maintaining the internal integrity of the country against separatist groups. It is inevitable, therefore, for Iran to have a highly centralized government with an extremely strong security apparatus. For many countries, holding together its ethnic groups is important. For Iran it is essential because it has no room to retreat from its current lines and instability could undermine its entire security structure. Therefore, the Iranian central government will always face the problem of internal cohesion and will use its army and security forces for that purpose before any other.
Geopolitical Imperatives
For most countries, the first geographical imperative is to maintain internal cohesion. For Iran, it is to maintain secure borders, then secure the country internally. Without secure borders, Iran would be vulnerable to foreign powers that would continually try to manipulate its internal dynamics, destabilize its ruling regime and then exploit the resulting openings. Iran must first define the container and then control what it contains. Therefore, Iran’s geopolitical imperatives:
1. Control the Zagros and Elburz mountains. These constitute the Iranian heartland and the buffers against attacks from the west and north.
2. Control the mountains to the east of the Dasht-e Kavir and Dasht-e Lut, from Mashhad to Zahedan to the Makran coast, protecting Iran’s eastern frontiers with Pakistan and Afghanistan. Maintain a line as deep and as far north and west as possible in the Caucasus to limit Turkish and Russian threats. These are the secondary lines.
3. Secure a line on the Shatt al-Arab in order to protect the western coast of Iran on the Persian Gulf.
4. Control the divergent ethnic and religious elements in this box.
5. Protect the frontiers against potential threats, particularly major powers from outside the region.
Iran has achieved four of the five basic goals. It has created secure frontiers and is in control of the population inside the country. The greatest threat against Iran is the one it has faced since Alexander the Great — that posed by major powers outside the region. Historically, before deep-water navigation, Iran was the direct path to India for any Western power. In modern times, the Zagros remain the eastern anchor of Turkish power. Northern Iran blocks Russian expansion. And, of course, Iranian oil reserves make Iran attractive to contemporary great powers. There are two traditional paths into Iran. The northeastern region is vulnerable to Central Asian powers while the western approach is the most-often used (or attempted). A direct assault through the Zagros Mountains is not feasible, as Saddam Hussein discovered in 1980. However, manipulating the ethnic groups inside Iran is possible. The British, for example, based in Iraq, were able to manipulate internal political divisions in Iran, as did the Soviets, to the point that Iran virtually lost its national sovereignty during World War II. The greatest threat to Iran in recent centuries has been a foreign power dominating Iraq —Ottoman or British — and extending its power eastward not through main force but through subversion and political manipulation. The view of the contemporary Iranian government toward the United States is that, during the 1950s, it assumed Britain’s role of using its position in Iraq to manipulate Iranian politics and elevate the shah to power. The 1980-1988 war between Iran and Iraq was a terrific collision of two states, causing several million casualties on both sides. It also demonstrated two realities. The first is that a determined, well-funded, no-holds-barred assault from Mesopotamia against the Zagros Mountains will fail (albeit at an atrocious cost to the defender). The second is that, in the nation-state era, with fixed borders and standing armies, the logistical challenges posed by the Zagros make a major attack from Iran into Iraq equally impossible. There is a stalemate on that front. Nevertheless, from the Iranian point of view, the primary danger of Iraq is not direct attack but subversion. It is not only Iraq that worries them. Historically, Iranians also have been concerned about Russian manipulation and manipulation by the British and Russians through Afghanistan.
The Current Situation
For the Iranians, the current situation has posed a dangerous scenario similar to what they faced from the British early in the 20th century. The United States has occupied, or at least placed substantial forces, to the east and the west of Iran, in Afghanistan and Iraq. Iran is not concerned about these troops invading Iran. That is not a military possibility. Iran’s concern is that the United States will use these positions as platforms to foment ethnic dissent in Iran.Indeed, the United States has tried to do this in several regions. In the southeast, in Balochistan, the Americans have supported separatist movements. It has also done this among the Arabs of Khuzestan, at the northern end of the Persian Gulf. And it has tried to manipulate the Kurds in northwestern Iran. (There is some evidence to suggest that the United States has used Azerbaijan as a launchpad to foment dissent among the Iranian Azeris in the northwestern part of the country.)
The Iranian counter to all this has several dimensions:
1. Maintain an extremely powerful and repressive security capability to counter these moves. In particular, focus on deflecting any intrusions in the Khuzestan region, which is not only the most physically vulnerable part of Iran but also where much of Iran’s oil reserves are located. This explains clashes such as the seizure of British sailors and constant reports of U.S. special operations teams in the region.
2. Manipulate ethnic and religious tensions in Iraq and Afghanistan to undermine the American positions there and divert American attention to defensive rather than offensive goals.
3. Maintain a military force capable of protecting the surrounding mountains so that major American forces cannot penetrate.
4. Move to create a nuclear force, very publicly, in order to deter attack in the long run and to give Iran a bargaining chip for negotiations in the short term.
The heart of Iranian strategy is as it has always been, to use the mountains as a fortress. So long as it is anchored in those mountains, it cannot be invaded. Alexander succeeded and the Ottomans had limited success (little more than breaching the Zagros), but even the Romans and British did not go so far as to try to use main force in the region. Invading and occupying Iran is not an option. For Iran, its ultimate problem is internal tensions. But even these are under control, primarily because of Iran’s security system. Ever since the founding of the Persian Empire, the one thing that Iranians have been superb at is creating systems that both benefit other ethnic groups and punish them if they stray. That same mindset functions in Iran today in the powerful Ministry of Intelligence and Security and the elite Islamic Revolutionary Guards Corps (IRGC). (The Iranian military is configured mainly as an infantry force, with the regular army and IRGC ground forces together totaling about 450,000 troops, larger than all other service branches combined.)-Iran is, therefore, a self-contained entity. It is relatively poor, but it has superbly defensible borders and a disciplined central government with an excellent intelligence and internal security apparatus. Iran uses these same strengths to destabilize the American position (or that of any extraregional power) around it. Indeed, Iran is sufficiently secure that the positions of surrounding countries are more precarious than that of Iran. Iran is superb at low-cost, low-risk power projection using its covert capabilities. It is even better at blocking those of others. So long as the mountains are in Iranian hands, and the internal situation is controlled, Iran is a stable state, but one able to pose only a limited external threat. The creation of an Iranian nuclear program serves two functions. First, if successful, it further deters external threats. Second, simply having the program enhances Iranian power. Since the consequences of a strike against these facilities are uncertain and raise the possibility of Iranian attempts at interdiction of oil from the Persian Gulf, the strategic risk to the attacker’s economy discourages attack. The diplomatic route of trading the program for regional safety and power becomes more attractive than an attack against a potential threat in a country with a potent potential counter.Iran is secure from conceivable invasion. It enhances this security by using two tactics. First, it creates uncertainty as to whether it has an offensive nuclear capability. Second, it projects a carefully honed image of ideological extremism that makes it appear unpredictable. It makes itself appear threatening and unstable. Paradoxically, this increases the caution used in dealing with it because the main option, an air attack, has historically been ineffective without a follow-on ground attack. If just nuclear facilities are attacked and the attack fails, Iranian reaction is unpredictable and potentially disproportionate. Iranian posturing enhances the uncertainty. The threat of an air attack is deterred by Iran’s threat of an attack against sea-lanes. Such attacks would not be effective, but even a low-probability disruption of the world’s oil supply is a risk not worth taking. As always, the Persians face a major power prowling at the edges of their mountains. The mountains will protect them from main force but not from the threat of destabilization. Therefore, the Persians bind their nation together through a combination of political accommodation and repression. The major power will eventually leave. Persia will remain so long as its mountains stand.


